سالهاست که هر صبح

سالهاست که هر صبح هنگام طلوع خورشید از خواب برمی خیزم و به دوردستها خیره می شوم
بی گمان از طلوع صبح تو را میخواهم و تو را می جویم
که هر بار با یک پرتو نگاهت رستاخیزی بر پا کرده و مرا برمی انگیزی
و در ازدحام وهم انگیز سکوتی سرد به سوی خود می کشانی

یعقوب بهمنی