تاریخ را خوانده ام که مراهم بتاریخ سپرده ای

تاریخ را خوانده ام که مراهم بتاریخ سپرده ای
از ذهن خود در آوردی و مرا هم مرده گفته ای

خوشحال بودم آن روز را که با تو پرواز کرده ام
در باغ عدن بودیم و شقایق ها را هم رُفته ای

با یک بنفشه و باران هم خاطری عزیز داشتیم
آنجا مکانی بودکه ما را هم تو به سودا برده ای

قلبی را تو سوختی و چاره ای نمانده جز بعشق
آرامشی را گرفته‌ای و خود را به عنقا سفته ای

فرهاد راهم بکوه حواله کردی و شیرین رابقصر
مجنون را اسیر نجدکردی و به لیلا چه گفته ای

از جعفری چه اثر داری و او راست به زنجیر دل
از دل برایت بگوید که او را هم به رویا برده ای

علی جعفری

دیدم که حکایت عشقم را کجا خاموش شد

دیدم که حکایت عشقم را کجا خاموش شد
رفت و عاشقی کردو بارقیبم چه ها نوش شد

دیدم که حدیث لیلی و مجنون به تکرار گشت
گریه های مجنون هم به صحرا ها پوش شد

دیدم که یار تازه ای گزیدی وبریدی دست ما
دو گوهری که نشانش بود و جا فراموش شد


دیدمکه دست قضاهم خزان کردبال وپرم را
لبخند گلی گشتی وبرگ هایش بنا گوش شد

خواستم بگویم که عذاب روزگارهم کشیده ام
مجلسی گرم گشت وحوریان هم فراموش شد

شیرین وفرهاد را کشیده ام به عشق و وصال
عشق هاییکه جاویدان گشت چراخاموش شد

با جعفری بگویید که خاطرش آسوده گشته باز
با دیدار سپیده خشنود گشت و به آغوش شد

علی جعفری

دلم به حال تو و مرغ سحرخوش الحان گشت

دلم به حال تو و مرغ سحرخوش الحان گشت
بعشق تو افتاد و بنام دگرخوش احسان گشت

بتاج گوهری چه کنیم که بر سر خاقان هست
فرشته دگری هستی و کنون بباغ جانان گشت

به خورد امواج این تلاطم بخش طوفان باش
که از ساحل فرو ریزد هر آنچه که باران گشت

نگاهی کن به من و این سرنوشت عشق عزیز
بچاه یوسف افتاد و به مصرش طوفان گشت

گذر ازحادثه ای کردم ومنهم بتو رسیده‌ام سارا
ببوسمت یا نبوسمت دلم ازنقش عرفان گشت

ستاره ایکه خودنوید عشق رابه دستان داشت
بجعفری داده ایم آنچه راکه خود انسان گشت

علی جعفری

میا به دیدنم توگفتی که تک وتنها نشسته ام

میا به دیدنم توگفتی که تک وتنها نشسته ام
درآرزوی دیدن توهم بودم و برویا نشسته ام
در غرق رویا بودم و جنون هم که فکارم بود
ازبس به توفکرکرده ام که به دریا نشسته ام
فرزند مصیبت کشیده عشقم و در باغ سخن
هم نام تو را گزیده ام‌ و به دام فنا نشسته‌ام
چرخی بزن بروزگاراندوهگین واندوهناک من
عشقی را تورها کرده ایکه بنام حنا نشسته‌ام
صورت مگوکه ماه بهشتی و بحوریان رقاصه
بدورت نشسته اند ومنهم به معنا نشسته‌ام
سفر بکن بآیات قرآن و وعده های بی زوالش
من ازقرآن تو را تمنا کردم و هرجا نشسته ام
سری بسوره یوسف زدم و زلیخا را هم دیدم
خودرابجای یوسف زدم وبه غم ها نشسته‌ام
برادرانیکه آفتاب راسجده می‌کردندبپیش اب
خوابی رابدیدمکه توآمدی من صحرانشسته‌ام
ازجعفری بپرسکه عاشقش بودی ودفتربدست
می‌خواندی وگریه میکردی که شیدا نشسته‌ام


علی جعفری

باید بسازیم آهنگ عاشقی را که مکدر است

باید بسازیم  آهنگ عاشقی  را که مکدر است
قلبی را تو شکسته ای که در سیر اخگر است
دیوانه  هر دو جهانم کرده ای بخوان بی وفا
راهیرا که مجنون هم رفته در من مکرر است
عمری را که تو  سوختی و کشیدی کنار زاویه
من عاشقی بوده ام که اکنون هم مدور است
حق داری و که دیوانه ام  خطاب کنی و ببین
من سوره هایی را نوشته ام درمن منور است
در دایره قسمتم  بودیکه خود کشیدی عذاب
من هم عذابی را کشیده ام با تو مسخر است
بوسیدنت حرام شد و این رسم روزگار زشت
دنیا محل گذر گشت  و ما را هم مصور است
باعشق وعاشقی خوندل خورده ام جعفری بیا
من آیه های عاشقیراچیده ام باتومسخراست

