از کعبه تا میخانه بی تردید رفتم
از غربتم پیمانه تا پرسید رفتم...
در حسرتِ روزِ مبادا در شبِ هجر
از روزِ روشن خسته و نومید رفتم...
میخواستم پنهان کنم اشک از رقیبان
آنجا که باران بر سرم بارید رفتم...
در مجلسِ فرزانگان خویشی ندیدم
هرجا که مجنونی به من خندید رفتم...
محرابِ ابروی تو را گم کردم و بعد
تا ورطهی کفّارِ بی امّید رفتم...
بهتر یقینم شد ندارد عشقّ عیبی
مشتاقیام را برده با تشدید رفتم...
محضِ خبر، ردّی، نشانی از تو ای دوست
آسیمهسر تا کوچهی خورشید رفتم...
چون شمعِ در باد از جهان خیری ندیدم
در پیله تا پروانهای لرزید رفتم...
تنهاتر از یک عاشقِ شاعر که دیده
هرجا نگاهم سایهای میدید رفتم...
از خونِ سرخِ عاشقانِ بومِ میهن
از عشق هرجا لالهای روئید رفتم...
از مرگ زیباتر ندیدم بعدِ رویت
در عزلتم تا مهرِ او تابید رفتم...
حسن کریمزاده اردکانی
مناز این دل، دلِ دیوانه دلگیرم
من از صیّاد و دام و دانه دلگیرم...
از آن چاهِ زنخدان و از آن ابرو
از آن افسونگرِ فتّانه دلگیرم...
ازین دنیا ازین عاشقکشِ صدرنگ
از این ویرانگرِ ویرانه دلگیرم...
خیابان در خیابان، مست و سردرگُم
من از این شهرِ بی میخانه دلگیرم...
بده ساقی شرابی تلخ و مرگآور
که سخت از غربتِ پیمانه دلگیرم...
ازین آیینهی دق، این طریق الغم
که میآید به سوی خانه دلگیرم...
ز عقلِ خود از این سوداگرِ ترسو
از این خودکامه ی بیگانه دلگیرم...
نبردم سود از این طغیانگرِ مغرور
ز جانم، بیتو ای دردانه دلگیرم...
از آن جامی کهدادی اجنبی را مست
از این دستِ تهی مردانه دلگیرم...
خودم دیدم که جانم رفت و پرپر شد
خداوندا... چرا... پایان... نمیگیرم...
حسن کریمزاده اردکانی
کماکان میشود با دوست خندید
از آغوشش ز حالِ عشق پرسید...
شرابی ناب از آن لبهای میگون
فراوان میشود با مهر نوشید...
حسن کریمزاده اردکانی
بوسهها دیگر ندارند از جوانیها نشان
خندهها از مستی و از ناگهانیها نشان...
بزمها رنگی ندارد، از صفا ، از معرفت
خوبرویان از وفا، از مهربانیها نشان...
گم شدیمو بسته راهِ سینهرا بغضی غریب
داستان دارد عیان از ناتوانیها نشان...
دلسِتانم روزگاری چشمِ میْگونِ تو بود
نیست بیشاز حسرتی از دلستانیها نشان...
برکه هم دیگر نمیبیند نصیب از ماهِ خویش
ماهتاب، از سایهی ابرو کمانیها نشان...
شهرتم را برد با خود دستِ تلخِ سرنوشت
گم شدم در خود، ندارم از نشانیها نشان...
ماندهام تنها ، ندارم هم زبانی غیرِ آه
آری حتّی دیگر از شیرین زبانیها نشان...
خستهام از طرحِ غمگینِ قلم، صاحب غزل
کاش میدادی به من از آسمانیها نشان.. ؟
حسن کریمزاده اردکانی
از بهارِ بخت سهمم خار بود
گویی از من باغبان بیزار بود...
میچکید از چامههایم شرحِ غم
فارغ از حال و هوایم یار بود...
بوستان در دستِ تاراج خزان
گلعذارم مأمنِ اغیار بود...
خانه خالی بود از عشق و طرب
بینِ من با سایهاش پیکار بود...
عهدِ الفت را طبیب از یاد برد
هرکه را دیدم خودش بیمار بود...
دیگِ حسرت جوش میزد در دلم
ریشههای دردسر بر بار بود...
زندگی با وعدههای پوچِ خود
پیشِ چشمم آرزوها تار بود...
بیکسی سهمِ من از دلدادگی
کوهی از غم در دلم انبار بود...
میزدم بر هر دری نالان سری
در قفس ماندن بسی دشوار بود...
گرچه بود از دوریات مرگم هوس
بیتو مردن هم برایم عار بود...
زندگی مردار و دنیا کرکسی
معرفت کی خصلتِ پرگار بود...
حسن کریمزاده اردکانی
فرشته گریه کرد بر حالِ من دوش
چو دیدم اینچنین با غم در آغوش...
سرم را لحظهای بر شانه بگذاشت
بگفت با ما بیا،می نوش و خاموش...
مکن زاری چنین با خود فراوان
ندارد ارزش این دنیایِ بد پوش...
