-
منِ پاییزِ تَرِ غم زده را می بینی؟
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:32
منِ پاییزِ تَرِ غم زده را می بینی؟ صاحبِ مردمکِ نَم زده را می بینی؟ تنِ من،یک سرو صد مرتبه سوُدا دارد. غم عالم،همه در کنج دلم جادارد. نسلِ غارت شده ی دولت چنگیزم من آخر و عاقبتِ هر چه غم انگیزم من. دهه ی من، دهه ی سوختنِ دلها بود. پشتِ سر،حادثه ی ریختنِ پُل ها بود نسلِ گل کرده!،عوض کن،جهتِ هستی را. قبلِ مستی،تو غزل کن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:31
-
بهار آمد، ولی در باغ، شَمیم یاس کمرنگ است
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:30
بهار آمد، ولی در باغ، شَمیم یاس کمرنگ است صَبا بر لب شِکر خندد وَ رُخساران سیه رنگ است نَهالان از غم دیروز، هنوز آرام مینالد سحر، اما به گوش شب، نَوای صبح میخواند که روزی از دل این درد، گُلی خوش رنگ میروید که این شبهای سرد ما، به صبحی گرم میپوید نَسیم از شاخههای خشک، سرود سبز میسازد سِپیده از دل شبها، چراغ صبح...
-
لحظه هایی که شود دل بی قرار
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:28
لحظه هایی که شود دل بی قرار قطره های اشک می آید به کار اشک خللی می کند دل را ز درد با که گویم درد با قلبم چه کرد قلب من از دوریش بشکسته بود داشت از هم می شکست این تار و پود قطره ی اشکی ز جانم بر چکید ناگهان آرامشی آمد پدید زیر لب گفتم خدایا این چه بود درد دوری را چنین آسان نمود حدیث خلج
-
بهار
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:27
-
بیا دیوانگی کنیم
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:26
بیا دیوانگی کنیم بزنیم به دل ِ کوچه بدویم دنبال ِ سایه هامان و یک دل ِ سیر بخندیم بخندیم به این سوگواران ِ گریبان چاک به این خالقان ِ بی حوصله ی ِ تقدیر به این داوران ِ تسبیح گوی ِ هتاک که زیستن را به گریستن گره زدند بیا گره را باز کنیم بیا شادی کنیم بزنیم زیر ِ آواز زیر ِ میز ِ اندوه بیا مست کنیم زیر ِ باران و تا صبح...
-
تا دور ها رفته ای
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:25
تا دور ها رفته ای رها و شتابان چون آخرین تیر آرش از چله کمان کاش می دانستم بر دروازه موهوم کدامین قلمرو فرود می آیی تا چشم به راهت باشم، همپای چین و شکنی که می نشیند خط به خط بر پیشانی صبور انتظار. آه ای نسیم بی قرار و گریز پای، تابه کجا رفته ای، چنین سبکبال و بی نشان ؟ شاید تا فراسوی دوردست ترین متن قصه های زمان تا...
-
در ایستگاهی ایستادهام،
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:23
در ایستگاهی ایستادهام، که نه در تاریکی فرو رفته، نه در هیاهوی عبورهای بیهدف، جاییست میان زمین و آسمان، جایی که زمان، به زبانی دیگر سخن میگوید. قطارها از اینجا عبور نمیکنند، نه از سر فراموشی، بلکه از آن رو که این ایستگاه، برای هر مسافری نیست. اینجا، ایستگاهی متفاوت است، جایی که عبور، نه به پای خسته، بلکه به وسعت...
-
ای باران فصل نوبهار
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:22
ای باران فصل نوبهار بر ریز بر یاران ما باز آی بر ایران ما یاد ار، این شیران ما از مرد و زن ،پیران ما لیلی و مجنون، عشق ما خسرو و شیرین،جان ما فرهاد کوهکن یار ما آرش ،کماندارن ما کرمان و یزد و شوشتر از شوش و ایزه شهر ما ایلام و قزوین فخر ما دور از وطن استان ما یاد ار شاه فتح ما آن نادر افشار ما . ای یوسف کنعان ما ای...
