بینا شدم به چشمت تو چشم خود به من دار

بینا شدم به چشمت تو چشم خود به من دار
در اوج این تلاقی با شاعری سر دار
بگذار تا نگاهت پیرم کند به عالم
فارغ زهر چه رفته از عمر رفته بی عار
سوگند بر نگاهت من عاقبت فروشم
زین پس کجا توانم جز مهر تو جز این کار
من ما شود ز نورت از سوی بی نهایت
حدی به اخر آمد رَستَم ز حد پرگار
بر ساحل دو چشمت لنگر بریده هستم
رحمی ،ترحمی کن بر کشتی ام نظر آر
در گرگ و میش این صبح مرز سپیده ام باش
پایان هر چه تلخی در بستر شبی تار


محمد فاطمی

گر هیچ نَبُد زمان نمی آغازید

گر هیچ نَبُد زمان نمی آغازید
در جا شده بود و جا نمی پردازید
در، باره ی آغاز جهان حلقه این هیچ
با هستی خود به هم نمی هم سازید

محمد فاطمی

من ، من نشود اگر به من می مانی

من ، من نشود اگر به من می مانی
من گر تو شود به درد تن می مانی
ما، هم همه جلوه ای ز این من ها است
او گر تو شود به خاک فن می مانی

محمد فاطمی

از نقطه ی هر تعادلی لبریزم

از نقطه ی هر تعادلی لبریزم
در وقت تغَیُرش به جد ناچیزم
در مرکز انتخاب قطعیت ها
از ساعت بی نهایتی آویزم


محمد فاطمی

در دیده ی جاهلان خدا بیکار است

در دیده ی جاهلان خدا بیکار است
چون فکر نخورده خون دل بی بار است
در عرض جهان ماده و ابعادند
از ثابت نور او جهان بیدار است


محمد فاطمی