بگو از دردِ خود با ما سراسر
دگر تا کی تو خواهی شد عذا پوش...
غبارِ تن بشوی از جان چه خواهی
سبککن جان ازاین سودایِ پر جوش...
بگفتم دردِ من دنیا نه اینست
جهان در کارِ ما عشاق هیچست...
سراسر قصهیِ ما اینچنینست
کهتا عمری بود در دارِ هستی،
سرایِ ما حریمِ انتظار ست...
مرا جز رویِ او دیگر دوا نیست
بجز اشکم،همی مرحم مرا نیست...
اگر خواهی کنی دردی دوائی
به رویِ مهدیِ ما گو سلامی...
بخوان از ما به او متنِ گدائی
بگو تا کی دگر دردِ جدائی...
بگو از این گدایِ خسته با او
به لطفِ آنکه تو مشکل گشائی...
به رویِ پیرِ ما بنما نگاهی
کجا یابم دگر بیتو جوانی...
فرشته لحظهای بر من نظر کرد
بسوی یارِ ما عزمِ سفر کرد...
بگفتا لب دگر از لب نگهدار
مرا آتش زدی دیگر میآزار...
توحق داریچنین با غم در آغوش
بمانی،تا ابد،در کارِ او کوش...
به هر حال دردِ تو با او بگوئیم
اگر بر قصهیِ ما دارد او گوش...
(دوایِ تو دوایِ توست حافظ)
دوایِ منتظر آن مرد سبز پوش...
حسن کریمزاده اردکانی
دیـوانه ام دیـوانه هـا را دوســت دارم
نخجیرِ عـشق و دانه ها را دوسـت دارم...
بـاغِ خــیالم کلــبه ای دارد از احــساس
شمع و گل و پـروانه ها را دوسـت دارم...
احـساس دارم مـیکنم عـاشق شدم باز
از کـــودکی افــسانه ها را دوست دارم...
سـرمستی ام دارد نــشان از پیچِ مویی
من مو بهمو میخانه ها را دوست دارم...
مــن خــالقِ جـام و سبو را می پرستم
مـستانه ام مـستانه ها را دوست دارم...
عـمریست در مـیخانه ها مأنوسِ دردم
دُردی کـشم، پــیمانه ها را دوست دارم...
هر شب غزل میریزد از چشمم چو باران
هر بیت از این دردانه ها را دوست دارم...
دارم هــوای گـریه در شــب های بی تو
من لرزشِ ایـن شـانه ها را دوست دارم...
چــون مــنتظر زیـبا دل و زیـبا پـسندم
رنـــگِ پــرِ پـروانه هـا را دوســت دارم...
گـــنجینه دارِ دشــنه ی یارانِ خـویشم
یــک رنـگیِ بـیگـانه ها را دوست دارم...
عـمری خــرابم گــرچه از هـجرانِ رویت
بعد از تو ایـن ویرانه ها را دوست دارم...
پــیرِ خـــراباتم جـــنون را مـی پسندم
آبـادیِ مـــیخانه هـا را دوسـت دارم...
چـون مــنتظر زیبا دل و زیــبا پسندم
مــن خــالقِ پـروانه ها را دوست دارم...
از عقل غـیر از رنــجِ بی حاصل ندیدم
دیـوانه ام ، دیـوانه ها را دوست دارم...
حسن کریمزاده اردکانی
شبانگاهانِ بی تو دوره گردم
تمامِ کوچه ها را دوره کردم...
دوباره خاطراتِ بی تو بودن
دوباره تازه شد زخمِ نبردم...
دوباره شمع و پروانه، فِسانه
دوباره آینه با آهِ سردم...
خمارم نعشهام مستم چهحالم
نه جانم بیتو تنها کوهِ دردم...
شب و روزم یکیشد ای دریغا
ببین بیتو بهروزِ خود چهکردم...
نم باران ُو سیگار و دلی تنگ
تو رفتی من ولی باور نکردم...
ندارم روی برگشتی به خانه
دگر ای کاش بمیرم، برنگردم...
حسن کریمزاده اردکانی
یارِ ما رفت و دگر یادی ز ما حتّٰی نکرد
پشتِ سر حتّی نگاهی بر منِ تنها نکرد...
آهازین بختِ سیاهیکه گریبانگیرِ من
عاقبت رحمی بر این دیوانهٔ شیدا نکرد...
گریهها کردم کهدریا از دلش خون میچکید
بیوفا دنیا که از دریای خون پروا نکرد...
یارها دیدم دلم سوخت و نگفتم با کسی
ای بمیری دل کهاز سوزِ تو این سودا نکرد...
منتظر را آنچنان غمکرده گمدر زندگی
کآخر از او قصهای اهلِ دلی پیدا نکرد...
حسن کریمزاده اردکانی
روزیکه تو را پنجرهها دزدیدند...
دنیای مرا دلهرهها دزدیدند...
دیگر به لبم نیامده لبخندی...
لبخندِ مرا خاطرهها دزدیدند...
حسن کریمزاده اردکانی