-
قربان دست نازت دلدار من پدر جان
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:39
قربان دست نازت دلدار من پدر جان من مست بوی عطرت همیار من پدر جان چون کلبه ای خرابم ، آباد کن بسازم بنیاد من عوض کن معمار من پدر جان من چشمه ای حقیرم در دست سنگ اسیرم جانم تفقّدی کن غمخوار من پدر جان راسخ تو همچو کوهی برجسته پر شکوهی در اوج قلّه هستی سردار من پدر جان جان بر کفم برایت قلبم بُوَد سرایت با تو شوم حمایت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:38
-
ای که در سکوتم نشستهای بیصدا،
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:38
ای که در سکوتم نشستهای بیصدا، جان مرا بشنو از عمق بغضِ بیندا. در ظلمتِ جان، تو روشنی و پناه، ای راز بیپایان، تو آرام جان خواه. چرا خستهام رها کردی به موجِ طوفان؟ در این دریای درد، تنها و بیپایان. دل من زخم دارد از جنگِ بیامید، اما صدای تو میخواند مرا، ای امید. دستم بگیر که گم شدهام در رهها، بیا، بشکن این...
-
به سینه آتش عشقی که داشتم، دارم
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:37
به سینه آتش عشقی که داشتم، دارم به دیده دُرًِ گرانی که داشتم، دارم قسم به ناز نگاهت. بویژه در مستی به آن پیاله، نیازی که داشتم، دارم تمام خلق، ملامت کُنندم اَر، شب و روز به چهره داغ و نشانی که داشتم، دارم نمیزند بدلم سر، بجز خیال تو کس همای گوشه نشینی که داشتم، دارم جهنم است جهان بی خمیرمایهی عشق من این عقیده و رأیی...
-
درونِ خانهی دل، نوری از تو تابیدهست
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:36
درونِ خانهی دل، نوری از تو تابیدهست هوایِ نامِ تو، در جانِ من هویدا شد جهان زِ یاد تو لبریزِ عطرِ ایمان است و از نسیمِ تو، هر شاخهای شکوفا شد تو، آن حقیقتِ پنهانِ عشقِ پیغمبر، و نقشِ مهر تو در عرش و ماسوا حک شد به دستِ توست تمامِ حریمِ عشقِ علی و رازِ عشق، در آن خانه با تو معنا شد طلوعِ نور تو، آغازِ صبحِ انسان...
-
نگذارید کسی برای آینده شما برنامه ریزی کند
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:33
نگذارید کسی برای آینده شما برنامه ریزی کند شما ربات نیستید که خود را در اختیار دیگران قرار دهید بهمن نوری قاضی کند
-
سفارشها در راهروهای خالی ذهن پوسیدهاند،
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:32
سفارشها در راهروهای خالی ذهن پوسیدهاند، پیامها را دیوار می بلعد صدای تماس را در سکوت خود خفه می کنم دیگر رنگها لمس نمی شوند چکش و قلم گریزانند پاها ، سایهای در حال فرار، میلرزند روی منقل در اعماق سکوت آتش شعله میکشد نفسهایم دود میشود خاطراتم مثل پردههای پوسیده از دیوارهای زمان میریزند بر خلاف عقربه می...
-
از ازدحامِ جهان گسستهام،
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:30
از ازدحامِ جهان گسستهام، نه از رگِ کینه یا قهرِ خامی. بلکه روشنتر دیدم؛ که نگاهها، تنها سطحِ صیقلیِ هستی را میکاوند، و هیچ چشمی گنجینهخانهٔ نهان، آن سویِ پرده را نمیجوید. هیچ گوشی، زنگِ بیدارباشِ رازهایِ ازلی را در این بازار نمیشنود. من، کبوترِ سپیدی بودم که بر اوجِ سکوتِ مطلق آشیان گرفت. بال میزدم در هوایی که...
-
در حاشیه ی کاغذ
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:29
در حاشیه ی کاغذ کلماتِ نانوشته مثل مهاجرانی که ویزا ندارند غُلغُل و مرز را با مُرکّب پَران ها خط خطی میکنند بیسوادی این پیشاهنگِ فراموشی نه خواندن میخواهد نه نوشتن فقط یک صفحهی خالی یا انگشتِ بی خیالی که در آن کلاویه های کلمات مثل شیشههای خردشدهی کلاهِ کلاژ مُهر هنر دارند آوانگاردِ بیسوادی جایی است که الفبا را...
-
زبانَت را در خانه جا بگذار
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:26
زبانَت را در خانه جا بگذار تنها گوش هایَت را با خود بِبَر بِشنو سکوت کُن شاید تمام گناهانی را که به دیگران نِسبَت میدهند خود مُرتکب شده باشند مهدی تاجیک
-
بر پردههای خالیِ شب، ماه میکِشند
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:47
بر پردههای خالیِ شب، ماه میکِشند ما را به جُرمِ هیچ به دلخواه میکِشند وقتی که عشق، قصّهی تکراریِ شب است دل را به بندِ شهوتِ یک آه میکِشند از جاده های گمشدهی عصر آهنیم راهی نمانده باز، ولی راه میکِشند آنان که با چراغ به دنبال آدماند خود را به قعرِ ظلمتِ هر چاه میکِشند در کافههای دود و در انبوه همهمه تنهایی...
