-
ما گدایان درگه شاهیم
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:29
ما گدایان درگه شاهیم ریزه خواران سفره در راهیم ما ز حسن نگاهش اینجاییم چون ز سرّ محبت آگاهیم بی شکیبان آرزومندیم مبتلایان زخمی آهیم ما ز عطر بهار او مستیم ما به دنبال او به هر گاهیم ما به مهتاب او ره سپریم شبرو راه روشن ماهیم ما پس از اینهمه نشیب و فراز از خدا دانش و نظر خواهیم جمله از عشق و معرفت گوییم حالیا چون به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:25
-
قلمِ ساده دلم
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:23
قلمِ ساده دلم سر به روی شانه ی ،دفتر بی خط که هر کس می دید بی ریا میپنداشت سفره ی دل را باز، درِد و دل ها می کرد، هر چه غم داشت کشید، قلم از شدت غم مثل شمعی می سوخت، دل او پُر،،،،ولی ، شاد از همدم تنهایی خود، بی وفا ، دفتر نقاشی ما هر چه میگفت قلم، به کَس و ناکَس و نا اهل نشانش میداد، قلم سیا ما یکرنگ بود و دل سپید...
-
نه که کبود روزگارم خودش کم بود
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:19
نه که کبود روزگارم خودش کم بود نبود و آه، این نبودش انتهای غم بود زوال پیشه کردهام تا ندانم ماندهام در خرابآباد تنم که ویرانتر از بم بود شترم که گاه گاو و گاه پلنگ میزایم ولی متوهمم که جنسم از بنیآدم بود به خون درون رگانم چگونه بفهمانم نچرخ، وقتی وجودم بیزار از این دم بود خوشم به تکههای منفصلی از تمام او که در...
-
نردبانِ مستی!
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:15
نردبانِ مستی! . . در پیالهی خواب، خیام به مستیام آمد. بر سبویی خالی ورد میخواند: باورها! زنجیرِ خامِ خیالاند. حقیقت، شرطِ بیداریست... اخلاق، شرطِ بلوغِ جان، و بلوغِ جان، شرطِ نبوغِ بیان... نبوغِ بیان، شرطِ درد است، و درد، شرطِ پیله... پیله، شرطِ صبر است، و صبر، شرطِ رهایی... رهایی، شرطِ حیات است، و حیات، شرطِ...
-
زمانه بعد تو همپای من نیست
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:13
زمانه بعد تو همپای من نیست در این دنیا پس از تو جای من نیست هوایی بودی و رفتی خدا هم.... هوادار دل تنهای من نیست آتنا حسینی
-
عشق چیست؟
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:12
عشق چیست؟ تمنایِ قلبم برای دیدنِ تو، شوقِ جانم برای شنیدنِ صدایت، و اعتیادِ ذهنم به کافئینِ آغوشت... عشق، در یک واژه خلاصه میشود: تو! و این حس، پارادوکسیست زیبا میانِ دلتنگیها و دلبستگیها... مهدیس نیک
-
چشم در چشم او دارم.
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:08
چشم در چشم او دارم. عمق نگاهش سروده ای برق می زند. پلکهایش راز مگوی دفتریست کهنه، تا کسی بخواندش قرنها خواهد گذشت. دانه دانه مژه هایش چون تیرگی شبهای سکوت مفرط فاتح سرزمین اشکبار خدایان المپ خواهد بود. شانه های پیر و فرتوت من تاب آن ندارند زیر بار گران نگاهش آب خواهم شد. حجت جوانمرد
-
عاشقانههای تو،
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:03
عاشقانههای تو، شاعرانههای من و جهان، شعر میشود... زمین در آغوش آسمان میرقصد طیبه ایرانیان
-
خندههایِ نور
چهارشنبه 12 آذر 1404 12:01
خندههایِ نور بر لبت چون موج مرا می برد تا ساحلی بینام سیدحسن نبی پور
-
در محکمه خانه
سهشنبه 11 آذر 1404 12:11
در محکمه خانه عاشقی ماندن در قفسش نوشتند به قصاصش ملالم نباشد هر چه که خواهد باشد بگذرم از حکم قاضی یانش به جان خریدارم تاوان حبسش شاید روزی بخواهد که ببینمش پوران گشولی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 11 آذر 1404 12:10
-
غوغـایِ چشم هایِ مـن و تـو سکـوت را
سهشنبه 11 آذر 1404 12:09
غوغـایِ چشم هایِ مـن و تـو سکـوت را در دل کتـابخـانـه رعایــت نکــرده بـود چشمت جنــونِ مــرا صیـد کرد و رفت اینگـونه عشـق،که جنـایـت نکـرده بـود آنـگونه عاشقـم، که کسی قبلِ من تورا در شعـرهایِ کهنـه حکایـت نکـرده بـود اینگونه عشـق، این مرضِ تلـخِ بی دوا بـر جــانِ خستـه ، سـرایت نکــرده بـود حتی که جـان، در آن واپسین...
