-
به غـروبِ خســته ماندی، من و خاطراتِ جوشان
شنبه 2 اسفند 1404 12:10
به غـروبِ خســته ماندی، من و خاطراتِ جوشان که ز چشـمهسارِ یادت، نشـــــود دلم گریـــــزان __________________________________________ به دعایِ نیمهشبها، به صــدایِ اشـکِ خاموش به خدایِ عشـق سوگند، که هنـــــوز تویی پنهان __________________________________________ تو که رفتـی و شکـستی، دلِ بیقــــــــرارِ من را به...
-
با عشق تو کل کهکشان آرام است
شنبه 2 اسفند 1404 12:09
با عشق تو کل کهکشان آرام است هر لحظه زمین و آسمان آرام است شاید که تو مانند خدایی ای عشق وقتی که چنین با تو جهان آرام است مهدی ملکی
-
لذت عشق همین است که دل آشکار شود
جمعه 1 اسفند 1404 12:26
لذت عشق همین است که دل آشکار شود حسّ تو زیباست و حیف است که انکار شود عشق آن نیست که آرام بماند در دل باید که آتشش همه جا آشکار شود ای که مهرت شده مهمان دل عاشق من دلبری چون تو حیف است که دل آزار شود آنچنان خریدم همهی ناز و نوازش تو که خبرش در دل هر کس مشهور شود توی چشم تو پیداست که دل دلباخته است چه نیازی است که بر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 1 اسفند 1404 12:25
-
می شناسی ازبهارگان
جمعه 1 اسفند 1404 12:24
می شناسی ازبهارگان __ سبز را پرنده را __که آشیانه کرده ___لابلای شاخه ها و ..... می شناسی __آبِ جاری گذرنهاده برچمن ___به سبز ها ____به سبزه ها به سبزه زار نقش بسته __ازگل بنفشه ___هربنفش را سرخ را شقایق چمیده برکمر __کرانه تا کرانه ___پشته پشته هرطرف نگاه می کنی __گلِ بنفش وزردوسرخِ سنبل ___ازمیان سبزه ها ____کشیده...
-
هر که دردِ عشق دارد، لاجرم مجنون نباشد
جمعه 1 اسفند 1404 12:23
هر که دردِ عشق دارد، لاجرم مجنون نباشد هر که بر بیداد خیزد، خائن و ملعون نباشد گر کسی بر حالِ ملت، نالهی مسکین نماید نامِ او دشمن نهادن جز غمِ افزون نباشد دردِ مردم را شنیدن، پندِ آن پیرِ خِرَد بود هر که گوشِ جان سپارد، آن دگر محزون نباشد آنکه خاموشی گزیند، در حضورِ ظلمِ دوران با همه ایمان که دارد، او مصون از خون...
-
روزی که نگاهم به نگاه تو در افتاد
جمعه 1 اسفند 1404 12:21
روزی که نگاهم به نگاه تو در افتاد عشق آمد و بر سینه ی من جلوه گر افتاد ابلیس نگاه تو مرا برد کجاها بی آنکه بداند. دل من در خطر افتاد عمری به دل خون شده ،اسرار، نهان بود با آمدنت راز نها نم به در افتاد روزی که خداوند ، بنا کرد جهان را صد وسوسه بر پیکر ام البشر افتاد ساقی ز جفا ریخت ،به پیمانه ی حوا زان باده کزو ،بر دل...
-
دیدم او را چون مهی در آسمان
جمعه 1 اسفند 1404 12:20
دیدم او را چون مهی در آسمان برد دل را بر سرایی بی نشان یاد را در لحظه از جانم ستود چشم جان را در تجلّی وانمود چون زبان از چرخش افتاد آن زمان عقل از جنبش گریزان شد نهان نور او در سینه ام آتش فزود در دل شب، آفتابش بی حدود هر چه بودم، در شعاعش گم شدم در عدم، با نور او همدم شدم چشم وا شد، پرده ها از هم گسست ماند جانم در...
-
باید تو را می دیدم
جمعه 1 اسفند 1404 12:19
باید تو را می دیدم خیابان چهارباغ باشد یا لانزدل زیر پل خواجو باشد یا لاینزگیت فرقی نمی کند وقتی نقش جهان پیوند میخورد به جاده ای از جنس دریا به آسمان باید تو را می دیدم در یک صبح یک شنبه ی پاییزی وقتی انگشتان خورشید در لابه لای رنگ ها می پیچد از قرمز به نارنجی از طلایی به موهای من از سبز به چشمان تو و از آبی به...
