تو رفتی دلم دیگر از زندگی سیر شد
جوانی به پای تو رفت و دلم پیر شد
شب و روز من بی تو با اشک و حسرت گذشت
جوانی نکردم به جانت قسم..دیر شد
در این ماجرا مانده ام من گناهم چه بود
چه کردم مگر من که وارونه تفسیر شد
تو بودی که بد کردی و رفتی اما دلم
به من غصه داد و بدی کرد و پاگیر شد
تو با من چه کردی عزیزم چه رازی ست این
چه کردی که قلبم چنین مست و تسخیر شد
نشد یک دم از آرزوی تو غافل شوم
خیالت به ذهن و دلم ماند و زنجیر شد
تو رفتی و من پای تو ماندم و سوختم
فقط دلخوشی از تو یک عکس وتصویر شد
چه فرقی کند این جدایی گناه که بود
مقصر تو بودی و یا اینکه تقدیر شد
سعید غمخوار
این جهان مانند ماری خوش خط و خال است هنوز
رسم دنیا مثل سابق مثل هر سال است هنوز
عمر ما رفت و بهار آرزوها را ندید
بر درخت آرزوها میوه ها کال است هنوز
انتظار خوبی از دنیا سرابی بیش نیست
چشم این دنیا فقط دنبال اموال است هنوز
هر کسی دل بسته بر دنیا زمان را باخته
خوش به حال آنکه می فهمید و خوشحال است هنوز
زندگی گویا فقط بر کام دلالان خوش است
پیش پای ما ولی صد گونه گودال است هنوز
با چه شوقی باید اصلا دل به این دنیا سپرد
خاطراتم پیش چشمم مثل سریال است هنوز
سهم ما از روز اول رنج و حسرت شد ببین
قلب ما از دست این دنیا لگد مال است هنوز
دل به دست یک جهان دیگری باید سپرد
چون در اینجا رنج و حسرت سهم هر فال است هنوز
سعید غمخوار
من که مُردم از غمت مردن مگر اجباری است؟
این چه رسم عاشقی کردن و یا دلداری است
دل به چشمان تو بستم بی کس و یارم کنی
ای به قربان نگاهت این چه نوع بیماری است
گیرم اصلا این مَثل را گفته باشند از قدیم
نقش ما در این مَثَل فعلا فقط دشواری است
من که از کار تو اصلا سر نیاوردم ولی
پس دهانت را چرا بستی عجایب کاری است
جان من دیگر بکن کاری..کمی هم یار باش
بین ما آخر بگو کی جان من دیداری است
جان اگر خواهی نمی گویم نه، باور کن مرا
عشق تو در جان من مانند خونی جاری است
هر چه خواهی می کنم اصلا بیاور می خورم
امتحان عشق اگر یک قهوه قاجاری است
سعید غمخوار
جان من باور نکن دنیا سرابی بیش نیست
زندگی با رنج و حسرت یک عذابی بیش نیست
رسم دنیا از همان اول به ما بی مهری است
خنده اش هم روی ما رنگ و لعابی بیش نیست
دلخوش این خنده های سرخوش از مستی نباش
کار دنیا بازی است..این ها نقابی بیش نیست
سهم ما از زندگی تنها فقط غم بود و بس
حق ما از آرزو رویا و خوابی بیش نیست
چرخ این دنیا به کام ما نمی چرخد دگر
تازه فهمیدیم دنیا پیچ و تابی بیش نیست
گریه کردم غصه خوردم پا به پایش سوختم
عمر یک آدم ولی مثل حبابی بیش نیست
فصل فصلِ زندگی را دیدم و چیزی نداشت
راست گفتن این جهان غیر از کتابی بیش نیست
سعید غمخوار
من دلم را از خدا دارم عمو شوخی که نیست
پیش او ارج و بها دارم عمو شوخی که نیست
هر چه خواهی دشمنی کن بی وفایی کن ولی
من خدایی با وفا دارم عمو شوخی که نیست
سالها تنها نشستم عاشقی کردم فقط
خانه ای در کبریا دارم عمو شوخی که نیست
آنقدر شستم غبار سینه را با اشک چشم
در درون دل طلا دارم عمو شوخی که نیست
من همان مجنون و فرهاد درون قصه ام
با خودم صد ماجرا دارم عمو شوخی که نیست
عاشقی باید نصیبت باشد از اول عمو
صد حکایت از صبا دارم عمو شوخی که نیست
هر که دل دارد مگر مجنون و لیلی می شود؟
در دلم غمخانه ها دارم عمو شوخی که نیست
خواستی می گویم اما رمز و راز عشق را
عاشقی را آشنا دارم عمو شوخی که نیست
عشق را باید بگیری از سه جایش همزمان
من خودم هم چون سجا دارم عمو شوخی که نیست
قسمت اول فقط دل دادن و غم خوردن است
بعد از آن عشق و صفا دارم عمو شوخی که نیست
قسمت سوم ولی سخت است و قدری مشکل است
عشق گوید من صدا دارم عمو شوخی که نیست
خواستم تنها فقط شوخی کنم بر دل نگیر
من چه کاری با شما دارم عمو..؟شوخی که نیست
هر چه دارم از خدا دارم حسودی پس نکن
از خودم چیزی کجا دارم عمو شوخی که نیست
سعید غمخوار
از خدا پنهان نشد..پنهان چرا می خواهمت
