تصور کن که من...

تصور کن که من در یک شب آرام و بارانی
تورا می بینمت در کوچه ای..یا یک خیابانی

تصور کن که بعد از اینهمه دلتنگی و حسرت
ببینم من تو را...آن هم کجا.. در اوج ویرانی

صدای نم نم باران و بوی خاکِ نم خورده
چه غوغا می کند یک بوسه از لب های مرجانی


لبت را با عطش،با بوسه ای مستانه خواهم بست
دلم را می فشارم بر دلت... با یک فراوانی

نه فرصت می کنی چیزی بگویی مانعم گردی
نه خود می گیری از لبهای من لب را به آسانی

تصور کن کمی در زیر باران هم قدم باشیم
بگیری دست من را مثل فیلم هدیه تهرانی

من آن شب می شمارم با قدم های تو تهران را
تو خود را می زنی آن شب به جای هدیه.. می خوانی

چه می گویی به من وقتی بفهمی عاشقت هستم
چه می گویم به تو.. اصلا نمی دانم.. تو می دانی؟


سعید غمخوار

یا خودت یا مادرت باید مسلمان می شدی

یا خودت یا مادرت باید مسلمان می شدی
عاشق این سرزمین و خاک ایران می شدی

چشم هایت را نمی بستی اگر بر روی این
می توانستم بگویم اهل عرفان می شدی

اصلا از اول اگر بودی کنار اهل دل
بر سر اهل قلم سر بند و روبان می شدی

شک نکن با اینهمه ادراک و استعداد و هوش
لااقل سطان جنگل نه ولی خان می شدی

بی گمان حق تو را هم مثل بعضی خورده اند
شاید الان می شد و قاری قرآن می شدی

من خودم در ماندم از دنیا نمی فهمم چرا
باید از بیراهه داخل در شبستان می شدی

در دهن یا لفظ می گویی که غیر انسانی است
این چه یعنی ؟ یا چه می شد مثل انسان می شدی

سعید غمخوار

از بخت بد هر کس که قصدِ خود زنی دارد

از بخت بد هر کس که قصدِ خود زنی دارد
با من سرِ جنگ است و با من دشمنی دارد

از هر کسی دیدم.. و یا روزی خوشم آمد
در سینه اش یک قلبِ سنگ و آهنی دارد

دستم نمک اصلا ندارد..من گناهم چیست
اصلا بگو یک ذره, قد ارزنی... دارد

ای تفف به این بختی که من دارم..چه بختی است
با هر که افتادم زمانی... شیونی دارد

یا بی وفایی می کند,اهل ریا کاری ست
یا با وفا و وعده های خرمنی دارد

یا جمله ای اصلا نمی گوید به من لال است
یا یک زبان تیز و تلخِ صد مَنی دارد

یا اهل بازی است و اهلِ دل سپردن نیست
یا بد حسود هست و هوای خوردنی دارد

باور بکن دیگر نمی دانم..... بُز آوردم
این آدم از بالا و پایین ایمنی دارد..

این بختِ بد این غم مرا بد می کُشد روزی
این رنج و بد شانسی خدایا واکسنی دارد؟

در زیر این یک کاسه شاید کاسه ای باشد
شاید کفِ دستم چه دانم.. سوزنی دارد !


سعید غمخوار

عشق را هر روز می بینم زبانش را نمی دانم

عشق را هر روز می بینم زبانش را نمی دانم
عاشقش هستم ولی طرزِ بیانش را نمی دانم

در درونِ باغی از گل مثل یک پروانه می چرخد
او نگاهم می کند...من ترجمانش را نمی دانم

تا که می خواهم بگویم از دلِ شیدا و مجنونم
می رود.. پَر می زند دیگر نشانش را نمی دانم

او نمی پرسد ولی من هم شبیه او نمی پرسم
من نمی پرسم از او سود و زیانش را نمی دانم

روی سر می چرخد و اما به دستانم نمی افتد
من دلیلِ اینهمه شک و گمانش را نمی دانم

بارها رفتم بگویم...بارها من دیده ام او را
شاید ایراد از من است و من جهانش را نمی دانم

او کجا کی می نشیند روی بام آرزوهایم...
من نمی دانم..نمی دانم زمانش را نمی داانم

سعید غمخوار

بزن باران که من دلتنگم او اما نمی داند

بزن باران که من دلتنگم او اما نمی داند
بزن باران که دلتنگی شب یلدا نمی داند

ببار امشب که من هم مثل تو لبریزِ اندوهم
دلم تنگ است و آن دلدارِ بی همتا نمی داند

بیا خوب آمدی.. امشب دلم تنگ است و ویرانم
کسی فرقِ تو را با اشکِ سیل آسا نمی داند

تو هم رنجیده ای از ماه خود مانند من امشب
من هم آزرده ام از دستِ یک لیلا...نمی داند

نمی دانم چرا با من چنین خونسرد و بی رحم است
مرا باور ندارد ..! یا که عشقم را.. نمی داند

نباید دل به او می بستم اما اشتباهی شد
به او دل دادم و وقتی شدم شیدا نمی دان
د

به او تا می نویسم عاشقم دیوانه ات هستم
تشکر می کند با خنده ای زیبااا نمی داند

بزن باران, بزن ما درد و رنجِی مشترک داریم
کسی مثل تو دردم را در این دنیا نمی داند

به قلبِ سرکش و دیوانه دادم قولِ فردا را
ولی دیوانه می گوید همین حالا نمی دااااند


چه دردی می کِشد آن کس که مثل من غمی دارد
چه رنجی می برد وقتی دلش فردا نمی داند

سعید غمخوار

سهم من از زندگی حالِ خرابی بیش نیست


رفته ای، دنیا برای من سرابی بیش نیست

گاه گاهی بر لبم یک خنده می آید ولی
بی تو این لبخند ها هم یک نقابی بیش نیست

همدمِ این روزهای سختِ تنهایی تویی
خنده دارد...!همدم من عکس و قابی بیش نیست

یک زمانی اسم من تنها قسم های تو بود
گرچه اکنون اسم من دیگر خطابی بیش نیست

این که در دنیا کسی مثل تو آزارم نداد
واقعیت دارد اما این جوابی بیش نیست

خواب دیدم یک شب از موی تو آویزان شدم
گردنم در دست مویت، گرچه خوابی بیش نیست

کاش برگردی!رها ساز ی مرا از دست دل
دیدنت در خواب و رویا هم عذابی بیش نیست
#سعید_غمخوار