-
بیا تا که دل بیش از این پیر نشده
جمعه 17 بهمن 1404 12:36
بیا تا که دل بیش از این پیر نشده بیا تا کسی نیامده، تا زمین گیر نشده بیا تا که هنوز اقاقیا گل دارند تا گرفتار حرف هایی از جنس یقین نشده بیا تا هنوز اشتیاق دارم من زیر اعداد تقویم خط خطی نشده صبر هم بی گمان آخری دارد نمیشکنم تو بیا تا خاک خمیر نشده اسیر گرفته ای که چنین بنده کرده ای خیال خام کردم ثمری درست نشده قرار...
-
از آن ساعت که بذر عشق را در خاک می کردی
جمعه 17 بهمن 1404 12:33
از آن ساعت که بذر عشق را در خاک می کردی مرا از فکر خود آواره ی افلاک می کردی تو معشوقی نمی دانی غم هجران عاشق را وگرنه در فراغش صد گریبان چاک می کردی علی کسرائی
-
دانم که پس از این دلم آرام نماند
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:55
دانم که پس از این دلم آرام نماند یک قطره از این باده در این جام نماند از مرغ اسیری که به صد دام فتاده آید که دگر بر سر یک بام نماند از بس ز جفاکاری معشوق شنیدیم ترسم به تنی جامهء احرام نماند صوفی می صافی به حریفان دگر ده کز بادهء نابت قلمم رام نماند کفتار وددان چون که شدند حاکم دوران ترسم که دگر یک نر *ضرغام نماند...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:54
-
چو به خویش مهربان شو، همه غم زِ جان گریزد
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:54
چو به خویش مهربان شو، همه غم زِ جان گریزد که نسیمِ عشقِ پنهان، زِ دل جهان گریزد به درونِ خویش بنگر، که بهشتِ تو همانجاست نه به دوریِ زمینها، که به دیدگان گریزد دلِ روشن از خودیها، به صفایِ عشق ماند که چو صبحِ بیغبارش، زِ غمِ نهان گریزد به کسی که خسته باشد، بده آتشی زِ لبخند که غمش چو برفِ زمگه، زِ نفس روان گریزد...
-
من اگر در پی تو زار نگردم، چه کنم
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:52
من اگر در پی تو زار نگردم، چه کنم همچو مجنون پی دلدار نگردم چه کنم چشم در راه بمانم که بیایی یا نه من اگر در غم عشق تو گرفتار نگردم چه کنم مرحمت کن، به منو منتی نِه به سرم، زود بیا من اگر سر خوش از بودن و این حال نگردم چه کنم ذره ذره آب گشتن درد دارد ،کوه را کاهی کند چاره ای کن که بیمار نگردم که چو بیمار بگردم چه کنم...
-
درخت از نفس افتاد و برگ رقصان میبارد
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:51
درخت از نفس افتاد و برگ رقصان میبارد سرما در سینهام افتاد و تب مرگبار میبارد تنم از نام تو میلرزد، شبیه بادِ آواره و از چشمانِمن شعر، غمانگیز میبارد قدمهای تو را گم کرده دنیا زیر باران ولی یادِ تو در این کوچه هرفصل میبارد تمامِ شهر بیتو سرد، مثل بهمنی تنها که از شبهای آبانش غمِ پیر میبارد من اما در...
-
بیدارم از این مستی، خوابم ز جهان سیر است
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:49
بیدارم از این مستی، خوابم ز جهان سیر است زان روی که جانم را، هر لحظه دمی دیر است ای خفته، مکن خوابی، این وقتِ طرب آمد کز نغمهی جانانم، آتش به دل پیر است زان پیش که این ساعت، در خاک رود خاموش برخیز و بنوش ای جان، کاین لحظه چه دلگیر است ما را ز فنا گفتند، ما بادهٔ جان خوردیم ما را چه غم مرگ است؟ ما را چه غم تیر است؟ هر...
-
آسمانی سرخ چون خون:
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:48
آسمانی سرخ چون خون: "برف خواهد بارید." تو نگاهم می کنی. و برق چشمانت منشا قضاوت است: "چشم و این همه خون؟ رنگ و این همه ناز؟" چه در کلامم دیدی که چنین حکم هفت آسمان بر ره قصاصم شد؟ آسمان سرخ است و تاریک و آنقدر برف نباریده که اگر بگویم بهشت خونین است تو بیشتر باور می کنی. باشد این بار گوی قضا دست...
-
همیشه باور ما ها بــــه این سخن ختم ست
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:47
همیشه باور ما ها بــــه این سخن ختم ست که شام سرد سیاهی به صبح مان حتم ست گناه مــــــــا شده این باوری دروغین کـــــــه بـــــــه کارمای جهان اعتمادمـــــان جزم ست همیشه پشت ســــــیاهی سپیده خواهد بود شبی کــــــه قصه سر آید زمان هر عزم ست میان عیش و تظالم نســـیم رحمت کـــــــو وزیده یا به وزد آن زمان که دل حزم* ست...
