-
به خاطر مردم است که میگویم
شنبه 11 بهمن 1404 12:03
به خاطر مردم است که میگویم گوشهایت را کمی نزدیک دهانم بیار، دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی میشود و مردم نمیدانند چگونه میشود بی هیچ واژهای کسی را که این همه دور است این همه دوست داشت ... | لیلا کردبچه |
-
نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد
شنبه 11 بهمن 1404 12:02
نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد که راه عشق، آری طاقت مردانه می خواهد کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد ! چه حسن اتفاقی ! اشتراک ما پریشانی ست که هم موی تو هم بغض من آری، شانه می خواهد تحمل کردن هجر تو را یک استکان بس نیست تسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد اگر مقصود تو...
-
هر چه از دست رفتنی ست بگذار برود!
جمعه 10 بهمن 1404 12:24
هر چه از دست رفتنی ست بگذار برود! چیزی که به التماس آلوده باشد را نمیخواهم! هر چه باشد حتی زندگی! "ارنستو چگوارا"
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 10 بهمن 1404 12:23
-
چه نادانند آن مردمی که گمان میبرند
جمعه 10 بهمن 1404 12:22
چه نادانند آن مردمی که گمان میبرند عشق با معاشرت طولانی و همراهی مستمر پدید می آید. عشق حقیقی آن است که زاده سازگاری روحی است و اگر این تفاهم در یک لحظه کامل نشود در یک سال و یک قرن نیز، به کمال نمی رسد "جبران خلیل جبران" بالهای شکسته
-
هر آدمی در زندگیش باید کسی رو داشته باشه
جمعه 10 بهمن 1404 12:21
هر آدمی در زندگیش باید کسی رو داشته باشه که حس کنه با نبودنش دنیاش خراب میشه اگر در طول زندگی همچین کسی رو پیدا نکردی بدون که اصلا زندگی نکردی! فقط عمرتو هدر دادی "دکتر مهدی الهی قمشه ای"
-
مواظب آدم های خیلی صبور و مهربون زندگیتون باشید
جمعه 10 بهمن 1404 12:20
مواظب آدم های خیلی صبور و مهربون زندگیتون باشید اگر بمانند، برای همیشه است و اگر بروند، میروند که دیگر برنگردند "رضا کیانیان"
-
بعضی آدم ها اینطوری اند
جمعه 10 بهمن 1404 12:19
بعضی آدم ها اینطوری اند خوشبختی را ابتدا به شما هدیه می دهند و این هدیه بدتر از هر نوع از دزدی ست! زیرا آنچه را که او با رفتن از پیش شما از شما میدزدد؛ چیزی بسیار فراتر از وجود خودش است! "کریستین بوبن" ایزابل بروز
-
جوابم نکن مردم از نا امیدی
جمعه 10 بهمن 1404 12:18
جوابم نکن مردم از نا امیدی شاید عاشقم شی خدا رو چی دیدی? خیال کن جواب منو دادی اما عزیزم جواب خدا رو چی میدی? همین جوری اشکام سرازیر میشن دیگه از خودم اختیاری ندارم من از عشق چیزی نمی خوام به جز تو ولی از تو هیچ انتظاری ندارم صبوریم کمه بی قراریم زیاده چقدر بی قرارم من صاف وساده عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو عزیزم...
-
وقتی میای صدای پات از همه جادهها میاد
جمعه 10 بهمن 1404 12:18
وقتی میای صدای پات از همه جادهها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا میشه، لحظه دیدن میرسه هر چی که جادهس رو زمین، به سینه من میرسه ای که تویی همه کسم، بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم، به هر چی میخوام میرسم وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟ گلهای خوابآلوده رو واسه کی...
-
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
جمعه 10 بهمن 1404 12:17
صحبت از پژمردن یک برگ نیست دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردان با جان انسان میکنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن، مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست! فرض کن، یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست فرض کن، جنگل بیابان بود از روز نخست! در کویری سوت و کور در میان مردمی با...
