-
چون بادبادک رهایم کردهای،
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:41
چون بادبادک رهایم کردهای، به رقص آوردهای. من آسمان ندیدهام اما از این حال لذت میبرم. همه آدمها پایبندِ زمیناند و من اینجا بالا چه حالِ خوبی دارم وقتی حس میکنم دستم را محکم گرفتهای. از آن میترسم دستت سست شود و من در این لاجوردِ آسمان رها شوم؛ تنها، تنها. و من از این نهایی، از این سقوطِ بیصدا، از این وحشت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:41
-
شب از میانه آغاز شد
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:40
شب از میانه آغاز شد و ماتا طلوع خورشید گریستیم در روز روشن به خواب رفتیم در حالیکه دستهایمان تاریک بود و چون برخاستیم شب شده بودیم. مجتبی نورانی
-
بدتر از فقر ندانم
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:39
بدتر از فقر ندانم ولی بدتر از آن را تظاهر می دانم تظاهر به عشق و وفاداری بهمن نوری قاضی کن
-
می گریزم از تو من شاید فراموشت کنم
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:36
می گریزم از تو من شاید فراموشت کنم آتشی در دل فتادی . بلکه خاموشت کنم گوش من آکنده است از نغمه ی ناسازگار دلبری کن با دل شوریده تا گوشت کنم عاشقی کار نه هر بی منطق سودا گر است گر توانی کن فراموشم . فراموشت کنم قلب ما را طاقت هجر تو ای معشوقه نیست کن عیان رخساره تا من غرق آغوشت کنم بخت اگر یابد مجال و فرصت عشقم دهد از...
-
خداوندا تو بر من آنچه دانی گناهم را نگیر برمن نشانی
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:35
خداوندا تو بر من آنچه دانی گناهم را نگیر برمن نشانی خداوندا تو هر علم را بدانی، هم آن امروز آن فردا بخوانی ز هیچ پوشش تو پوشیده نمانی، که کوشش را تو بر کوشا رسانی من ان دانم که تو خود آن جهانی، به یک آن جان دهی آن جان ستانی نخواهم بعد آن دریای نعمت، نخواهم این من آن بی مروت گذر را بی پناهت نخواهم یک دم از دم بی هوایت...
-
به دورها...
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:34
به دورها... نه امیدی، ونه عمری ست بوی پیراهنت، شکوفه بارعطرِ تنت هجوم هوای خواستنت همین نزدیکی ست کریم شاهسون
-
نگاهم مبتلای چشمهایت
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:32
نگاهم مبتلای چشمهایت جنونم ردِّ پای چشمهایت تمامِ هستی و جانم، فدای حیای دلربای چشمهایت غزلخوانِ تپشهای امید است صفای جانفزای چشمهایت تمنّای دلِ اندوهبارم لبِ لبخندزای چشمهایت دوای نبضِ بیتابِ قرارم فقط دارالشفای چشمهایت قلم میراثدارِ واژههای طلسمِ کیمیای چشمهایت غرورِ شعر را از غم تکانده حدیثِ...
-
شبیه سرپر خالی من لب ایوان
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:29
شبیه سرپر خالی من لب ایوان تو هم خسته از این روز های تکراری به چای و هیزم و باران خو گرفته وجودت تو هم شبیه من از ازدحام بیزاری به کوی ما شب و خواب و قرار بیگانه من و خیال تو و انتظار بیداری شبیه شیه ی اسبی در دل تاریخ هزار فتنه به پا کرد عشق قاجاری به کهنه کلبه ما سر نمی زنی بانو ! نشسته بر رخ ماهت غباری درباری هنوز...
-
قدر دان تاریکی ام
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:29
قدر دان تاریکی ام چرا که روشنایی را آسانتر داده نشانم پوران گشولی
-
فرصت دیدن هر روز تو گر بود مرا
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:43
فرصت دیدن هر روز تو گر بود مرا بعد از آنم به جهان بود چه کمبود مرا در جهان هرچه که من خواسته ام بود فقط فرصت دیدن هر روز تو کم بود مرا حاصل از عمر اگر سود و زیانی باشد باشدم بی تو ضرر با تو فقط سود مرا گر نبینم لب خندان تو را ثانیه ای آنچنان گریه کنم تا ببرد رود مرا سیل دلشوره که بنیاد طرب کرده خراب بی توام در دل و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:41
-
زمان ایستاده است
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:41
زمان ایستاده است و صدای تو پُر میکند خلأ نیمهٔ من آبها ایستادهاند مانند نگاههای بینگاه در این سکونِ کشیده نگاهت بر لبهایم فرود میآید هر واژهات پَر میشود و در هوای زمانِ ایستاده میزند... میزند... بیتو شهر، خالی از سکنه است و کوچهها در سکوت فرو میریزند مرا ببوس! که میگویند بوسهها تمام شدهاند... اکنون...