-
تو کیستی؟
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:46
تو کیستی؟ سایهای که از پشتِ دوردست نامم را آهسته ورق میزند. نشناختمت حتی خیالِ قدمهایت بر خاکِ ذهنم جایی نداشت. تو بیکرانی؛ چنان که اگر در آسمان هم به جستجویت برآیم، مدارها از تو دور میچرخند. پیدا شو که هر بار باد شاخهای را میلرزاند، گمان میکنم نشانی از آمدنت است. ای نورِ پنهان، بر من بتاب؛ بگذار در روشنیِ...
-
من در روزگاری کهن
پنجشنبه 16 بهمن 1404 12:45
من در روزگاری کهن تورا بی هیچ نشانه یافتم با تاولی بر دست وبا زخمی در پای بی هیچ شکایتی از درد هرچند بی لحظه ای توقف از تمامیِ تاریخ گذشته ای ای دوست من به انتظارِ تو قرن ها را به انقباضِ ثانیه ای بروی نقطهً خاموشِ انتظار نقش بسته ام میان سکوتِ خویش و تمامی این راه را بی لحظه ای تکرار میانِ دایره ای بسته می دیدم خموش...
-
هر شب دلم هوای پیام تو میکند
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:52
هر شب دلم هوای پیام تو میکند قبلم تپش برای کلام تو میکند ای دلبری که مهر تو ماندست در دلم سلطان عشق سّکه به نام تو میکند با من بمان که مست شرابم کنی مُدام ساقی دَهر باده به جام تو میکند میسوزم از فراق ،ندانی تو حال من چشمت مرا اسیر و غلام تو میکند از من میگر لذت یک نامه و پیام زیرا دلم هوای پیام تو میکند «سینا»...
-
عیدتون مبارک
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:52
-
تمامش کن وگرنه پشیمان خواهی شد
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:51
تمامش کن وگرنه پشیمان خواهی شد دلی که برای من نتپد نمیخواهم دیوانه بودی و با حسادت اشتباه گرفتم دور شو آنقدر که انگار وبا گرفتم من از اول تا آخر این قصه را بلدم گفتی عاشقمی منم رو هوا گرفتم از من چه مانده جز روحی دردسرساز تصمیمی که من در انزوا گرفتم ثریا امانیان
-
شاید میان این روزهای پر دود
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:48
شاید میان این روزهای پر دود تنها بتوان زیر درختان توت رنگی یافت رنگ سبز و سرخ و خنده رنگ بهار و بیداری و آیا این هوای شکفتن جز شاخسار خشک درخت انسان را هم بیدار میکند؟ بیداری آدمی در سرمستی اوست. تنها وقتی هشیارست که از شکوفه های انار جام میگیرد چشم بسته از بوی یاس سرمست میشود و دیوانه عقل می خواهد چه کار؟ آدم به زمین...
-
خدا میداند چه اقیانوسی در موهایت پنهان است
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:47
خدا میداند چه اقیانوسی در موهایت پنهان است که کشتی وجودم، همیشه تشنه ی لنگر انداختن در آن است تن تو باغی از رمز و راز است و من، باغبانی که شیفته ی هر گلِ آنم حسین گودرزی
-
شیرین تو چه میدانی؟ فرهاد، کمی غم داشت
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:44
شیرین تو چه میدانی؟ فرهاد، کمی غم داشت با بوسه زدن بر کوه، جایِ لب تو، نم داشت دادم به هوایَت دَم، گفتی که نفس تنگ است من مستِ همین حالت، بویِ نفست، دَم داشت از پیچ و خمِ مویَت، یک راه بلد بودم راهی که به پیچِ تو، این بار کمی، خَم داشت می دید شبی معشوق، آوازِ تو سَر می رفت کرد حنجره را عاشق، با زیرِ صدا، بَم داشت از...
-
چند سالیست، ذهن من درگیر توست
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:42
چند سالیست، ذهن من درگیر توست ذهن من آشفته و پاگیر توست چند سالیست در پی یک همنفس میسرایم شعر از قوس غزل چند سالیست نقش رویت میکشم نقش ابروی کمونت میکشم چند سالیست عشق تو در دامنم آتش انداخته بر پیراهنم چند سال عمر من پایان گرفت در وصال تو، دلم آرام گرفت مهدی صارمی نژاد
-
شده دودی همه راهم ز آهم
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:41
شده دودی همه راهم ز آهم چراغ روشنی باید به راهم جوانی بود و من در اوج قدرت کنون پیرم، حبابم، همچو کاهم فرازی بود و شوق و شادمانی کنون بنبست و من در قعر چاهم تو خورشید رخ هفت آسمانی بتابی گر به من سوزی گناهم تو زیبا فصل سبز نور عشقی ز دیدار تو امشب همچو ماهم تو هستی دادی و هم خود بگیری چه گویم گر تو خواهی من تباهم منم...
