-
منم اینک لبریز از تنهایی
شنبه 15 آذر 1404 12:49
منم اینک لبریز از تنهایی تمام شوق دیدارم نگاه گرم و زیبای اهورایی تو تنها نقطهٔ آرامش جانم تو تنها واژهٔ اعجاز ایمانم تو تنها نقطهٔ شیرین و رویایی سکوتم نه از تسلیم که تدبیرست میان بی قراریها در این دنیای بد پیمان بدون تو چه غوغایست منم اینک لبریز از تنهایی تمام برکهٔ باران احساسم بسوی کوی تو جاری کنارش نغمهٔ گلهای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 15 آذر 1404 12:48
-
بزرگی بــــه قامت و یـا سال نیست
شنبه 15 آذر 1404 12:47
بزرگی بــــه قامت و یـا سال نیست به قلبی سلیم ست و در قال نیست تو چون کودکانی کـــــــه بازی کنند به بازی نمودن کـــــــه اشکال نیست کلامی چو بی غش بگویی خوشست چو بر دل نشیند دگر کال نیست برومند گشتی بــــــــــــــه قامت ولی خرد همرهی بـــا تــــو افعال نیست شکایت کنی چون بــــــر افروختی به حرفی که جز حق به اشکال...
-
آسمان ترک خورد،
شنبه 15 آذر 1404 12:46
آسمان ترک خورد، باران افتاد در گیسوی زمین. کوه سر فرود آورد، چون دانست بهشت همینجاست. سیدحسن نبی پور
-
بهار تازه ای رویید و من غرق زمستانم
شنبه 15 آذر 1404 12:45
بهار تازه ای رویید و من غرق زمستانم ز یلدا رد شدم ، اما کجا ماندم؟ نمیدانم مسیرم رو به باغی پر گل و سرسبز و زیبا بود بخود تا آمدم دیدم ، که همپای بیابانم اسیرم، تشنه لب، ازپا فتاده، نابلد، زخمی به حکم زنده بودن ، در نفسهایم به زندانم نه در پا طاقت گامی، نه در سر شور تدبیری نشسته نقطه نقطه، ماه بر خیسی مژگانم همین جای...
-
دیگر از چهچههٔ بلبل شیدا خبری نیست
شنبه 15 آذر 1404 12:40
دیگر از چهچههٔ بلبل شیدا خبری نیست در باغ و چمن از گل و ریحان اثری نیست آید به سر کوی من از دور نسیمی جز پیک خزانی به رهش همسفری نیست افسرده شده نوگل عشقم ز جفایت با من تو بگو از چه، بر من زارت نظری نیست آندم که شدی شمع شب افروز رقیبان شبهای مرا ای بُت زیبا سحری نیست فروغ قاسمی
-
پاییز
شنبه 15 آذر 1404 12:38
پاییزِ سرخ سکوت برگها میرقصند در تلالوی رنگها سبز زرد طلایی در آغوشِ باد سکتهای ترد در طنین هلهله برگها ترنم باد نفسِ بیبازگشتِ لحظهها که اندام جنگل را میخراشد و درخت در خواب پوست می اندازد آرام آرام و تنِ خاک با شالِ پاییزی سراسر نقش پاییز شهر را در قاب مینشاند با نورِ نیمهشب و زمزمهی خیسِ قدمهای برگ نقشِ...
-
در دلم شوقی از آن لحظهی دیدارِ تو هست
شنبه 15 آذر 1404 12:36
در دلم شوقی از آن لحظهی دیدارِ تو هست هر نفس بوی بهاری که مرا یارِ تو هست گلِ مریم که شکوفا شده در باغِ غزل چشم نازش به هوای لبِ خندانش هست با تماشای تو، پاییز دگر معنا نیست، زمستان سرد نیست هرچه میریزد از این شاخه، به گیسویِ تو هست تا نفس در دل خستهست، غزلخوانِ تو هست هر تپش در سینهام شورِ پنهانِ تو هست من که...