مثل آب هستی نفس مثل هوا می خواهمت
مثل شیرینی،عسل مانند شهدی مثل گل
مثل حلوایی..مرباااا باقلوا می خواهمت
من نمی دانم چه شد اینگونه حیرانت شدم
من فقط می دانم این را که تو را می خواهمت
تا که می آیی و با یک عشوه می گویی سلام
می شود در سینه چیزی جا به جا..می خواهمت
تا که چشمم بر تو می افتد نمی دانم چرا
اشتهایم می رود بالا..بلا می خواهمت
دوست دارم با تو بنشینم بخندانم تو را
پس نگو اما اگر. یک شب بیا می خواهمت
تکیه کن بر شانه ام من تکیه گاهت می شوم
پس بیا باور بکن. تا انتهاا می خواهمت
من نگاهت،خنده هایت؛ بوسه هایت را .خودت
مثل گل مثل دوا مثل شفااا می خواهمت
سعید غمخوار
من از خاکسترم برخاستم ای بخت بی آیین
بیا از جور خود برگرد و وا کن بر دلم بالین
چه کردم من مگر با ساز من دیگر نمی رقصی
بیا از دشمنی برگرد و دیگر دام خود بر چین
تو هر سازی زدی رقصیده ام دیگر چه می خواهی ؟
چه می خواهی دگر از آدمی مانند من غمگین
نه شوری مانده در سازم نه اقبالی به آوازم
درونم پر شده از رنج و حسرت، آه آهنگین
تو هم مانند من می افتی.. این را شک نکن اما
چه سهم ات شد مرا از آسمان وقتی زدی پایین؟
چنان سرمست و مغرور از شکستم غرق لبخندی
که گویی تا ابد در این جهان می مانی ای بد کین
فریب ظاهر آرام و لبخند تو را خوردم
فریبم دادی از اول مرا با آن ولاضالین
نه لبخندی به روی لب.نه شوقی در دلم مانده
مرا بی آرزو کردی..برو ای بخت بی آیین
تو هم مانند من یک روز خوش دیگر نخواهی دید
تو را آه دلی رنجور و پر خون کرده چون نفرین
امیدم را گرفتی از دلم ای بخت دل سنگین
امیدت را بگیرد یک نفر مثل خودت...آمین
سعید غمخوار
قسمت من نشود بوسه ز لبهای تو تا کی
تو بگو خوش بکنم دل به تماشای تو تا کی
زده امشب به سرم از غم عشقت بشوم مست
آن قَدَر.. تا بزنم دست به حاشای تو.. تا کی
امشب هم در تب عشق و غم هجران تو سر شد
تب و هذیان من و اینهمه رویای تو تا کی
بی خبر از منی و بی خبر از حالِ خرابم
وعده ی آمدن و امشب و فردای تو تا کی
روز من شب نشود یا شب من روز نگیرد
تا نگریم خبری از تو و از جای تو تا کی
هوس بوسه ز لبهای تو چندان به سر افتاد
که مرا برده به یغما لب رعنای تو تا کی
جای من باش و بگو من چه کنم با غم عشقت
صبر بی حاصل من ناز تو. سودای تو تا کی
تو بگو من چه کنم با غم و دلتنگی و حسرت
ای به قربان تو من.عاشق و رسوای تو تا کی
من خمار می ام ای ساقی میخانه.. بفرما
من ننوشم نخورم باده به فتوای تو تا کی
سعید غمخوار
هم از نفس افتاده هم در واپسین ماندم
هم از خودم هم از بهشتم در برین ماندم
باور بکن من از همان روزی که فهمیدم
در زیر پای سنگی افتادم..ظنین ماندم
گفتم درختی هست و باغی هست و انجیری
اما فقط در حسرتی نوش آفرین ماندم
تقصیر این نا باغبانِ بی مروت شد
بیهوده در پای درخت انجبین ماندم
وقت ثمر دادن که آمد شاخه ها خشکید
تاوان سنگین دادم اما پای این ماندم
در نیتِ آن باغبان شک کرده بودم.آه
اینگونه شد من تا به الان در جنین ماندم
او از همان اول مرا بین نخود ها کاشت
از شرجی ِ بذر نخود ها این چنین ماندم
بختی که بد باشد از اول. بر نمی گردد
من هم نشستم پای بختم در کمین ماندم
باران بیا امشب مرا سر سبز و خندان کن
دیگر دلم پوسید از بس بر زمین ماندم
سعید غمخوار
کاش همین جا و همین ثانیه الان بغلم می کردی
می رسیدی به من و با لبِ خندان بغلم می کردی
وسط شهر و یا کوچه و بازار.. چه فرقی دارد
وسط خانه و یا گوشه ی ایوان بغلم می کردی
تیر و مرداد و یا آذر و آبان و دی و شهریور
اول و آخرِ هر فصل زمستان بغلم می کردی
دست در دست تو در ساحل دریا و خیابان، هرجااا
هر کجایی تو دلت خواست شکر جان بغلم می کردی
آه وقتی که دل از دوری چشمان قشنگت تنگ است
می رسیدی به من ای ماه زر افشان بغلم می کردی
نفسم کاش همین لحظه همین ثانیه اینجا بودی
یعنی هر لحظه و هر ثانیه. هر آن بغلم می کردی
حافظ از حسرت جانکاه من و راز دلم آگاه است
کاش می شد نفسم در خود تهران بغلم می کردی
سعید غمخوار