-
این بار بدون استعاره شعر می گویم
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:40
این بار بدون استعاره شعر می گویم راستش را بگویم تا استخوان مبتلا بودم به بودنت به چای دعوتت کنم یا به ادامهی عمر؟ که هر جرعهات، مزهی مرگ میداد با عطر زندگی... در فنجانِ نگاهت، که لبسوز بود و لبدوز، من خود را ریختم چون قندِ بیتابِ حل شدن در دهانِ لحظهای که تو را میگفت! تو آمدی، با ردای شب بر تن، و صدای...
-
رفیق خوب،شیرین وشکربار
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:39
رفیق خوب،شیرین وشکربار کلامش چون گهرباشد به بازار به دنبالش برو تا میتوانی به هرقیمت بکن اورا خریدار طلای خوش عیار است آن رفیقی ز همدم بودنش سود است بسیار سخن پخته کند آندم بگوید چو بلبل در میان باغ و گلزار رفیق بد تورا ارزان فروشد به نزد قوم خویشان وبه اغیار رفاقت می کند چون خاله خرسه زیانت می رساند او به صدبار به...
-
فلک باز هم به من لطفی دگر کرد
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:35
فلک باز هم به من لطفی دگر کرد که با دردی مرا زود با خبر کرد چنان پر شد فضای سینه از درد که من را روی تخت گاهی دمر کرد زاجداد ژن رسیددر چربی خون مرا هم در جوانی بی پدر کرد زعطاری بجستم من علاجم به من تجویز حجامت با تبر کرد عجیب بود این چنین دردی که میشد گمان بر سندرم اثنی عشر کرد همان دوستی که هست خبره به هر چیز مرا...
-
خیالِ تو آمد
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:34
خیالِ تو آمد و دل زندانِ غم شد دوباره. سیدحسن نبی پور
-
نظری چو برق دادی، دلِ من ز جا برآمد
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:33
نظری چو برق دادی، دلِ من ز جا برآمد ز تماشایِ نگاهت، شب و روز ما برآمد نه دلیست بیهوایت، نه نفَس جدا ز نامت که نفس چو بویِ گل بود، ز گلِ شما برآمد ز تبسّمِ تو گفتن، همه دفتر است و معنی که چو آفتاب تابید، ز پردهها برآمد به هوایِ آن لبانت، دلِ خسته شور میزد که نسیمِ صبحِ شادی ز دلِ صبا برآمد تو اگر چراغِ شبها، منِ...
-
باز دختر، از دلِ پارهی من رویید و رفت
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:32
باز دختر، از دلِ پارهی من رویید و رفت و زمان تیغ کشید و به گلویم داغ نشست دفترم پاره شد از بارِ هزاران تکرار لیک هر پاره به آتش، ریشهی تازه ببست گفتمت: راهِ نخستین، همه باروتِ تن است هر قدم مُهرِ خودش را به روانم میبست در سماعِ تنِ من نور شکستهست هنوز رقصِ آن دخترِ آیینه جهان را میشکست «افسون» خواندند و آینه...
-
گلِ رازقی دگر روی به کس نمینماید
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:31
گلِ رازقی دگر روی به کس نمینماید همه نه! به گل روا دار، به گل جفا نیاید گل رازقی بگویید جفا روا ندارد که توانِ تنگِ ما را ز جدا بُدَن سرآید چه خوش است بر گلستان گلِ رازقیِ زیبا که یگانگیست شایستِ خدا، به گل نشاید گلِ منزوی تکی پژمیرد جدا ز گلها که گلم! جگر بسوزد ز امیدِ تو سرآید که ز ساقه گر بچینند گلی فرید و تنها ز...