-
فردا روز دیگریست...!
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:40
نمیبینید؟ هی بی انصافها، گوش به درد دلش که بدهید می فهمید چقدر خسته است... سپس رو به زندگان به آنسوی پرده اشاره کرد: جهان جایی ست برای آزمودن آدمی... نه دانا میماند نه دروغ نه ابله میماند نه بی بنیاد زندگی، زمستان سردی ست... از من بشنوید: شما خسته اید و هنوز خیال میکنید فردا روز دیگریست...! مصطفی ولیعبدی
-
عشق نه شکفتن است و نه سوختن
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:38
عشق نه شکفتن است و نه سوختن بلکه سکوتی است گویا در فاصله ی دو نفس که جهان را میآفریند و زمان را میرُباید "دوستت دارم" فقط نقطهای ست در حاشیه ی کتابِ بیکران که با هر ورق زدن میمیریم و زاده میشویم در آیینهای از نفسهای مشترک.. من "تشنه" در کرانه ی چشمانت دریا را در"صدف" وجودت جستجو...
-
با هر کشاکش هر رگ قلبم فشاند خون عشق
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:11
با هر کشاکش هر رگ قلبم فشاند خون عشق تازه میسازد به هر نبض درد ما را خوی عشق هست سکان این دریای خون در دست دل چون بشویم دست گلگون در جوی عشق ؟ امیرعلی مهدی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:11
-
چو طوفان می وزی در این زمستان
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:10
چو طوفان می وزی در این زمستان به برگ و شاخه ی این قلب مجنون دوباره خاطره جان می خراشد و زخم کهنه ام را می تراشد خوشآن تیشه که ازیاد تو آید ره اشک شبم را می گشاید تنم از ریشه خشک است و خمیده جهان سوخته دلی چون من ندیده وحید مشرقی
-
تو آن جایی که جهان در دستانت
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:10
تو آن جایی که جهان در دستانت شانه ای داشت برای گریه هایم تو آنجایی که زمان زمان در نزدیکی چشمان تو خم میشد در نزدیکی چشمان تو با احتیاط قدم بر میداشت در نزدیکی چشمان تو به همه چیز شک میکرد پرده های روشن تئاتر مادر در نور ستاره به همان کودکی که نمیدانست دنیا واقعیست واقعیت چقدر بی رحم بی رحمی چقدر تاریک و تاریکی چقدر...
-
نان نان
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:09
نان نان نان و ترانه های باران نان نان و آوازه ی کوچ بختیاری بر ستیغ کوه نان نان همچون دست با ستون های جا مانده از آتش سخت با شکوه دره ی ستارگان خراش نان نان نان و با با بابا دستی که آذرخش را تازیانه ی آسمان را زخم را درد را خفه میکند دست برای نان نان و بابا بابا ایستگاه خورشید قطار فصل ها بهار تا زمستان از شرق به غرب...
-
موفقیت، دویدن نمیخواهد
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:08
موفقیت، دویدن نمیخواهد چشم بگشا ببین چگونه نسیم، برگ را به رقص میآورد.... و اثبات ، فریاد زدن نمیخواهد گوش بسپار بشنو چگونه سکوت، حقیقت را در دل ها میکارد... میثم رنجبرکهن
-
پدر یعنی صلابت . همچنان کوه
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:07
پدر یعنی صلابت . همچنان کوه پدر یعنی وجودی پاک و نستوه پدر یعنی چراغ و روشنایی پدر یعنی وجودی کبریایی پدر قابی پر از شادی و لبخند پدر پشت و پناهی چون دماوند به گاه غصه و غم تکیه گاهست پدر آغوش امن بچه ها. است پدر یعنی طلوعی در شبستان وجودی گرم و روشن . در زمستان پدر یعنی تمام خاطراتم پدر یعنی همان شاخه نباتم پدر یعنی...
-
آمدی، ای دیرکرده، ای پشیمان از فراق
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:06
آمدی، ای دیرکرده، ای پشیمان از فراق لیک رفتم من دگر از این زمین و ماه و باغ چشم بستم با خیالت، با امید دیدنت لیک جانم رفت پیش از لحظهی بوسیدنت دوستت دارم هنوزم، گرچه دیگر نیست تن عشق ما باقیست، حتی بعد از این خاک و کفن در نسیم صبحگاهی، در غروب بیصدا در دل شب، در سکوتت، هستم آنجا، هر کجا حمیدرضا خواجه