-
با مرغ دلم که از پر و بال گذشت
سهشنبه 11 آذر 1404 12:07
با مرغ دلم که از پر و بال گذشت یک سال نبودن تو صد سال گذشت ترمیم نشد دگر عذاب دل من این فاجعه از معجزه و فال گذشت مأنوس شد هر شکسته ای با غم من از بزم و ترنم و صفا لال گذشت پرسند اگر ز مویه و حزن و عزا گویم همه عمر من در این حال گذشت آن جان و جهان من کنون در بر توست تنهایی من درون یک خال گذشت حمید شیخی
-
عاشق شدن
سهشنبه 11 آذر 1404 12:06
عاشق شدن آسان میگذرد سختی آن جاییست که قلب بیهیچ منّتی به تپیدنِ تو عادت میکند سیدحسن نبی پور
-
شب، مرطوب است.
سهشنبه 11 آذر 1404 12:01
شب، مرطوب است. نه از باران، که از تردید. تمامِ نگاهها، سنگی است بر شانهی خلوتِ من. من، جامِ خالی را برداشتهام تا در آن پنهان شوم. کی این ابر میرمد، تا ماهِ سکوت، آوازِ تازهی دلم را بیاموزد؟ مریم نقی پور خانه سر
-
بازیگران خوبی هستیم
سهشنبه 11 آذر 1404 11:56
بازیگران خوبی هستیم کنار یکدیگر می نشینیم با هم کپ می زنیم و می خندیم نقش ها را خوب بازی می کنیم و نقشه ها را فریبانه ترسیم می کنیم آرام به نظر می رسیم اما آتشفشانی در درون داریم نقاب به چهره افکنده ایم گریم به صورت داریم بازیگران خوبی هستیم در نقشهای مختلف گاه مواجیم و طوفانی گاه چون ابر خیس و بارانی روبروی هم نشسته...
-
پای دلم به کوی او با هیجان به تاخت رفت
سهشنبه 11 آذر 1404 11:54
پای دلم به کوی او با هیجان به تاخت رفت سرِ قُمارِ عشقِ او همه چیزام به باخت رفت کوره عشق در دلم، چندی خموش بوده و سرد آتش به این کوره زد و با رفتنش گداخت رفت بنای عشق تازه ام با سَرسَرای اعظمش ایستاده بر بامش منم، از پی بامن نساخت رفت گر طلبِ عشقِ کسی با من نبودش تسویه یکجا طلب و دیرکرد با تَهاتُر پرداخت رفت با یک...
-
مِهر است که می تابد از آفاق، به سر
سهشنبه 11 آذر 1404 11:54
مِهر است که می تابد از آفاق، به سر مهر است که می ماند از اعمال بشر مهر آن که تو دریابی و تقسیم کنی مهر آن که محبت است هم نام دگر مشهور دو عالم است آن را مادر هم در جگر سوخته و جان پدر جامی که گرفته ای تو از هر دو عزیز ترکیب کن و بریز بر کام دگر کام دگری شاد کنی، خود شادی دستی که گرفتی، گرفته است دگر از عمر من و تو،...
-
ما از پشت اندیشه عطر بهار
سهشنبه 11 آذر 1404 11:53
ما از پشت اندیشه عطر بهار با سکوت گل های رز و شقایق به دنیا آمدیم آمدیم ، البته بی نام با خرده هوشی ، با اندک زمانی برای عاشقی ما از پشت سکوت گلها آمدیم با لبخند آرام با برگهای خاموش زمین با رایحه عشق ما بیدار شد باران ، رطوبت چشمان منتظر زمان بود و بس ما از پشت سکوت گلها آمدیم جایی میان زیبایی و عمر کوتاه با هر نظر...
-
دیشب به یاد روی تو تنها گریستم
دوشنبه 10 آذر 1404 12:55
دیشب به یاد روی تو تنها گریستم عمری گذشت در دل شبها گریستم رفتی و با فراق تو تنها شدم ولی با یاد عشق، شام و سحرها گریستم دیشب بیاد حسن تو در محفل فراق با خاطرات عشق تو آنجا گریستم نادیدنت به جان من افکند آتشی سوزاند استخوانم و آنجا گریستم پشتم خمید و تکیه به چوب عصا زدم یاد جوانیم شد و یک جا گریستم امروز من بیاد تو طی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 10 آذر 1404 12:53
-
به زبـانِ چشم هایت با من سخـن بگو :
دوشنبه 10 آذر 1404 12:51
به زبـانِ چشم هایت با من سخـن بگو : در تــَن هایِ بسیاری بیـادت زیستــه ام تنهــایی بسیاری را بیــادت زیستـــه ام خسته از آشـوبِ جنگها خسته از تکـرارِ مرگ ها ای دورتــرین نزدیکِ مـن ای با روحِ من آمیخته ، درپیکـرهایی که زیستـه ام.. تـورا در خوابی شیرین.. در قرن ها پیش.. در دشتی دور... در رویایِ یک شب زمستانی... زیر...
