ساعت در دهانِ اسکلتِ خیابان

ساعت
در دهانِ اسکلتِ خیابان
یخ می‌زند
بخارِ قهوه
شکلِ غریبه‌ای
شبیه تو
روی شیشه می‌ماسد

صندلی‌ها
به مُچِ صدا زنجیرند
همهمه، هم‌همِ هم‌هم
از حنجره‌ی فنجان‌ها رد می‌شود
و تهِ هر جرعه
لاشه ای از
فالِ قدم‌های مانده در گِل

باران
لبه‌های سقف را
با «س» می‌ساید
و صدای
سازِ سراسریِ سرد را
روی چترهایی که
تا صبح
کنجِ دیوار خوابیده‌اند
منگنه می‌کند


تو
با گونه‌هایی که
از غروب
گندمی‌ترند
مرا
پشت پیشخوان
آچمز کردی
حالا
من و بخار
در دو سمتِ پنجره
به زمستانی فکر می‌کنیم
که از صدای کفش‌هایت
شروع شد


دکتر سید هادی محمدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.