ماندهام حیرانِ این دنیا، به دردی بیامان،
نه نگاهی گرم با من، نه صدایی همزبان.
عشق را گم کردهام در کوچههای سرد شب،
میروم بیعاقبت، با خندهای، بیآشیان.
خستهام از قصههای نیمهکاره، نیمهجان،
از خودم، از سایهام، از خاطراتِ ناتوان.
با دلم قهرم، ولی جز او کسی هم درد نیست،
اوست آن تنهاترینم، اوست تنها همعنان
مرگ را دیدم، شبی در خواب، آرام و نجیب،
بوسه زد بر دست من، گفتا: «چه میجویی؟ بمان!»
گفتمش: «این خانه تاریک است، دردی بی نشان
برگریزان است عمرم، خستهام، بیارغوان.»
محمد امین حسینلو
معنای بودن
حتی اگر جهان فرو بریزد، من اینجا هستم
حتی اگر ماه از مدارش بِگریزد
حتی اگر واژهها همه فراموش شوند
حتی اگر زمان، تیغِ توقف بکشد
حتی اگر هیچ درختی رویش نداند
حتی اگر خورشید عطایِ طلوعش را ببازد
حتی اگر شب، دیگر هرگز پایان نیابد
حتی اگر هیچ پرندهای در آسمان نمانَد
حتی اگر باد، آوایِ وزشش را از یاد بَرَد
حتی اگر چشمهها، رازِ جاری بودن را بشکنند
حتی اگر هیچ ستارهای در گردون ندرخشد
حتی اگر لحظهها در بندِ گذر نباشند
حتی اگر هیچ آوازی از دلِ سکوت نجنبد
حتی اگر راهها، پایانِ خود را گُم کنند
حتی اگر آینهها، تصویر را انکار کنند
من اینجا هستم، در کنار تو
تو قلب و جان منی
مگر میگذرد آدم از جانش؟
هستی من، معنایِ بودن را از تو آموخته است
روژین محمدزاده
ین هیاهوی زمستان،
سخت! گرمای تو را میطلبد ..
دلِ آشفتهام از بیم زمستان
ز تپش افتادهست ..
خانه بی هُرم حضورت ، یخ شد ..
تو بیا که فقط
با نفس تو
یخ تنهاییِ من میشکنَد ..
شانه ام سرد شده ..
بیشتر از لرزهی هر بید ، تنـم میلرزد!
تو بیا ..
تا که به آغوش ، آرام شوَم
تو بیا ..
یک بغلِ سیر ، مهمانم کن ..
علیرضا تندیسه
سکوت کن !
وقتی ، عشق را
با وازه ها
نمی توان
فریاد زد !
اکرم نوری
تصویرِ عشق
میان قابِ خاطره
خندید
وقتی که آینه
میانِ دستِ تو بود
یک پنجره
تنها فاصله
میانِ من
باتو
پروانه هایِ کوچک را
می شد از پنجره دید
وتلألؤی قطراتِ آب را
رویِ برگ هایِ سبزِ
درختِ کوچکِ گیلاس
****
یک خاطره
از روز هایِ بی دغدغه
بی تشویش
آن قلبِ تیر خورده
برآن درختِ کاج
آن گوشهً حیاط
یادت که هست
با تیغ کوچکی
کندی به یادگار
****
اینک
زمان
زمانِ دیگری است
تصویرِ عشق
میانِ قابِ آینه
با یک خیال
نقش می شود
امّا میانِ من با تو
سال هاست
فاصله
بیش از خیالِ من
بیش از نگاهِ تو
پروانه هایِ کوچک
هنوز هم
پرواز می کنند
پشتِ پنجره
وآن قطره هایِ کوچکِ شبنم
برویِ برگ ها
حالا
بزرگ شده
درختِ کوچکِ گیلاس
وتو در خیالِ من
از راه
می رسی
کنارِ همان قلبِ تیر خورده
و باز
آینه می خندد
میانِ دستِ تو
وقتی درآن
نگاه
می شوی
من این نگاه را
سال هاست
نهان کرده ام
میانِ قلبِ تیر خورده ام
نگاه کن
مرا
هنوز
عشق تو
میان سینه ام
می تپد
برای یک نگاه تو
من عاشقم هنوز
گر چه
یک خیال
مانده از
نگاهِ تو
جمشید أحیا
به سرزمین شعر من..
به بزم واژه ها _ ترانه ها بیــا!
به آسمان خاطرم؛
به شب سرای و بستر ستاره ها بیــا..
به شهر دل، به طـرز شــاعرانه ای؛
چو عطـر دلــنواز عاشــقانه ها بیـا..
مرا بخوان به بانگ هر غزل ز بیـت جـــان..
به شــعر مـن دوبــاره و دوبــاره ها بیــا!
مهتاب میر
شبی به یادت راز و نیاز کردم؛
خدای خود را در خلوتی نیاز کردم.
شبی به یادت ساز دلم کوک شد؛
خدای خود را با دل همنوا کردم.
ساز دلم را کوک تو کردم؛
به تار دلم زدم، قصد آواز کردم.
میان من و تو هزار دیوار است؛
دریغ از پنجرهای که باز باشد.
تا برساند نوای دلم را؛
تا بگوید راز نهان دلم را.
شاید صدایم در این میان گم شود؛
شاید میان من و تو حایلی شود.
اما همین که دلم رو به توست؛
غمم نیست، اگر خدا
در پس پردهی من و توست.
احسان برات شوشتری
یک بار
از دور
تماشای کن من را
آن لحظه که" خیالت"
از دلِ من
میگدرد...
مروت خیری
آغازِ جنگ
از شلیکِ گلوله نیست؛
از لحظهایست
که دلِ انسان
از یادِ انسان
خالی میشود.
زمین
به لرزه میافتد
وقتی نخستین خانه
فرو میریزد،
و
آسمان
از فریادِ مادران
پرنده هایش را
از یاد میبَرَد.
سرباز
با گامهایی از آتش
میگذرد،
اما
در دلش
کودکی میگرید
که هنوز
مرگ را
هجی نکرده است.
شهر
به استخوان میافتد،
رودخانه
رنگ وبویی
از آهن و خاکستر میگیرد،
و
در چشمانِ ویرانه
انعکاسِ مردمیست
که
خانههایشان را
در دستهای باد
دفن کردهاند.
جنگ
نه پایان دارد
نه پیروزی؛
برگِ دیگریست
که تاریخ
با خون
ورق میزند.
و تنها
صدایی که میماند،
آهسته و دور
صداییست
که از میانِ خاک برمیخیزد:
«ای کاش
بهجای کاشت
مین و گلوله
دانه میکاشتند
دانه زیتون
دانه صلح
دانه مهر
دانه ای از محبت وعشق
وصلح
همانست که
همه میخواهند !!
بهرام معینی