-
تراژیک دیدار،
جمعه 1 اسفند 1404 12:18
تراژیک دیدار، و لحظهی فروپاشی من... با موسیقی چشمهای تو کامل میشود. یکباره مژه های قلمیت روی شاسی های پلک میکوبند... شیما اسلام پناه
-
کرده ای ابرو سیاه و مو بلند
جمعه 1 اسفند 1404 12:17
کرده ای ابرو سیاه و مو بلند گشته ای در عاشقی همچون برند قلب من بازیچه ی چشمان تست باشکوهی ،استوار و سربلند من غزلساز نگاه عاشقم دلبری کن ،بر من شیدا ،بخند گشته ام صید دو چشم ساحرت کن جدا از دست و پای من ، کمند می کنم از دل ، دعایت تا سحر تا رها گردی ز طوفان ، از گزند من طلب کردم کمک از چشم تو چشم جا دو یت مرا از پا...
-
در آشکارای پنهانِ اکنونِ بیکران
جمعه 1 اسفند 1404 12:16
در آشکارای پنهانِ اکنونِ بیکران تشنهترینم … چشمانم را به سمت نگاه شفقت تو گشودهام و در حوالی انگورهای مستی پیاله ی شهود را به عطر صدایت آغشتهام. آرام دل....... دوستت دارم هایم چنان محجوب و سر بزیر چون بوسه های بیقراری بر منحنیهای تنت نَشیمن خواهد شهد دلنشین باش و در شعرم چون شبنم شوق شفا بخش گل وجودم..... وقتی...
-
آن شب که سرنوشتم
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:40
آن شب که سرنوشتم بر بیتقدیریِ اش در اندوهِ شکست زانو زده بود، غمگاهِ چشمانم بارانِ گه بیپایانِ شبهای پاییزی بود؛ بارانی که نامت را هجا میکرد و هیچ صبحی را دگر باور نداشت. ماشیا بر سر راهم رسید، همچو دستی ناگهانی در ازدحام تقدیر بی فردایی آنجا که عصای موسی را در نهان دریای خروشان تقدیر به ساحل میلاد بودن ها می...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:39
-
یاد داری آن بازیهای عاشقانه
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:38
یاد داری آن بازیهای عاشقانه صدایش هنوز میپیچد در آن خانه آن خانهای که هنوزم آشناست چه کنم این دوری کار دنیاست شب و روزم آرزویم دیدن توست حسرت آن خنده و مهر و روی توست بعد تو عشقی نگیرد نگیرد این دل من دور از روی تو بمیرد دل در سینه من خوش باشه و بگو عاشقم شعری سرود از شعر عاشقانه برایم از ته دل سرود صدیق خان محمدی
-
بر نگاهت دل سپردم، در عبور لحظهها
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:37
بر نگاهت دل سپردم، در عبور لحظهها باز شد بر من جهان، از رهگذار سایهها در سکوتی بینشانی و بیکلام و بیخبر خاطراتی گم شدند از لابلای قصهها راهها چون رشتههای خامشی در هم تنید با سلامی ناتمام از صبح بیهمتا جدا این وطن با لحظههای گمشده در کوچه ها در دل این پیچ ها، پیدا شهیدی بی گناه در عبور سایهروشن، ردّ پا گم...
-
عشق شاید هوس است !
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:36
عشق شاید هوس است ! یا غریزه ، کششی حیوانی است! یا که احساس قشنگی است همه از سر مهر قدسی و رحمانی است! ارمغانی ز خداوند لطیف اختلاط هوس و دوستی و مهر و صفاست پاسخی نیست مرا هرچه هست سبب رشد گل سرخ درون خاک است گردش پروانه است ، دور یک شعله شمع نغمه بلبل مستی است به نزدیکی گل حس تب دار دلی سرد شده است زندگی بخش دلی...
-
ای کاش همان کلاس ِ اوّل بودم
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:35
ای کاش همان کلاس ِ اوّل بودم سرگرم به نقاشی و جدول بودم این راهِ دراز را نمیآمدهام در پیش تو مینشستم و شَل بودم نعمت الله احسانی بنافتی
-
از ارتفاعِ چندمِ پاریس
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:35
از ارتفاعِ چندمِ پاریس که پرت شوم این «گوژ» صاف میشود؟ (نمیشود) و من که کازیمودو نیستم فقط کمی لکنتِ زبانم را به گردنِ سنگهای کلیسا انداختهام تا تو بیایی و برقصی روی طنابی که گردنِ هیچکس را نمیزند فرض کن اسمرالدا! فرض کن این سنگها سنگدلی نمیکنند و من که صورتم را در صدای ناقوسها جا گذاشتهام زیباترین مردِ...
-
گرده ای سنگ
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:34
گرده ای سنگ زمین بر دوش من می نشاند ماه خونین درافق سنگ فرش رویایم اشک گلهای ناز و سپید به تصویر می کشاند. نعره ای دهشتناک آن فروغ بی کم و کاست زخم شانه هایم را ستود سودایی جانفرسا به قلبم می رساند. من بیمار و ناخوش آن طبیب خوشنام شانه گیس زخمهایی شد، تیغی بس سوزناک و آتشین در خراش گرده ام به یادگار میگذارد. حجت...
