مصممی که پریشان کنی خیالم را

مصممی که پریشان کنی خیالم را
به انحصار کشی روز و ماه و سالم را
مصممی که بگیری گذشته های مرا
حقوقِ بندگی و حقِ پایمالم را
ورق زدی تو به تقویم روزهای بهار
مسیر زندگی و خط اعتدالم را
شدم اسیر نگاهت ،بگو گناهم چیست
که حلقه های کمندت شکسته بالم را
و دل بقصد تشرف پیاده می آید
که حاجت از تو بگیرد شب وصالم را
چگونه شرح دهم غصه های تلخم را
چگونه شرح دهم از گذشته حالم را
بیا و بر در میخانه ام تأمل کن
کرم نما و بگردان می زلالم را
کویر تشنه ی ما غرق آب خواهد شد
بشرط آن که زمستان کنی محالم را
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند
بگیر بال و پر و شاخه ی نهالم را

محمد منصوری

دریا زده ی ساحلِ مکران تو هستم

دریا زده ی ساحلِ مکران تو هستم
معتادِ نمِ شبنمِ مژگان تو هستم
چون ماه ، شب و روز سر از پا نشناسم
هر آینه در نیمه ی پنهان تو هستم
این پنجره تا صبح به امید که باز است
شب تا به سحردست به دامان تو هستم
باید که بدانی،که نه یک بار،که بسیار
دلبسته ی آن عشق هوسران تو هستم
سوگند به آن خیلِ سپاهت که سراپا
بی نام و نشان گوش بفرمان تو هستم
آوارگی ام شهره ی عالم شده ای دوست
هر روز خجالت زده مهمان تو هستم
یک عمر سرودم که بدانی منِ شاعر
در حلقه ی عشاقِ غزلخوان تو هستم


محمد منصوری بروجنی

مژه ی دو چشم مستت هدف شکار دارد

مژه ی دو چشم مستت هدف شکار دارد
بخیال آن که امشب دل بی قرار دارد
به هوای تار مویت شب و روز ناله کردم
تو بیا که این دل من غمِ بیشمار دارد
گل باغ آرزویم به خزان نشست و حالا
چکنم که در زمستان هوس بهار دارد
چه خوش است گفتگویی چه غزل چه یک ترانه
کلماتِ عاشقانه و پر از قصار دارد
غزلی سروده ام تا همه ی جهان بفهمند
که جمالِ دیدن تو صف ِانتظار دارد
همه لحظه های تلخی که به جان و دل خریدم
شده واژه های شعرم که پیام یار دارد


محمد منصوری

گم شدم، در وسطِ راه رهایم کردی

گم شدم، در وسطِ راه رهایم کردی
توی تاریکی شب هول و ولایم کردی
مثل یک شاخه ی نورس که به آهی بنداست
از تن و ساقه و این خاک جدایم کردی
کوچه ها پر شده از وسوسه ی دور و برم
پیش چشم همه انگشت نمایم کردی
واژه ها یک به یک از نو به ردیف آمده اند
حینِ اجرای غزل خوب و ظریف آمده اند

تو به اندازه ی یک شهر مرا می فهمی
عاشقی ساده دل و سر به هوایم کردی
با غزل می شود از یار دو صد کام گرفت
یا که برعکس در این معرکه سرسام گرفت
سرنوشتم شده با شعر عجین ای شاعر
فاعلاتن فعلن نغمه سرایم کردی

محمد منصوری بروجنی

بیا بیا که گذشتِ زمان بهانه ی توست

بیا بیا که گذشتِ زمان بهانه ی توست
نشان بده که از این پس زمان زمانه ی توست
به ذوق ،آمده ام ،شاعران همه جمعند
غرورِ مفتخرم لطفِ شاعرانه ی توست
نگاه کن که چه کردی که این چنین مستم
فضای خانه پر از حس جاودانه ی توست
بهار می رسد از راه و سالِ نو آمد
به شاخه های پر از غنچه ام جوانه ی توست
چه زود می رسم اینجا به انتهای غزل
طنین روح نواز غزل ترانه ی توست