-
زندگی در لحظه
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:06
زندگی در لحظه هنری می جوید پسِ افکارِ خدا اِنگاره پسِ وهمی؛ که انسانیّت ناجی خود خوانده گرخدایی کنی آخر فراموش کنی بندِگیَت ترس از درّه ی بی تفاوتی می کشاند به سوی قللی که کُشد گاهیُ افسرده شوی همواره پس رها شو ز خودِ دیوانه آن خدای کاذبِ خودخوانده زندگی کن که همه دربندی،بدبختی ز خداوندی ماست بیچاره آری آری ز خود...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:05
-
مرا ببخش
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:04
مرا ببخش برای شجاعتی بیجا که نامش را عقل گذاشته بودم؛ عقلی که بیشتر ترسِ آراسته بود تا فهم... هرگز آنقدرها شجاع نبودم؛ فقط بلد بودم چگونه عقبنشینی را به منطق تبدیل کنم. کاش کمی خودخواهتر بودم؛ نه از آن خودخواهیهای خشن، از آنها که آدم را زنده نگه میدارند. کاش زندگی را کمی برای خودم میخواستم، بیاینهمه ملاحظه،...
-
بیا ای نبضِ بیداری...
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:01
بیا ای نبضِ بیداری... در این تکرارِ ثانیههایِ غریب، تو همان صبحی که در رگهایِ من جاریست. اربابِ جانها! در هجومِ سردِ دردها و دلواپسیها، نامِ تو، چون مسیحایی، بر کالبدِ خسته من دمیده میشود. من در آستانهیِ یک فصلِ تازه، دستانم را به ضریحِ یادت گره زدهام. بیا و با نگاهی، تمامِ گرههایِ ناگشوده را وا کن. ای...
-
به نام خالقِ عشق
سهشنبه 21 بهمن 1404 11:59
به نام خالقِ عشق خالقِ مهر و دل؛ اوست که با قلمی زیبا توصیف چشمان تو را بر زبانم جاری کرد تا اینگونه، سپیده دمی را به چشم های خود ببینم و محبوبِ خود را در او دریابم، اوست که غزل چشم های تو را را آفرید و زبانِ چشم تو را بر من گواه داد و اینگونه بود که من دل و جان به او سپردم و مهری بی پایان به زندگی ام بخشید؛ مهری که...
-
من دردم و تو برای من درمانی
سهشنبه 21 بهمن 1404 11:56
من دردم و تو برای من درمانی من جانم وتو برای من جانانی. من یوسفِ گمگشته میانِ چاهم تو قاصدِ من به جانبِ کنعانی. من راچه هوس به دیدنِ گلشن و باغ بهرِ دلِ من تو گلشن و بُستانی . پیشِ منی و تورا نبینم هرگز در جانمی و زدیده ام پنهانی. هر شام و سحر به عشقِ وصلت سایم بر تربتِ درگهت همی پیشانی. از تو نتوان نهان نمودن سِرّی...
-
غرقِ احساسم و با عشق تو دیوانه شدم
سهشنبه 21 بهمن 1404 11:55
غرقِ احساسم و با عشق تو دیوانه شدم شمعِ من هستی و اطراف تو پروانه شدم بوسههایت به دلم مستیِ بی پایان داد مثلِ آن است شبی وارد میخانه شدم با نبودت دلِ این مرد فرو میپاشید آنچنان سوگ تو بد بود که ویرانه شدم بی گمان آمدنت رفتنِ سرمای غم است با تو دیوانهی این گرمیِ کاشانه شدم بس جهان را به نگاهم خوش و زیبا کردی غرق...
-
من شاعرِ دیوانهی هر روز و شبت
سهشنبه 21 بهمن 1404 11:54
من شاعرِ دیوانهی هر روز و شبت هی خیره به چشمهای همچون رطبت در قالب میوههای رنگارنگی جانم به فدای طعمِ گیلاسِ لبت مهدی ملکی
-
مرا از انگشتان باد
سهشنبه 21 بهمن 1404 11:53
مرا از انگشتان باد آویزان کن نه مرگ دستش به من خواهد رسید نه زندگی شهناز احمدپور
-
مرز پیراهن تو، خط مقدم شده است
سهشنبه 21 بهمن 1404 11:51
مرز پیراهن تو، خط مقدم شده است فتح آغوش تو، دشوارترین بحران است لشکر موی تو وقتی که شبیخون بزند شهر دل، منظرهی زلزلهی کرمان است تیر مژگان تو از چلّه رها گشت و نشست چشم بیرحم تو یادآور چنگیزخان است دکمه را باز نکن، لرزه به جانم ننداز گذر از گردن تو، رد شدن از طوفان است من که بیاسلحه تسلیم نگاهت شدهام جنگ با عاشق...