-
می شود از امشب
جمعه 10 بهمن 1404 12:16
می شود از امشب قانون تازه ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم که قدری بیشتر از نیاز مهربان باشیم "فرزاد فرحبخش"
-
دلم چو شمع، به سودای بوسهاش پر زد
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:00
دلم چو شمع، به سودای بوسهاش پر زد به شوقِ بوسهی او، بالِ جانم آذر زد به لب نهاد لبم را، ولی نچشیدم باز که بخت، پرده زِ دیدارِ او به خنجر زد زِ دوریاش دلِ من، شعلهور شد از حسرت که آهِ سوختهدلی جهان به مهتر زد به هر نسیم، سراغش زِ کوچه میگیرم که باد، بوی لبش را به جانِ دفتر زد به خواب، آمد و لبخند زد، نچیدم باز که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:00
-
پاییز که رفت
پنجشنبه 9 بهمن 1404 13:58
پاییز که رفت زمستان هم سردیاش را با تمام نامهربانیهایش چون سیلی بر چهرهام نواخت از قانون اعدادی که پشت اخم ریاضیات نشسته که بگذریم تا حکاکیهای عددی پاییز بر روی شیشه سرد ماشین این را فهمیدم که این بار زمستان، اهل رفتن نیست این را از شتاب ثانیههای دیرهنگام زنگهای آخر زمستان فهمیدم و هوایی که روز به روز سردتر...
-
سکوتت
پنجشنبه 9 بهمن 1404 13:58
تمامِ این سالها به کنار سکوتت چنان دیوانهام کرد که دیگر در هیچ آینهای خودم را نمیشناسم.. شبنم ولیدی
-
بر دار تو آویزم و از عشق تو لبریز
پنجشنبه 9 بهمن 1404 13:57
بر دار تو آویزم و از عشق تو لبریز مژگانِ تو خون ریزه و ابرویِ تو هم نیز .. دنیای تو تبریزه و دستانِ تو تب ریز گیسوی تو گیلانه به هنگامه پاییز .. دندان تو تسبیحه به نخ کرده شیراز لبهای تو چون نار ترک خورده نی ریز .. آغوش تو تبدار چو شهریور اهواز در سینه تو دشت مغانیست طلاخیز .. افراشته قد گردن تو قله قفقاز از چانه تو...
-
باران کو؟
پنجشنبه 9 بهمن 1404 13:56
باران کو؟ نکند همچو خواب از چشمِ من ابرها را دزدیدهای و با سکوتت شهر را تا مرزِ ماتم بردهای من پلام؛ من به نامِ تو خیابانم هنوز این تو، این کروکیِ راهِ خانه اگر مرا از یاد بردهای آرزو حاجی طاهروردی
-
ویران شدم،ویران شدم،از این همه دلبستگی
پنجشنبه 9 بهمن 1404 13:56
ویران شدم،ویران شدم،از این همه دلبستگی شیدا شدم،شیدا شدم،دردم شده وابستگی از لحظه ی دیدارمان،من در تو زندانی شدم فکرم شدی،خوابم شدی،مملو شدم ازخستگی شبگردم ازوقتی که تسخیرَت شدم با یک نگاه حالا دگر حالات من،دارد به حالت بستگی وقتی که می بینم تو را،نادیده میگیری مرا عشقی که دارد ظاهرا،از یک طرف پیوستگی! باعث شدی در...
-
نمی دانم دقیقا چه چیزی
پنجشنبه 9 بهمن 1404 13:55
نمی دانم دقیقا چه چیزی باعث نوشتن می شود ناگهان با یک جمله یا با یک پیام از جایی که نمی دانم کجاست به من الهام می شوند انگار کلمه به کلمه آن را یکی در گوشم آهسته زمزمه می کند و من فقط دستی هستم برای نوشتن انگار یکی که خود نمیتواند حرفهایش را بنویسد مرا برگزیده است تا حرفهایش را بنویسم گاهی اوقات در قالب شعر سخن می...
-
من در انتظارِ لحظه لحظه باتو بودنم
پنجشنبه 9 بهمن 1404 13:55
من در انتظارِ لحظه لحظه باتو بودنم به سانِ قطره چون رها شود به انتظارِ رودِ جاریم به انتظارِ موج ها به انتظارِ ساحلِ نیاز ها به هر طرف که رو کنم به هر کجا که سر کشم تورا به نقش می زنم تو را که اوجِ هر نگاه می شوی تورا که بی نهایتی به هر شکفتنی طراوتی تورا به انتظارِ دیدنم به سانِ یک پرنده چون رها شود رها شوم ز قید ها...