-
زندگی در خیزشِ دل معنا میشود
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:46
زندگی در خیزشِ دل معنا میشود آنگاه که سکوت از درون فریاد میزاید و جهان نفَسی تازه میگیرد. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:40
-
وقتی که در خیال خودم آفریدمت
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:39
وقتی که در خیال خودم آفریدمت هر بار آمدی به تمنا خریدمت پیچید عطر ناب تو در کوچه و گذر همچون نفس به سوی وجودم کشیدمت از هرم بودنت نفسم بوی گل گرفت با بوسههای عشق چو مجنون چشیدمت تنهاترین ترانه جانبخش زندگی تو نغمهخوان شدیّ و من از جان شنیدمت تو روشنای جانی و در جانم آمدی دل غرق نور کشت همان دم که دیدمت سختی...
-
شعری بخوان و بهتر باش.
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:30
شعری بخوان و بهتر باش. مثل رود بعد از سنگ مثل جریان مثل کودکی که هر لحظه متولد میشود و باز می میرد. آهی بکش و برخیز مثل دودی از کنده مثل دردی که طعم بودن دارد. و غبطه بخور به سرخی لاله. نه سر تو سرخ نیست نه دلت سیاه. اما چه بخواهی و چه نه لاله زیباست. پس آفرینی بگو و آغاز کن این کمینه بودن کوچک را که در دلتنگی خود...
-
علم بهتر است یا ثروت
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:28
یادم میاد همیشه معلم انشائ می گفت علم بهتر است یا ثروت آخرش هم معلوم نشد کدام بهتر است ولی حالا میدانم درمان هر درد عشق است عشق ، اکسیر ناشناخته اگر بیابی گوهری گرانبها یافتی در تنهایی در غریبی و غربت در کوچه پس کوچههای عاشقی و حیرانی آنچه تو را تسکین می دهد عشق است و عشق عشق ، اکسیر ناشناخته گویند عشق ، هجران دارد...
-
گفتم که پَر نداری چگونه پَر بَراری؟
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:27
گفتم که پَر نداری چگونه پَر بَراری؟ گفت او که بالِ پرواز، از خویشتن تو داری گفتم اگر که دارم از آن خبر ندارم؟ گفت او که عشق آموز، از خاک رهسپاری گفتم که رهسپارم، عشق است گو چه کارم؟ گفت او که بال آن است، خیزا که شهریاری گفتم ز عشقِ گردون، بنگر دلان چه پُر خون گفت او که وصل شیرین، بعد از خزان بهاری گفتم که عاشقی را با...
-
دیوانه ام و تاب پرستار ندارم
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:27
دیوانه ام و تاب پرستار ندارم یک لحظه دل و دیده هشیار ندارم از بس که چشیدم مزه تلخ جدایی دیگر هوس لحظه دیدار ندارم ماندم به حصار غم و اندوه ندامت جز سایه خود بر تن دیوار ندارم زندانی بی چون و چرایی که امیدی غیر از سر شوریده سر دار ندارم صد درُّ و گهر توی دلم گشته نهانی در گوشه ویرانه که انگار ندارم گیرمکه خود یوسف مصرم...
-
یادم آمد
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:26
یادم آمد سال ها پیش گلی دادی به دستم نیمه شب پشتِ دیواری که رخ بستیم برهم درآن مهتاب شب برایت یک غزل خواندم ودل را نقش کردم برآن دیوار کنارِ باغِ مش حیدر تو خندیدی نسیمی می وزید و بویِ باران داشت با خود ومن محوِ تماشایِ تو بودم روز ها یک به یک پشتِ هم بگذشت اینک پشتِ دیواری که رخ بستیم برهم نقشِ یک دل مانده بی رنگ و...
-
کویر، ای خاک جان تفتیده عشق
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:24
کویر، ای خاک جان تفتیده عشق سر زلف به هم پیچیده عشق بساط عشق بازی در بیابان امید خسته وخوابیده عشق تو چون فرش نفیس پای خورده ویا هم بستر فهمیده ی عشق نگین حلقه ی شب زنده داران ترازوی به حق سنجیده ی عشق به لطفت میشود بر پا در این دیر بساط از میان بر چیده ی عشق به شب محفل نشینانت ستاره پناه هرکه شد، غم دیده ی عشق چه...