-
تا سحر چشمِ من از گریه قرار نشد
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:33
تا سحر چشمِ من از گریه قرار نشد شمع لرزید و دلم نیز به کار نشد ماه بر بامِ شب آمد که بخوابم، اما بیرخِ یار، مرا خواب بهار نشد بالش از اشکِ من امشب نفسی خیستر است دیده یک لحظه ز دیدارِ نگار نشد هرچه بستم به شمارِ نفسم پلکِ امید شبِ بیتو به سر آمد، به کنار نشد مرغِ شب گفت: صبوری کن و خاموش بمان خنده کردم که مرا طاقتِ...
-
و غصه ، بیخیال من نمی شود
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:32
و غصه ، بیخیال من نمی شود شب تمام روز راشکار کرد و نگاه من هنوز به دانه های قهوه بود.... کشاورزی (آوا)
-
روزی آتش زد بر جانم عشق و
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:37
روزی آتش زد بر جانم عشق و داغی آن خاطرات امروزم را سوزاند این روزها سرازیر شدهاند اشکهای دلتنگی و گونههایم به یاد شبهای ساحل عشق خیس شدهاند ای آوازخوان سوتهدل از مرگ یک احساس در غروب بهار با چشمان خیس بخوان دور از من جوانی میکند آن یار زیبا و من اینجا با دلی شکسته احساس پیری میکنم در گذر زمان فراموش شدهام با...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:37
-
پوستِ شب را میدرّم
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:36
پوستِ شب را میدرّم تا طلوعِ تنِ تو را ببینم مهتاب بر شانههایت میرقصد و من تشنهتر از همیشه در ژرفای چشمانت غرق میشوم حسین گودرزی
-
ای شبنم رخِ آشکارِ شب!
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:36
ای شبنم رخِ آشکارِ شب! تا کی بر برگ خزانزدهٔ خاطرات میغلتی؟ میدانم ـ هر قطرهات دریاییست از ناگفتهها. اما قلبم طاقت این همه درد ندارد. به من بگو ـ این همه استعفا برای استعیفا بهر چیست؟ نفسی بودی که از ژرفای سینه برآمدی چون مهتابی بر دیوار فرسودهٔ وجود و سایهی محوی ـ که روزگاری یکی بودی. این همه بریدن برای رسیدن...
-
ما دو همزادیم،
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:35
ما دو همزادیم، هر دو از پیوند زر افشان صبح خط گرفتهایم؛ اما خطها هیچگاه به هم نرسیدند، چون رودهایی که در نقشهی تقدیر به دریاهای جدا ریختهاند چه سود از همزاد بودن، وقتی جهان در سکوت بیپایانش مرز میکشد میان دو آینهی یکی؟ و شاید راز همزاد بودن همین است، که هرگز به هم نمیرسیم؛ ما دو خط موازیایم در کتابی که نام...
-
شب و دلتنگی و خاطره
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:34
شب و دلتنگی و خاطره دست به دست هم داده اند دودمان دلم را به باد دهند دلتنگی ات را چه کار کنم به کدام رودخانه بریزم که ماهیان را روی آب نبینم از کدام کوه پرت کنم که ندانم بر سر کدام خانه خرابی بیافتد چگونه بسوزانمش که دودش به چشم هیچ مادر مرده ای نرود من، فقط مشتاقم اندکی بوی موی تو لحظه ای لمس دست تو بخواب دیدم با...
-
رفتهای و ماندهام با سایهی بیجانِ تو
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:33
رفتهای و ماندهام با سایهی بیجانِ تو در دلِ شب میتپد آوارِ بیپایانِ تو هر چه گفتم با دلم آرام میگیرد، نشد زخمِ من تازهست از یادِ دلسوزانِ تو کوچهها بینور شد، وقتی که رفتی بیصدا ماندهام در حسرتِ آن خندهی پنهانِ تو باورم نیست این جهان بیتو چنین خاموش شد هر نفس میخواندم نامِ تو ای جانانِ تو کاش میشد خواب...
-
بیا مرا بخوان
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:31
بیا مرا بخوان دست مرا بگیر با من نفس بکش جای مرا بگیر با من دمی بمان شعر و غزل بخوان یکدم مرا ببین بوسی ز من بچین در کوچه ی دلم یک شب قدم بزن آیین غصه را امشب به هم بزن بزمی به پاس عشق اینجا رقم بزن خورشید را فرا بخوان راز مرا بدان باد را گو که نشنود آب را گو که نگذرد ماه را گو که بگذرد خواب را گو که نگذرد غم را ز جا...