-
های و های هوی و هوی
پنجشنبه 9 بهمن 1404 13:54
های و های هوی و هوی نعره ی سپید موی، پیر باد سیلی پیاپی، هبه میکند، بر رُخَش عاریان شاخساران. سپیدِ سهمگین! ای کفندوزِ رؤیاهای فراموش! بر پیشانیِ یخزده ی پنجرهها، نقشِ گناه میکشی! و مَثَلهای مُردهی برف بر لبِ بام ها میخوانی… خون کهن زمین، بهمن به یاد آر، که در خواب سنگین متقیان، چه زهرها نمی خیزد؟ و در پناه...
-
یار اگر نظر کند از دل من گذر کند
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:43
یار اگر نظر کند از دل من گذر کند غنچه لب چو بشکفد شب چو اگر گذر کند درد اگر به سر رسد ناجی دل به در رسد ره چو اگر به سر رسد مقصد من نظر رسد مرحم دل اثر کند ماه اگر عیان شود درد دلم نهان شود کوچه به کوچه کو به کو چهره به چهره رو به رو راز دلم عیان کنم سازو دفی و عیان کنم رقص اگر توان کنم دعوت اینو ان کنم شادی خود نشان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:42
-
غزل غزل نام تو را شَرر شَرر دام تو را
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:41
غزل غزل نام تو را شَرر شَرر دام تو را نوش کنم فغان فغان آن می در جام تو را قدم قدم کنار تو راه روم نفس نفس شاد شوم شاد کنم خنده ی در گام تو را شَرر شَرر شور شوم نفس نفس جور شوم کام به کام لب تو بنده خوشنام تو را جوش شوم جوش شوم با تو در آغوش شوم بوش کنم بوش کنم آن گل در کام تو را می بزنم ز ساغرت کِر بزنم ز باورت رقص...
-
ای بانوی ماهتابهای زخمی!
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:41
ای بانوی ماهتابهای زخمی! شکوهِ بدنت را با دستانِ کورِ شب تقسیم مکن. من با زمزمهی امواج به ساحلِ وجودت پناه آوردهام. بگذار دهانم کشتیای باشد بر دریایِ شورِ نافِ تو. در این سفرِ بیبازگشت، هر بوسه جزیرهای ناشناخته است و هر آغوش، آسمانی است که ستارگانش از نفسهای ما زاده میشوند. حسین گودرزی
-
عادت قشنگیست یادمعشوق خیالـی گاهی
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:40
عادت قشنگیست یادمعشوق خیالـی گاهی عشقبازی ها با مهمان ناخوانده هر از گاهی کزین دیوانه بازی ها در ایوان عقل و دل از طوفان دلتنگی به ساحل میرسم گاهی امیرعلی مهدی پور
-
نقشه می گفت برو تا تل خاک.
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:40
نقشه می گفت برو تا تل خاک. رگه هایی دیدم .از احساس . قلعه ای بود میان دل تنگ. نقشه ام سبز و مشجر شده بود. وکمی دور تر از شرجی ذهن قطره ای بود که بر خاک افتاد ساز کرنا زدم از خاطر جنگ. ملتهب بود زمان. در نفوذ ژئو رادار به آن قلعه روح و دل تنگ دیدمش خفته چو یک دیو سپید در نت ضرب آهنگ. زیر سر بنهاده گوهری داغ تر از آتش...
-
شادی...
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:39
شادی... همچون ماهی کوچکیست که پس از ساعتها انتظار، پس از نشستنِ بیصدا بر لبِ آب، سرانجام قلاب را میبلعد. تو با قلبی لرزان و دستانی پُر امید، او را بالا میکشی، از دلِ تاریکیِ آب به روشنایِ آفتاب... و درست همان لحظه که میخواهی در آغوشش بگیری، همینکه لمسش میکنی، حسش میکنی، یکباره تقلا میکند از لای انگشتانت لیز...
-
...فصل شکار.....
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:39
...فصل شکار..... تو را با اینهمه ددها چکار است تو را فصل شکار، اشکار است چو گم کردی رهت بر دل نظر کن که دل محمل گه زیبای یار است ....ادم شدن.... دلا با ما دمی با ما دمی باش دلا خرد و خرابم چو ادمی باش ز شهر ناکسان و بی کسان گم دلا ادم شدی با من یکی باش ... تک نگین..... دلم سنگ سیاه و خشم گین است دلم ایینه جام اب گین...