-
مادر
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:21
چشمهایم پُرِ تصویر تو میشود هر شب، باد میآید و بوی دامنت را از لابهلای خستگیام میچیند و روی قلبم میپاشد… چه غریبانه دلم میل تو دارد مادر! کوچهها هنوز جای قدمهای تو را میدانند، و من در ازدحام آدمها دنبال سایهای میگردم که سالهاست با دعاهای نیمهشبش پشت سرم قدم میزد… ای روشنای خاموشِ خانه، برگرد… دلم بیتو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:20
-
درختی کهنه را دیدم، بسی محکم به بر کردم
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:19
درختی کهنه را دیدم، بسی محکم به بر کردم چه حظ کردم چه حظ کردم ببستم هر دو چشمانم، به عمقجان سفر کردم چه حظ کردم چه حظ کردم زمین را ریشه تا اعماق، وجودم را خبر کردم چه حظ کردم چه حظ کردم تنش را چون ببوییدم، ز ریشه دیده تر کردم چه حظ کردم چه حظ کردم ز خاک و آب و نور و بذر، با یزدان به سر کردم چه حظ کردم، چه حظ کردم...
-
هر صبح که پنجره را میبندی،
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:18
هر صبح که پنجره را میبندی، یک تکّه از دیروز، در غبارِ بیحسِ خانه میمیرد؛ آرام و بیادعا. ما هرگز آن لحظهها را کامل در نور ندیدیم؛ فقط سایهای از آنها، بر دیوارِ پشتِ پلکهایِ ما لغزید، مانندِ فیلمی قدیمی و پر از دانههایِ برفکی. باید با انگشت، ردّی از آن سایه را لمس کنی؛ نه برای یادآوری، که برای اطمینان از حضورش....
-
دلم میخواد گریه کنم به وسعت یه دریا
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:17
دلم میخواد گریه کنم به وسعت یه دریا بِرَم و فریاد بزنم تو کوه و دشت و صحرا دلم میخواد پَر بزنم تو اوج آسمونها همونجا آروم بگیرم رو بال نرم ابرا دلم میخواد بخوابم تا روز محشرِ عشق بخوابم و ببینم خوابِ تو نازنین را من در بلوغ رویا عمرم به سر رسیده کی بینَمَت دوباره در یادمان گلها در شامِ تیرهٔ غم با چشم بیفروغم...
-
در تو آینه دیدم.
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:16
در تو آینه دیدم. آینه ای رو به صدا. مثل هراسی از آنچه که نیست. آنچه نبوده و نخواهد بود. مثل یک لحظه و یک تصمیم مثل یک ندا و یک بودن. در تو آینه دیدم مثل نامی که پدر نهاد و مادر به آن لبخند زد. و روز آغاز شد. روزی پر از ستاره های ناپیدا و بعد از آن شبی که می خندید به رویای بارانی که سیل شد سیل سپید به رنگ زندگی و با...
-
ای مهربان! با جان خویش، عهدی چنین بستم شبی
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:15
ای مهربان! با جان خویش، عهدی چنین بستم شبی کز دامن جانان نروم، گر جان دهم، گر جان شبی دورم ز چشم روشنت، اما دلم روشن به توست روزی به جانت میرسم، گر بگذرد صد جان شبی دستم تهی، راهم دراز، دل را امیدی تازه داد کز رهگذار عشق تو، با جان و دل پویم شبی سوگند خوردم با دلم، کز عهد پاکت نگذرم گر آب شوم در آتشت، یا خاک گردم در...
-
نگاهم می کنی اما چرا در عمق رویایی؟
چهارشنبه 26 آذر 1404 12:15
نگاهم می کنی اما چرا در عمق رویایی؟ بگو بامن تو هستی،جان من یا قعردریایی به چشمانت قسم هرگز فراموشت نکردم من تو شورانگیز و جان پرور نمی گویم که شیدایی میان گل سحر دیدم تورا در باغ شادی ها شدم مشتاق دیدار تو ای سرو تماشایی بیا با من بمان ای دلبر شیرین زبان من فنا شد عمر من در وادی بی رحم تنهایی دلی دارم پر از عشق و...
-
چهل و نُه سال،
چهارشنبه 26 آذر 1404 11:55
چهل و نُه سال، فصل به فصل، به جان خریدنِ رنجِ دیدن. فهمیدن این که سکوت، نه برای ندیدن، بلکه برای گوش ندادن است. من تمام این سالها پنجاه بار چرخِ کندِ منطق را در اتاقهای ذهن، روغن زده بودم. باورِ اینکه اگر شیشهی شفافِ حقیقت را به آرامی نشان دهم، حتماً نور را درک خواهند کرد. اما او با دستهای زمخت و دهانی که تنها...
-
دیریست در کوی مغان به دنبال آتشم
چهارشنبه 26 آذر 1404 11:51
دیریست در کوی مغان به دنبال آتشم بی سبب نیست در کویت نفس خوشم شادی به فصل هدایت صدا به فصل دروغ آتش به جان زده از سیه فریاد نمی کشم در دایره آتش پرگار به پرگار زدیم هر نقطه که میسازم از جان که یرکشم گفتا به حبیت محبوب از داغ دلم آگاه آگاه نه ای بیدار از داد چه سرخوشم من به هوای کوی تو آتش به ارمغان دارم آتش مده ای...