-
تودردِ مبهمِ تلخی کشیدن را،چه میدانی؟
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:21
تودردِ مبهمِ تلخی کشیدن را،چه میدانی؟ شبانه،تا درِ ساقی رسیدن را چه میدانی؟ منم ،تنها ترین ماه. در میانِ آسمانِ شب. دراوجِ خواستن ها، دل بریدن را چه میدانی؟ به سختی مملو از دردِ خماری ها،در آن سرما، از این کوچه به آن کوچه خزیدن را،چه میدانی؟ درِ باغِ بهشت باز است، ولی اما...!! از این باغِ بزرگ،دزدانه چیدن را چه...
-
از خویشتن داری خبر میدانی آن رازت چهشد؟
شنبه 9 فروردین 1404 13:25
از خویشتن داری خبر میدانی آن رازت چهشد؟ آن قلب وسعت دیدهی پر زخم و خنجرت چهشد؟ دانی چرا اکنون اندوهت سرریز و بی پایان شده؟ ایـن دل برای قعر غم حالا دگر شـایان شده؟ دانی و من میدانمت چون از خـودم میخوانمت آمدن تونزدیک است ومن هم لولیکالفرجها میگویمت ریحانه عاشوری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 9 فروردین 1404 13:24
-
بپرس از حال دل های پر از سوز
شنبه 9 فروردین 1404 13:23
بپرس از حال دل های پر از سوز وطن در تب،لهیبش عالم افروز تو که بیگانه ای با درد مردم ببین که چند چندی با خود امروز؟ آتنا حسینی
-
به خدا وصل نمودم دل خود خدا تواند
شنبه 9 فروردین 1404 13:23
به خدا وصل نمودم دل خود خدا تواند ز غبار تن رهاند کم و بیش هر آنچه داند که بسوز سینه پاکان ز همه گنه گریزم چو مقربان درگه که به شب دعا بخواند ز تضرع و دعایش برود به اوج گیتی سر زلف خود به مویی بخدا اگر رساند منم آن که غافلم نیز ز همه سپید بختان که به جرم هر گناهی به عقب چنین بماند تو بگو ز حال مسرور که پناه او خداوند...
-
بهار
شنبه 9 فروردین 1404 13:22
-
در برکه یِ دامانِ بانویِ بهارانْ شعر را
شنبه 9 فروردین 1404 13:21
در برکه یِ دامانِ بانویِ بهارانْ شعر را تعمیدِ باران کرده ام ، لبریز از احساس و راز گاهی ز تو ، گاهی ز عشق ، گهگاه عصیانِ غرور تکرارِ یک وهم باز گرد از خلسه یِ بانویِ راز شاید هراسید چشمِ تو از دیوِ باغِ واژه ها ماه و پلنگی که پرید در جنگلِ موهایِ تو تلاطم شب را ببین ، معراج نزدیک گشته است ستاره باران شد شبم در...
-
در گسل خاطره ها
شنبه 9 فروردین 1404 13:19
در گسل خاطره ها بیم شکست دارد دریا ! احمدمحسنی اصل
-
آرزوهای بیماری دارم
شنبه 9 فروردین 1404 13:18
آرزوهای بیماری دارم گاهی آنقدر شدید که انگشتانم به شماره ی اورژانس دست درازی می کنند صدای آژیر هیولاهای ذهنم را متورم کرده واز پرستار لندهور متنفرم دکترها خسته اند دکترها را به تخت بسته اند نگهبان نگاهم کرد ومغزش سوت کشید زیر دستگاه احیای مغزی چند شلیک به شقیقه ام شد و ساچمه ها توی مغزم دهها مجرم بالفطره را ترور کردند...
-
دل به دریا میزنم با یاد رویت، ای نگار
شنبه 9 فروردین 1404 13:17
دل به دریا میزنم با یاد رویت، ای نگار بیخبر از بیم طوفان، مست در موج و غبار شب چراغ ماه رخسارت مرا راهی شود ای فروغ آسمانم، جلوهای کن آشکار دست بردار از جفا، ای یار، رسم عشق نیست آن که در بند تو افتد، کی کند از غم فرار؟ چون نسیم از کوی تو بوی وفا آورده است میبرد صبر از دل من، میکند جان بیقرار گر چه دورم از تو،...