-
از جهان چیزی ندارم
شنبه 15 آذر 1404 12:26
از جهان چیزی ندارم جز لبخندی که در خاک دانه میشود به عزیزان بسپاریدش که جهان رهگذریست و یاد ما تنها مهر است و برقی از لبخند. سیدحسن نبی پور
-
روزهایی هست
شنبه 15 آذر 1404 12:24
روزهایی هست که تو در خویش گم میشوی و من بیتو میچرخم مثل عقربهی بزرگ بیعقربهی کوچک... چرخشی بیزمان، بیمعنا. بیژن سقائیان
-
من اگر نقاش بودم
جمعه 14 آذر 1404 12:22
من اگر نقاش بودم تو را در آغوش میکشیدم، سرد و مغرور و کمحرفی، ولی من تو را شاد و مهربان تر میکشیدم. چشمانت را می بستم دستانت به دورِ تنم حلقه میزد، و غم شبیه به یک پرنده از بومِ زندگیام پر میزد تو را خرافاتی ترین می کشیدم تا دلم پیشگو باشد، و در افقِ طالع تو جز نام خودش کسی نباشد. معمار می شدم تا از خشت به خشتِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 14 آذر 1404 12:21
-
پشت در منتظرم
جمعه 14 آذر 1404 12:20
پشت در منتظرم در بگشا بر رویم آمدم تا به تو من راز دلم را گویم گرد را هم بتکان با من دل خسته کمی راحت باش ای روایتگر شبهای مه آلوده من من به چشمان غم انگیز تو عادت دارم درد دل را تو بگو با دل من راحت باش مانده ام در پس آن سایه ی تو شده ام پیش تو همسایه ی تو رد پایم به در خانه ی تو جا مانده ای روایتگر شبهای مه آلوده ی...
-
در نگاهت آیه دیدم در نوایت آه دل
جمعه 14 آذر 1404 12:19
در نگاهت آیه دیدم در نوایت آه دل در هوایت جان سپردم در دعایت راه دل با غمت همخانه گشتم با صفایت گاه دل در شبستان حضورت روشنم چون ماه دل گرچه طوفان ها شکستم باورم شد راه دل ناله شد راز نهانی، شد فدایت آه دل در سکوتت راز گفتم در حضورت شاه دل با تو از غم ها گذشتم تا رسد دریای دل در حضورت عشق رویید، شد حقیقت شاه دل با...
-
آسمان پا در میانی کن؛ زمین بس تشنه است
جمعه 14 آذر 1404 12:14
آسمان پا در میانی کن؛ زمین بس تشنه است بر لبان تشنه اش نقش هزاران دشنه است بر تن تب دار او ابر محبت سایه کن سر بنه بر شانه اش؛ دلجویی از همسایه کن در دل شبها که نورت را از او کردی دریغ تاسحر می گرید و تو بی خبر؛ کهنه رفیق ! کاین زمین غمها نشسته در دلش از روزگار بهر تسکین دلش تو روز و شب یکسر ببار گرم آغوشت برایش شعر...
-
شاعری از روی کینه یک غزل را کشته بود
جمعه 14 آذر 1404 12:11
شاعری از روی کینه یک غزل را کشته بود ماه را در حجله سوزانده ، عسل را کشته بود باز با باز و کبوتر با کبوتر می پرد شاعر خودخواه این ضرب المثل را کشته بود پرده ی تردید را از دیدگانش پس زده در خودش ، شوق و تمنای بغل را کشته بو د خواب را بر صبح بی دلدار رجحان داده بود زان سبب او هر خروس بی محل را کشته بود با خودش در آینه...
-
منم، ماهیِ این تنگِ کوچک.
جمعه 14 آذر 1404 12:09
منم، ماهیِ این تنگِ کوچک. در سرم، مدام میکوبد آن نهنگِ به گِل نشسته. او، حسرتِ موج را میکشد، و من، در هر دم، از هوا بوی دریا میگیرم؛ بوی آن آزادیِ بزرگ که در مرزِ شیشهای من دیوانه شده است. مریم نقی پور خانه سر
-
کُدام آینه را دیده ای
جمعه 14 آذر 1404 12:07
کُدام آینه را دیده ای پُشت شیشه بودی خودت را ندیده ای اشتباهی قاب عکس دیگری به دیوار زده ای و یاد گرفته ای چشم بستن مُردن در زنده بودن خاموش کردن فریاد ها زیر پا کور شدن کر شدن لال شدن را. هر چه دوست داری باش روزی نوبت روزگار آینه خواهی دید همان شیشه ای که پشتش ایستادهای چگونه به تصویر می کشد آینه را. عابد عارفی
-
ای عشق تویی جانجهان و میلجانان،بیتوهیچ
جمعه 14 آذر 1404 12:06
ای عشق تویی جانجهان و میلجانان،بیتوهیچ معنی قال و مقال حلقهداران، بی تو هیچ دفتر شعر تر و نظمی که آید در بیان از زمان رودکی تا شهریاران ، بی تو هیچ تا که بود و تا که هست و تا همیشه تا ابد مستی باده ز تو باشد و پیمان، بی تو هیچ در بهاران ، خیلیاران ، در خروش و در نوا لطف آن باغ و نوای نغمهخوانان، بی تو...
