دل اگر به جُرم مَستی فلکی به جایی بیند

دل اگر به جُرم مَستی فلکی به جایی بیند
به لِسان کعبه گوید همه از خدایی بیند

نکند فغان و مویه ره التجاع و توبه
که به آتشِ دلِ خود غمِ بی نوایی بیند


عباس سهامی بوشهری

گفته بودند عشق محراب غم است

گفته بودند عشق محراب غم است
از ازل تا به ابد فرقه و معراج غم است
روزگار منو او با غم و تردید گذشت
عاقبت خوار شدن بهره ی تصمیم من است
آن دل آزرده ی بی کس چه آزرد مرا؟
من که خود آخرتم برده ی کفار غم است
یک نظر اوج گناه بود که افسرد مرا
یک نظر مبدا تسکین و مداوای غم است


کیمیا ابراهیمی

دوستانم همچو کوه هستند استوار و ناتمام

دوستانم همچو کوه هستند استوار و ناتمام
فردی از آنان برایم هست
بی انتها
یکی از انها شکیبا است
دیگری، خصلتش دیوانگی
یکی پر مدعی
و دیگری هم خستگی

بنیامین محمدی

رفتی و ماند دلی که بی تو دگر دل نمی شود

رفتی و ماند دلی که بی تو دگر دل نمی شود
دیوانه دلیست که با غیر تو عاقل نمی شود

کنار غزلهایم هر شب نشستی در کافه سکوت
کنایه زدی که طعم چای تو بی هل نمی شود

مجنون آشفته که دلش به دریا خوش است
به تلاطم هر موجکی، راهی ساحل نمی شود


شب چله و وسرخی انار و دو بیت غزل هم
از یاد خنده های دلنشین تو غافل نمی شود

به انتظار معجزه ام که ببینمت، اما گمان کنم
بی اذن چشمهای تو معجزه ای نازل نمی شود

علی مقصودی تکابی

گاه ، باید که کمی رنگ جماعت بشویماف

گاه ، باید که کمی رنگ جماعت بشویم
بار رسوائی به دوش کاش ملامت بشویم

قصه سنگ و دیوانه و عاقل مثل است
یوسفی در کف چاه بنده طاعت بشویم


افروز ابراهیمی افرا

چشمان تو شهلا

چشمان تو شهلا
من مجنون تو لیلا
من مدفون چال گونه‌ات
در آن گم و ناپیدا شدم
کشته ی کمان اسفندیاری ابروت
چون رستم قصه‌ها شدم
شیرین بود عشق تو و
من فرهاد تیشه ها شدم
مزگانت تیر خدنگ
می‌زند بر دل من چنگ
در عشق تو من
چون سیاوش در آتش رها شدم
من به تو مبتلا شدم
من به تو مبتلا شدم


کمال بلوچ

زن‌ها را باید آهسته در آغوش کشید...

زن‌ها را باید آهسته در آغوش کشید...
آنها در زندگی آنقدر برای رسیدن به عشق
انتظار کشیده‌اند که تمام تنهایی تنشان، ترک برداشته است.

نزار_قبانی

ز من مپرس که در دست او دلت چون است

ز من مپرس که در دست او دلت چون است
ازو بپرس که انگشت‌هاش در خون است

خیال روی کسی در سرست هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است


سعدی