-
دستت که رها شد، دل من بیسر و سامان
شنبه 9 فروردین 1404 13:15
دستت که رها شد، دل من بیسر و سامان افتاد به چشمی که مرا برد به طوفان رفتی و پس از تو، غزل از خانه گریزان هر مصرع من، گریه شد و ماند به ویران شبهای پس از تو، همه تکرارِ نبودن در خاطرهها، بوی تو ماندهست فراوان برگرد که این شهر، تو را خوب ندیدست چشمی که تو را خواست، نیفتاد به آسان نیاز ناطقی
-
نگرانم مباش
جمعه 8 فروردین 1404 13:24
نگرانم مباش من از ... بیرا ه ای دور دوباره باز خواهم رسید احمدمحسنی اصل
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 8 فروردین 1404 13:22
-
گلدون توی خونه گل کرده باز دوباره
جمعه 8 فروردین 1404 13:21
گلدون توی خونه گل کرده باز دوباره بیا ببین عزیزم چه رنگ شادی داره دوتا پرستوی ما غمین و زار و خسته منتظر تو هستند میگن بیا بهاره فروغ قاسمی
-
به قهوه عادتم دادی وُ رفتی
جمعه 8 فروردین 1404 13:20
به قهوه عادتم دادی وُ رفتی جهانم تلخ شد عجب تقدیر بی رحمی تمام عمر در سرگیجههایِ تلخِ این عادت گرفتارم مهدی بابایی راد
-
بهار
جمعه 8 فروردین 1404 13:19
-
تا به کی گویی ز مال و مکنت و جاهت سخن
جمعه 8 فروردین 1404 13:16
تا به کی گویی ز مال و مکنت و جاهت سخن همچو عیسی چون سر سوزن بود دنیای من من همان پروانهام با شمع رویت جان دهم میشود دنیای من با یاد تو دشت و دمن فروغ قاسمی
-
من هم مثل تو بی کَسَم نازنین
جمعه 8 فروردین 1404 13:15
من هم مثل تو بی کَسَم نازنین شبام و تو تنهایی سر می کنم به هر شونه ای رو زدم سُست بود خودم گریه هامو بغل میکنم نکن اعتنایی به این آدما فقط سَقفِ چشماتو تَر می کنی دلت رو نده پای ِ قلبی که نیست از این اعتمادت ضرر می کنی از عشق و وفا گفتن عادت شده کسی و تو قلب خودت جا نَدِه به دستِ همونی که جونت شده رَکَب می خوری و...
-
بگو دوسِت دارم
جمعه 8 فروردین 1404 13:14
بگو دوسِت دارم تا قلبم از مهربونیت بسوزه بگو دوسِت دارم تا چشمات بَند دلمُ پاره کنه بگو دوسِت دارم تا از چشمات مثل برگای پاییز غزل غزل شعر و ترانه بباره بگو دوسِت دارم تا در دل مُردابی م پُر از گُلای نیلوفر شِه دکتر محمد کیا
-
بهار خوشیها، عید طبیعت است
جمعه 8 فروردین 1404 13:13
بهار خوشیها، عید طبیعت است همه با شوق و شور، در دشت و صحرا، بیهیچ قید و بند درختان سبزند و گلها در خنده پایهگذاران شادی، روزهای نوین و فرشتگان دریاچهها و رودها، هم آواز میکنند نسیم ملایم، همچو بوسهای از زندگی در راه است چشماندازها رنگین، پر از عشق و امید پاشویههای نور، روشن و تابناک، بر دلهای شاد کوچهها پر...
-
تو از آبیِ چشمانت،
جمعه 8 فروردین 1404 13:12
تو از آبیِ چشمانت، به این دریاچه ها دادی به لطف رنگ آرامَش هزاران کشته ها دادی زدم دل را به دریایت، که در وسعت رها باشم شدم درگیر امواجت مرا هم به فنا دادی... فرزانه فرحزاد