-
روزی میرسد
جمعه 14 آذر 1404 12:05
روزی میرسد برای یادآوری آخرین نگاهم زمین و آسمان را به هم خواهی بافت اما تنها سایهاش میماند طیبه ایرانیان
-
از نغمهات افتاد به جانم شور پنهان در صدا
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:07
از نغمهات افتاد به جانم شور پنهان در صدا از بادهات افتاد به چشمم آتشی در لحظهها از خندهات لبخند گل شد در بهار غمگسار از چشم تو دیوانه شد، هر بلبل این ماجرا ساقی شدی، لب تر کنم، جام دگر سرشار کن در شعر من آتش بزن، دل را دوباره یار کن از گل بگو، از بلبل و از نازِ آواز و جنون شعری بخوان در گوش من، آری، غزل تکرار کن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:06
-
بازا که بیدارم
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:03
بازا که بیدارم بازا که بیدارم، در شبهای تار و بیمار؛ تا کی در انتظار؟ بازا، که خیال تو هنوز بر لبهی فنجان سردم نشسته، و پنجره، با بغضِ باران، تو را به یاد میآورد. من مینویسم، تنها برای آنکه صدای خودم را در این خلوتِ سنگین، گم نکنم. و من هنوز جای قدمهایت را هر شب، در ذهنم جارو میکنم. دیوارها تو را بلدند، و سکوت،...
-
سفری دیگر
پنجشنبه 13 آذر 1404 12:59
سفری دیگر با رد پای واژه هایی تازه تا سنگفرش کوچه های دوردست با تبسم های خوشرنگ تو در حاشیه غربت یک جاده و آواز مسافر و تنهایی سفری دیگر با پژواک تو تا معبد رنگی نیلوفر ها با زمزمه نسیم مهربانی پژواک تو از شبنم یک ستاره لبریز از قامت سروها در حضور خیس باران پیدا نزدیک تو خورشید هماهنگی آئینه بی غبار یکرنگی در حافظه...
-
به پیشم آمدی یارا چراخود بیصدا رفتی
پنجشنبه 13 آذر 1404 12:58
به پیشم آمدی یارا چراخود بیصدا رفتی دلم را تازه بشکستی بپیش آن چرا رفتی نکردی خود سلامی را برنگ آشنای عشق بهارم راخزان کردی شکستی تا کجا رفتی ندانستی که من عاشقترین عاشقان بودم توعشقت راحدرکردی ونادیده رضارفتی ؟ به جبر واختیاری که بدست دیگران دادی گرفتارچه عشقی گشتی ودست کها رفتی طریقت نامه ای را من نوشتم دردلم گویا...
-
ایستاده بودم لب باغِ خاطرات
پنجشنبه 13 آذر 1404 12:56
ایستاده بودم لب باغِ خاطرات پشتِ پنجرههای قدیمیِ زمان دستِ مهربانِ تو را دیدم که بر شیشههای فراموشی نام مرا مینوشت… باد آمد و برگ ریزانِ اوقات در سینهام چرخید صدایت زدم: "اگر بازگردی تمام شکوفههای ساکت دوباره سخن خواهند گفت" تو اما در میان سایههای روشنِ گذر چنان ایستاده بودی که گویی هیچگاه نرفتهای و...
-
نه به نام میشناسمت
پنجشنبه 13 آذر 1404 12:56
نه به نام میشناسمت نه به نشان چگونه بیابم تو را از یک شعرِ سپیدِ ناتمام؟! گفته بودی؛ دوستت دارم ای حسرتِ بارش نهفته در نگاه ای خطِ خندهی دروغین کنجِ لب ... آری! من حسرتِ بارشم همان خندهی دروغین آن شاعرِ آبی پوش که ناگفته از شعرهایش تو را میخواند! تو کیستی؟ که نه به نام میشناسمت نه به نشان چگونه بیابم تو را از یک...
-
به خود نرسیدم از آن روزِ بینشانیها،
پنجشنبه 13 آذر 1404 12:54
به خود نرسیدم از آن روزِ بینشانیها، من از تو زاده شدم در میانِ زندگانیها. تو آمدی و جهان، قدرِ خویش را فهمید، تو داشتی اثرِ خورشید بر نهانیها. به چشم من، همه چیز از حضورِ تو سنجید، که چیست در خورِ من، چیست در گرانیها. چو قدرِ تو شناختم، جهان دگر شد و گفت: ببین که بیتو چه پوچ است، این روانیها. من آن زمان که تو...
-
به تو می اندیشم
پنجشنبه 13 آذر 1404 12:52
به تو می اندیشم که چگونه در سکوت در امتداد هر خیال چون نسیمی آرام بر جان خسته ام می وزی و من در میان این همه آشوب به یادت آرام می گیرم... داود دوستی
-
دلتنگی
پنجشنبه 13 آذر 1404 12:50
دلتنگی در نبضم میلرزد اگر تو میماندی باد نام تو را زمزمه میکرد طیبه ایرانیان