-
چهلوپنج
دوشنبه 10 آذر 1404 12:49
رسید فصلِ رسیدن، دلم جوان شده باز چهلوپنج بهاری گذشت و جان شده باز میانِ زمهرِ دنیا، هنوز گرمِ توم من همان زنی که پسِ رنجها، توان شده باز هزار بار شکستم، هزار بار شدم نور چه رودهای شکوهی که در زبان شده باز به هر غروب که افتاد بر دلم، سحر آمد که آفتابِ دلم در شبانزمان شده باز جهان اگرچه نخواست و نگاهها همه سنگ من...
-
ای پیرِ خرابات نگاهی تو به ما کن
دوشنبه 10 آذر 1404 12:47
ای پیرِ خرابات نگاهی تو به ما کن بر ما نظرای پیرتو بی چون چرا کن در دام بلایم نَبوَد راه گریزی بَنمای محَبّت تو رهایم ز بلا کن بستندمَیَستان همه یک عمرخُماریم رَحمی تو به ما از سَرَ آن مهر وفا کن بشکسته دلم بر دَرِ میخانه نشستم برمن نظرایدوست تو ازروی سخاکن مُردَم ز خُماری بَنَگر حال خرابم جامی ز کرم بر مَنِ در مانده...
-
آه ناتمامم،
دوشنبه 10 آذر 1404 12:46
آه ناتمامم، با همان خشونتِ خاموشِ دیدارِ خورشید و برف، از تو میپرسم: آیا هنوز گوشهای از لحظههایت بوی من را میدهد؟ یا سالها پیش، مرا زیر لایههای سردِ خاطراتت خاک کردی؟ و تنها پژواکِ اسمم را زنده گذاشتی؟ زیبای بیرحم من، بگو… آیا تو هم، در نیمهشبِ گمشدهات، خوابی دیدی که شبیه من باشد؟ خوابی که چیزی در گلویت گیر...
-
باران شد و راهم به گیسوی تو پیچید
دوشنبه 10 آذر 1404 12:43
باران شد و راهم به گیسوی تو پیچید هر گوشه مژگان تو تیری شد و بارید ناگه شب چشمان ت بر شهر دلم تاخت دژبان دلم خسته و زخمی سپر انداخت ویرانه ی من فتح شد و پرچم من باخت هر گنبد و گلدسته که بود چشم تو انداخت اشکان حسنی
-
در شهر، هیچکس به جواب سلام نیست
دوشنبه 10 آذر 1404 12:43
در شهر، هیچکس به جواب سلام نیست حتی برای رفعِ عطش، آبی به کام نیست مردم همه به مستیِ جامی دگر خوشند من مستِ داغِ هجرم و دیگر ختم کلام نیست آغوشِ شهر نیز غمآلودِ دردِ توست اینجا مجالِ لحظهای از انتقام نیست گفتی رویِ تو بر خلق جلوهگر است امّا نصیبِ دیدهام جز تمام نیست بگشای لب که خندهات آیینهٔ بهار میشود بیتو در...
-
میانِ طوفان و آتشِ قهر، مرا رهایم نمیکنی
دوشنبه 10 آذر 1404 12:42
میانِ طوفان و آتشِ قهر، مرا رهایم نمیکنی مرا ز سایهی لطفِ خودت جدایم نمیکنی. ز سوز و ساز جهان، گرچه خاکستر افتادم، تو آتشم بزنی، لیک خودت رهایم نمیکنی. اگرچه تارِ دلم، بند بسته بر سرِ موییست، تو زآن نخی که به ما بستهای، جدایم نمیکنی. به بحر حادثهام، لیک چون کشتی نوحی، غریقِ موجِ گناهم، ولی رهایم نمیکنی....
-
در تاریکی شب رها شدم، بیهیچ دستِ آشنایی
دوشنبه 10 آذر 1404 12:40
در تاریکی شب رها شدم، بیهیچ دستِ آشنایی نور آمد و بردم زِ خاک، اما نداشت همصدایی پیکرم میانِ کهکشان، آرام میلرزید و سرد گویی دلَم فراموش شد، در خلأیی که حدّی نداشت، درد چرخیدم و فهمیدم،ای کاش برنگَردم بر ،زمین جایی که هر ثانیهاش، زخمی به جان من نشاند این نورِ خاموش، گرچه مرا زِ خاک برد به عالم دیگر اما چه سود وقتی...