فرم شعرم شکستنِ قفل‌هاست،

فرم شعرم شکستنِ قفل‌هاست،
نه اغوا، نه دل‌بستگی،
فقط حرکتِ ذهن و روان
که گاهی نامش عشق می‌شود،
گاهی بازتابِ تو.

سنگی‌ست در آبِ ذهن تو
امواجش، واکنشی‌ست
نه عشق، نه تسخیر،
فقط پژواکی از آنچه در تو بود


شیوا فدائی

واژه‌هایم تونلی‌ست

واژه‌هایم
تونلی‌ست
میانِ من و تو
هرچه می‌نویسم
پایانش دورتر می‌شود


طیبه ایرانیان

من خوابیده ام

من خوابیده ام

برای بیدارشدن دوباره

برای شور وهیجا نی که در خاطراتم که از تو در دل دارم

دوستدارم باش

نه برای این قلب های آزرده...!

برای  روح های از دست رفته ...!

برای این درد های فزاینده...!

برای برقراری دوستی با تنها ستاره

بیا برای دیدار دوباره

منوچهر فتیان پور

شده این دل ز فراقت،

شده این دل ز فراقت،
بیت الاحزان
بی آغوشت،
پرنده ای بی آسمان
بی هوایت،
سینه ام اتاقی بی پنجره
من، به عطر تنت محتاج
بی نگاهت،
در سایه‌سار موهایت،
کوچه‌های غم را رهگذرم
مبهوت بند موهایت
که به دار آویختنم؛
تو مرا کشتی، در اسارت،
در حصار لحظه ها…


حسین ابوطالبی

هر طرف رو می کنم هستیّ و اما نیستی

هر طرف رو می کنم هستیّ و اما نیستی
ادعای عاشقی داری و با ما نیستی

با من از پیمان محکم داستان ها گفته ای
لیک هستی امشب و تا صبح فردا نیستی

در خزان، از وعده های نو بهاران دَم زدی
سرشده پاییز، در مهتابِ یلدا نیستی

عاشقیِ آدمی باشد بهایش بندگی
حیف، آدم هستی و همپای حوا نیستی

تازگی ها می روی محفل به محفل بی خبر
فرق ما اینست مثل من تو تنها نیستی

«من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد»
در مسیر سرنوشتم یارِ همپا نیستی

رشته ی این شِکوه چون شب های من طولانی است
شهرزادم، قصه ها دارم تو اینجا نیستی!


بهاره هفت شایجانی

گفتی فصلِ ما گذشته، اما من هنوز

گفتی فصلِ ما گذشته، اما من هنوز
بینِ برگ‌های پژمرده دنبالت می‌گردم
تو نمی‌دانی
چقدر دلم می‌خواهد یک‌بار
ردِ قدم‌هایت را روی برف دنبال کنم
جایی که هیچ‌کس نباشد
جز من،
جز تو،
جز نفسی که یخ می‌بندد از شوقِ رسیدن
چقدر دلم می‌خواهد نامت را
بر شیشه‌ی بخارگرفته‌ی دلتنگی‌هایم بنویسم
و نترسم
از اینکه کسی بفهمد
من هنوز دوستت دارم ...

وحید پاکرو

خاموش میشوم،

خاموش میشوم،
آرام،
با نگاهت،
با سکوتت؛
پَر می گیرم،
بال پروازم شو،
بال به من بده
با هر آرزو،
با هر (دوستت دارمت)؛
من با دقیقه های بودنت،
ساعت ها
در نبودنت در فکر تو میروم؛
مرا دوباره آتش بزن
به گرمای دستانت؛
زمستان قلبم را،
یخ های سر نگون در اشک هایم را
آب کن،
بخار کن،
ابر کن،
مرا دوباره، بباران و متولد کن.


علیرضا پورکریمی

یک‌جایی از شلوغیِ روز

یک‌جایی از شلوغیِ روز
باید چیزی کوچک پنهان می‌کردم
نه برای دنیا
برای دوام آوردن

جهان بلد است
چطور آدم را
بی‌سروصدا
از خودش کم کند


اما هنوز
در من
صدایی هست
که با هیچ حساب‌وکتابی
کنار نمی‌آید

من یاد گرفته‌ام
دلخوشی را
مثل نفس
قطع نکنم

اگر چیزی مرا نگه دارد
نه فرار است
نه ضعف
نامش
زنده‌ماندن است


فرید کیومرثیان فریدران

باران که می‌بارد تر می‌شوم از غم

باران که می‌بارد تر می‌شوم از غم
غمگین عمری که، رفت از سرم نم نم
کاش عشق می بارید، در طول روز عمر
پیوند ها می شد، در طول شب محکم
مانند ابر عشق، یک قلب می بارید
آن دیگری می شد، لبریز او کم کم
صد غصه را خودم، صد رنج را بردم
صد قصه ام طی شد، تا چشم زدم بر هم
بابا بزرگم مرد، بابا بجای او
حالا شده م بابا، در این میان من هم


محمد علی خدادوست