دارم در دلم شوق دوباره دیدنت

دارم در دلم شوق دوباره دیدنت
ارامش هر لحظه ام تبسم روی لبت

یارمنی جان منی گمشده پنهان منی
صاف بودم ساده بودم هربار میبخشیدمت

هرگز یادم نمیره اون لحظه های رفتنت
قصه شمع پروانه حقیقته تلخ منه لحظه دل کندنت

آه از اون بی قراری سرد رفتن بدونه برگشتنت
دلواپس وسردرگمم قدم زنان تو کوچها شایدبازم ببینمت



یعقوب پایمرد

درک نکرده حس و حالــم را که او

درک نکرده حس و حالــم را که او
کرده احساس مــــــرا بازیچــه او
ای خدایا درد من را کــــم تو کن
چون کسی درکم نکرد، حتی که او

...
سلیمان بوکانی حیق

ما طالعمان همچو شب تار نبود

ما طالعمان همچو شب تار نبود
لب تشنهٔ بی تاب و تب زار نبود
ای کاش نگیرد چو مهی روی ز ما
رویم سیه از روی گل یار نبود


رامین خزائی

رویای زیبایی همه ،در خانه داشتیم یک به یک

رویای زیبایی همه ،در خانه داشتیم یک به یک
سودایی ازعشق درقلبمان میزدبرای هم تپش
درزیرچترهمدلی خندان وسر خوش بودیم همه
راستی ومستی شراب ،بودکیش وآیین همه
درمستی می همگی، همدم شیطان شدیم
برسفره فتنه شیطان همگی ،مهمان شدیم
همچوشیطان شدیم وخوردیم خون جای شراب
پدرازخانه براندیم وشیطان بشدمالک ما
عاقبت نفرین واه پدری،کردخانه را خاکستری

هم خانه رادادیم زدست هم عزت و بالندگی
رویای مابودیک بهشت،ان روزگار چون بهشت
درجهل ومستی شراب،رویای ماراابلیس گرفت
ماوارثان ناخلف کردیم قمار برجان وبر نام پدر
آن دم که کردیم ابلیس راساقی اشکهای پدر
گویم ،پدرراکعبه خودبنما که شود خانه ات روشن
خاموش نشود آن خانه که در آن نورپدرباشد

مهرداد اقاجری

صدای تیشه

صدای تیشه
فرهاد
در کوهستان جاریست
سمفونی بهار است که می نوازد

فرشاد نادری

دریا امشب از مهابتش چیزی نگفت

دریا
امشب از مهابتش
چیزی نگفت
از ژرفا
از بازی های کودکان
پروراندن نهنگ
از عبور کشتی‌های بزرگ
سخن نگفت
دامنه‌های آبی اش
تا ساحل
اما از راز سکوت امشبش
چیزی نگفت
ذهن من
از امواج آبی اش
خیس نشد
چون دریا در این سفر
از فلسفه‌اش چیزی نگفت.


اشاره به شعر من فلسفه دریا

حسن بهبهانی

روزگاری کز عدالت خالی است

روزگاری کز عدالت خالی است
درخودت بشکن قلم ؟ ناعادلی

بغض صدهاساله ای در نای نی
راوی حقی ولی ؟ بی حاصلی

موج فریادی و می خیزی ز بحر
لنگ لنگان آرزوی ..ساحلی

گاه اسیر دست دون بازان دهر
حیله بافی از حقیقت غافلی

پرسه داری در میان واژه ها
فتنه می پاشی ؛ به سستی نائلی

چون حباب سطح آبی پوج پوچ
از نگاه . . .‌ فروشان باطلی

گاه تیری در کمان یاغی یان
گاه در میدان دید فاضلی


قاسم پیرنظر

بی تو تنها در این خلوت بیگانه نشسته

بی تو تنها در این خلوت بیگانه نشسته

یاد تو در من بیچاره بس خاطره بسته

نه نشانی از تو آید
نه اثر، و نه امیدی.


چشم بر در انتظارم
پر پرواز شکسته

اگرم باز بیایی و مرا بند بگیری

به خدا مست و خرابم
و از این حادثه خسته

تو که رفتی
خانه آباد شده از غم هجران

سر وسوداری تو دارم
دل و جانم بگسسته

نظری کن که غریبم
به هوای تو اسیرم

بی تو اما دل هوایی
به هوای تو نبسته


همای مهر