-
کاش کسی باشد
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:38
کاش کسی باشد سکوت مرا لحظهای قرض بگیرد، و در دل شبهای بیپناه با واژههایش برایم پناه بسازد. کاش دستی میان این تردیدها نفس بکشد، حرفی بزند، که نه فریاد باشد نه فراموشی. کاش نگاهی جای خالیام را بلد باشد، بداند سکوت گاهی صدای بلند بیکسیست. و دلش بلرزد، همانقدر که دل من هر بار... که هیچکس نبود. داود شجاعی نیا
-
بیدریغ، با عشق، قلبم را کاشتی
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:38
بیدریغ، با عشق، قلبم را کاشتی ببین چگونه در جانم رویید با تو گره میزنم گرمای قلبت بر سرمای جان من. از بس گفتم: «ابر، اوست!» هیچم شد با نگاهت... چنان سکوت را شکستم آتشی زدم به کبریت که دریا آنی گرفت، و جوی آب بهشت هم نمیداند کیستم اگر عاشقی باشد. جنون، تورا خواهد خورد... و اگر نه... من هیچم... نباشم، هیچم. پوریا کرمی
-
گوش دادن به چه حرفی؟ به صدای چه کسی؟
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:11
گوش دادن به چه حرفی؟ به صدای چه کسی؟ این همه شعر نوشتیم برای چه کسی؟ آن که بخشید کسی داشت که جبران بکند! ما ببخشیم عطا را به لقای چه کسی؟ "یاسر قنبرلو"
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:11
-
مثل یک زخم سیاه و کاری ام
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:10
مثل یک زخم سیاه و کاری ام که به دریای نمک افتاده ام بین ارکان نمازی بی وضو در وجودِ تو به شک افتاده ام آه اگر چیزی نگفتم تا به حال وحشتم از حرفِ مردم بوده است من یقین دارم که عاشق نیستم عشق، یک سوء تفاهم بوده است! چاه چشمت عمق چندانی نداشت غرق بغضم کرد - یک حفره - مرا من به تو اسلام آوردم ولی گریه در می آورد کفر مرا!...
-
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:09
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست! می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست! باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست! شعر میخوانم برایت، واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست! چشم می دوزم...
-
باور کن آنقدر ها هم سخت نیست!
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:08
باور کن آنقدر ها هم سخت نیست! فهمیدن اینکه، بعضی ها می آیند؛ که نمانند! که نباشند! که نبینند! و تو اگر حتی تمام دنیا را به پایشان بریزی آنها تمامی بهانه های دنیا را جمع میکنند تا از بین آنها بهانه ای پیدا کنند تا بروند دور شوند! که نمانند اصلا! پس به دلت بسپار؛ وقتی از خستگی های روزگار پناه بردی به هر کسی لااقل خوب...
-
تنهایی مثلِ خداست
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:01
تنهایی مثلِ خداست بودناَش دلیل نمیخواهد "رضا کاظمی"
-
قاصدک! اشک مرا محض امانت بردی
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:00
قاصدک! اشک مرا محض امانت بردی ببرش، مال خودت، من که خودم بارانم گوهر اشک مرا، هر چه که دارم ببرید من مگر چند صباحی به جهان می مانم؟ "مسعود نوروزی راهی"
-
غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهد
سهشنبه 7 بهمن 1404 11:59
غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهد به پای خواندنش هم گریه ی جانانه می خواهد من آن ابر پر از بغضم که هر جایی نمی بارد برای گریه کردن، مرد هم یک شانه می خواهد شبیه شمع تنهایی که پای خویش می سوزد دلم آغوش گرم و عشق یک پروانه می خواهد برایش شعر گفتم تا رقیبم پیش شاعرها بگوید عاشقش او را هنرمندانه می خواهد به قدر یک...
-
بزن پلڪی به هم گاهی ببین من زندہ ام یا نه؟
سهشنبه 7 بهمن 1404 11:58
بزن پلڪی به هم گاهی ببین من زندہ ام یا نه؟ شڪستی قاب چشمم را ببین جان ڪندہ ام یا نه؟ نشستہ روی این میز و عذابم را نمی بینی تو را تا اوج این قصه خودم آوردہ ام یا نه؟ بہ این لبخند زیبای تو معصومانه می خندم خبر داری تو از آہ پس از هر خندہ ام یا نه؟ قلم را دست می گیرم، خجالت می ڪشم از تو تو می فهمی ڪه از عطر تنت آڪندہ ام...
-
من که اصرار ندارم
سهشنبه 7 بهمن 1404 11:57
من که اصرار ندارم تو خودت مختاری یا بمان یا که نرو یا نگهت میدارم! "محسن مرادی"
-
در این بازارِ بیرحمی، وفا چون بوی گل بگذشت
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:25
به هر کس گر دهی نیکی، رسد آزار بر جانت که هر گلبرگِ زیبایی، نهان دارد پریشانت مزن فریاد بر لبها، که رسمِ عهدِ این دنیاست سزد گر دشمنان بینی، ز خوانِ مهربانت مکن بر دردِ دل فخری، که این بازیِ زمانهست که نیش آید ز لبخندی، که خود دادی به جانت در این بازارِ بیرحمی، وفا چون بوی گل بگذشت به هر کس مهربانتر باشی، آید تیرِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:24
-
شفا ز اوست همانی، که بخشش است طریقت
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:23
شفا ز اوست همانی، که بخشش است طریقت به مدح باش همانی، که خود نکوست به غایت هزار قافیه باید، ز نوگلان و غرایب حصار جمله برون رو بشو ورای حکایت دلا تو گرچه اسیری به سیم و نافه خوش بوی به بندگی همو مان، همان که شاه قیامت ز شمع جمع مریدان، بگیر آنچه نصیب است سوار بادیه خوشتر، ز جمع کاخ و ضیافت به روز وصل حبایب، تو گر ز...