محمد منصوری

مهر آمد و در فصل خزان می ریزم

مهر آمد و در فصل خزان می ریزم
سرگشته و بی نام و نشان می ریزم
مهر آمد و من شبیه برگی بی جان
در بین زمین و آسمان می ریزم


محمد منصوری

دریا نگاهت می کنم ساحل همینجاست

دریا نگاهت می کنم ساحل همینجاست
مغرور می بینم ترا مشکل همینجاست
دنیا برای من شبیه آرزو بود
یک آرزوی خفته در این سمت و سو بود
این خانه جای زندگیِ مختصر نیست
یک تکیه گاه مطمئن، بی دردسرنیست
باید برای زندگی بار سفر بست
از روی امواجِ خروشانِ خطر جَست
قایق به قایق می روم شاید ببینی

من را به چشم مشتری باید ببینی
گل پونه های وحشی ام را باد می برد
زیبایی خرداد را مرداد می برد
می ترسم اینجا بی تو نا ایمن بمیرم
یک لحظه با آرایش دشمن بمیرم
باید بیایی از خدا پیمان بگیری
هنگام رفتن بر سرم قرآن بگیری
راضی نشو باور کنم یک لحظه حتی
از دشمن بدخواه من فرمان بگیری
رویای بارانی شدن کم کم اثر کرد
تا قطره قطره اندک اندک جان بگیری
با گام های خسته ات نزدیک تر کن
این جاده را شاید در آن اسکان بگیری
باید بیایی خانه را از نو بسازی
این شاخه ی پژمرده را گلدان بگیری
چشمان یوحنای شعرم خواب می دید
خوابی برای دختر مهتاب می دید
در خواب دیدم یکنفر بی تاب می گفت
شعری برای مردن سهراب می گفت

محمد منصوری بروجنی

پیشم بمان مروری بر این خاطرات کن

پیشم بمان مروری بر این خاطرات کن
یک آرزوی خوب بشرطِ حیات کن
افتاده از رواج روش های دلبری
بر من به روی حُسن دمی التفات کن
شطرنج عمر دوست شد آوردگاه عشق
کمتر به اعتبار هنر کیش و مات کن
پس می زند لبان ترا زعفران اصل
فکری به حالِ طعم گسِ قائنات کن
گفتی به روی دست مرا می بری رفیق
قلبم شکسته است کمی احتیاط کن


محمد منصوری بروجنی

برکه آرام و شب با ترانه

برکه آرام و شب با ترانه
عطر تو پر شده توی خانه

ساحل چشم هایت مرا برد
رو به دریای تا بی کرانه

قول دادی کنارم بمانی
روی قولت بگو هستی یا نه

ذکرِ القاب و چشمان تر نیست
از زمستان زیبا اثر نیست

توی این دشت سوزان بی روح
یکنفر جز منِ دربدر نیست

گم شده نقطه ی اتصالم
ای خدا پس چرا یکنفر نیست

با توام نازنین دلبر خوب
آسمان ؛ برف و باران بهانه

خسته از کوه و دریا گذشتم
بی تو از خیرِ دنیا گذشتم

از خداوندگارِ غزل؛ آه
تا بهشتِ مصفا گذشتم

با همه خاطرات قشنگت
خسته تنهای تنها گذشتم

یادِ آن لحظه ی با تو بودن
دست در دست و سر روی شانه

محمد منصوری بروجنی

حال و روزم شد خراب و سرنوشتم شد تباه

حال و روزم شد خراب و سرنوشتم شد تباه
فاصله افتاد بین یار من با روی ماه
گم شدم با خاطراتم در مسیری دوردست
مثل یک سوزن که افتادست در انبار کاه
بی قرار و شرمسارم ذهن ِشاعر مسلکم
عاشقانه می سراید عشق را با اشک و آه
گرچه بسیارند صاحب منصبان ماهروی
فرق دارد ماه من با ماه گردون در نگاه

با همان طرز نگاه سوزناک و دلفریب
شهر شد تسلیم و خون مردمانش هم مباح
شک ندارم روی حرفم پافشاری می کنم
می پرد هوش از سرم از چاله افتادم به چاه

محمد منصوری بروجنی