-
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:23
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن خود دوست شدم من که ندانم میکنم عرض ارادت بر آن یار جفاکار او گریزان ز من و من عقبش سخت دوانم زجرها دیدهام از دوری آن یار فراری گشت کاهیده تن و خسته شده روح و روانم من که از عشق نگارم شب و روزم به فغان است بس که نازش بکشیدم شده است ورد زبانم من جوان بودم عشوهاش نموده...
-
نگاه کن که از تمام بودنم یه باغ سوخته از غمم
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:22
نگاه کن که از تمام بودنم یه باغ سوخته از غمم که حسرت نگاه تو به انتها رساندهام من آخرین فریاد را در تو سکوت میکنم این بغضهای مانده. را با مرگ همسو میکنم آرام بخوان آواز خوان این نوحه مرگ مرا معشوقهام خواب است عزیز با نوحه بیدارش نکن در باور خیال من او عاشق من بوده است این باور پوشالی رو با نوحه ویرانش نکن از غصه...
-
مُرغِ جان پَر میکشد در آسمانِ مهرِ یار
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:21
مُرغِ جان پَر میکشد در آسمانِ مهرِ یار تابِ هجران تا کِیام؟ خستهدلم از روزگار حاصلِ عمرم در این هجرانِ بیپایان بسوخت لیک دارم چشمِ وصلش، جان فشانم بیشمار خُرّمی اندر فراقِ حُسنِ جانان دادم تا مگر دل، در غریبستان، دمی گیرد قرار همچو مجنونی پیِ لیلای مَهرویی شدم تا دَمی بالین نهد سَر آن نگار غمگسار شورِ مستی در...
-
باید ایستاد
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:20
باید ایستاد در برابرِ بادهای دروغ که از هر سو می وزند و برگهای خشک را به جای شکوفه بر شاخسارِ پندار می نشانند. باید ایستاد حتا اگر قامتت تنها باشد در برابرِ جنگلِ تاریکِ فریب. آنان با نقابِ تقدس در قابهای طلایی خورشید را پنهان می کنند و بجای آن شمعی کم جان می افروزند. کلامشان همچون عسل در گلو می چسبد و وعده...
-
شوره زاریست دلم ،دشت غزل خیز که نیست
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:11
شوره زاریست دلم ،دشت غزل خیز که نیست بی حضورت غزلم شعر دل انگیز که نیست شده دنیا قفسم می گذرد عمر ولی زندگی کنج قفس خاطره آمیز که نیست شهریاری دگرم هر غزلش شرح من است حال من خوشتر از آن شاعر تبریز که نیست یا هم آغوش گلی یا تنت از جنس گل است مثل عطر خوش تو (بوی دلاویز) که نیست بیقرار تو ام و بی خبر از حال منی مثل...
-
دود می خیزد ز خلوتگاه من
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:10
دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام؟ سهراب_سپهری
-
در نگاهِ تو
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:09
در نگاهِ تو معنایِ تماس، بیکلام میشکَفت چون نخستین نور بر پیکرِ خیسِ پنجره من تشنه ی آن نَفَسِ بودم که بر شیشه نقش میبَست و تو بیخبر طلوعِ گرمِ مژههایت را بر پوستِ سردِ فَصل میریختی دوستت دارم گِردِیِ یک سیبِ ناتمام است در کفِ باغِ خیال و من در هر گاز طعمِ قُطبی را میچشیدم که تو نقشهاش را هرگز نکشیدی حسین...
-
کتاب: آتش بدون دود جلد هفتم
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:41
برای خانه سوخته باز شاید بشود خانه یی بنا کرد دل سوخته را بگو چه کنیم؟ "نادر ابراهیمی" کتاب: آتش بدون دود جلد هفتم
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:41
-
دلتنگی، برف است
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:40
دلتنگی، برف است یک روز صبح بیدار می شوی می بینی همه جا را پوشانده | سارا شاهدی |
-
عشق درخششی جادویی است
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:39
عشق درخششی جادویی است که از درون هسته سوزان روح می تابد و زمین پیرامونش را روشنی می بخشد و توانمان می دهد تا زندگی را در قالب رویایی شیرین و زیبا بین دو بیداری درک کنیم "جبران خلیل جبران"
-
دمـوکراســـی
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:38
معلـــــم وارد کلـاس شــــد و اعلــام کـــــرد: امــروز می خـواهــم درمــورد دمـوکراســـی حـــرف بزنـم. یکـی از بچـه ها دستـــش را بلنـــد کــــرد و گفـت: چـــــــــــــــــرا؟؟؟؟ معلــم فریـــــــــــــــاد زد: چـــون مــــــــــــــــن میگـــــــــم!!!
-
پشت پنجره ی شعر ایستاده ام
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:37
پشت پنجره ی شعر ایستاده ام به تو نگاه می کنم تو تنها دلخوشی منی و فقط از پشت همین پنجره دیده می شوی رسول یونان
-
نامش برف بود...
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:35
نامش برف بود ... تنش برفی قلبش از برف و تپشش صدای چکیدن برف بر بام های کاهگلی ... و من او را چون شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد دوست می داشتم ... | بیژن الهی |
-
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
یکشنبه 5 بهمن 1404 12:34
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین نکته معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من ..............خیام