علی جعفری

ساختم ستاره ای را نهادم اسمش را سپیده

ساختم ستاره ای را نهادم اسمش را سپیده
ساختم ابروانی را  که چهره ی  ماه را دیده

باختم هرچیزی راکه آماده ی گرفتنش بودم
گوش کن اسیردام بلاگشتم و بردنش سودم

آتشی را دیدم که بر جان و دلم  شانه کشید
سوخت جان و دلم راهم به این خانه کشید

خانه ای را که جای عشق بود و جمع  گرفت
جان پروانه راهم ببینکه چگونه شمع گرفت

سودی نکرده ام روزهای خودرا به نسل نالان
روزی شمرده ام روزهای خود رابه فصل آبان‌

ساقی شرابی داده است که نوشش نکرده ام
درآغوش روح تو هستم که بوسش نکرده ام

گفتی مرو بمانکه ازخواب گران هم برخیزیم
روزی میآید که صدف رااز نو بدریا میریزیم

بادهست وچرخش روزگار را هم ما دیده ایم
مادرحبس بودیم و باز هم به هم رسیده ایم

دستم رابگیر رهایم مکن که درقعراین چاهم
آیاتی ازعشق راخوانده ام وبا تودر این راهم

عشقی راکه دردلم انداختی وچندین ساله ام
عمرم رابه پنجاه رساندم واکنون هم بناله ام

سی سال راتحمل کردم وکاری نکرده ام بکین
آتشفشانی گشته بودم که گدازه هایم را ببین

من مهر و محبت را بجای کین گذاشتم به دل
ازبس مهربان بودم که نخواستم گزندی به مل

خوشبخت باشی و اکنون که شنیده ام نیستی
آتش زده اند  بقلبی که درراه این و آن بیستی

درهرزمانی که من هستم و مینوسم از احوالت
آغوش بازکرده ام وهمواره هستم من در راهت

گرجان بخواهی و جایگاهم در منا گشته است
از مروه تا صفا رفته ام و زم زم بنا گشته است

من در طواف عشق توهم سختی ها کشیده ام
آخر که بعد از این سی سال به تو هم رسیده‌ام

هر چند که بی‌تفاوت هم رفته ای اکنون به دل
بیا دستم بگیر و بی تو هم من افتاده ام به گل

قلبت درون سینه  می‌زند ببین  من عشق اولم
هرگز جدا نگشته ام از تو ببین  در صدر جدولم

حک کرده ایم نام تو را در کتیبه های این جانم
هر ازگاهی عشق می آید و جعفری من میخوانم

علی جعفری

باید بسازیم آهنگ عاشقی را که مکدر است

باید بسازیم  آهنگ عاشقی  را که مکدر است
قلبی را تو شکسته ای که در سیر اخگر است
دیوانه  هر دو جهانم کرده ای بخوان بی وفا
راهیرا که مجنون هم رفته در من مکرر است
عمری را که تو  سوختی و کشیدی کنار زاویه
من عاشقی بوده ام که اکنون هم مدور است
حق داری و که دیوانه ام  خطاب کنی و ببین
من سوره هایی را نوشته ام درمن منور است
در دایره قسمتم  بودیکه خود کشیدی عذاب
من هم عذابی را کشیده ام با تو مسخر است
بوسیدنت حرام شد و این رسم روزگار زشت
دنیا محل گذر گشت  و ما را هم مصور است
باعشق وعاشقی خوندل خورده ام جعفری بیا
من آیه های عاشقی راچیده ام باتومسخراست


علی جعفری

عشقی را با آن همه خوبی‌هایش رها خواهم کرد

عشقی را با آن همه خوبی‌هایش رها خواهم کرد
عشق را به تو خواهم داد و دل را ودا خواهم کرد
شب راچراغ تاریک کردم و همه ستارگان خاموش
درآغوشی گرفته  بوسیده تو راهم نوا خواهم کرد
عشقیراشکسته دیدمکه مجنون هم بدیده است
بر سر قبر مجنون هم ، لیلی رامن صدا خواهم کرد
دنیا دوروزاست سپیده یکی برای تویکی برای من

دراین دو روزه ببین من خود راهم فدا خواهم کرد
عاشق شدی وخبر نداری که دست وبالت بسته ای
باگریه های سوز ناک خود تو را هم ندا خواهم کرد
عشقت همین باشد و اول قدم اسیر یار باشی بیا
عمرت چگونه گذشته است و ببین ادا خواهم کرد
دیگر مرا نخواهی دید سپیده  پری گشته رفته ام
من در کجا دل بسته ام و باتو هم صفا خواهم کرد
آتش فتاده بر پیروان جنگل و پرندگان سوخته اند
هر جاکه پرنده ای سوخته جعفری شفاخواهم کرد

علی جعفری

خانه عشق

بیا که خانه عشق را بهر تو زار خواهم کرد
بیا که سایه عشق را بهر تو بار خواهم کرد

بیا که سایه دل گشت بوقت سوسن و گل
بیا که جامه عشق را بهر تو یار خواهم کرد

بیا که مایه عشق را سنجیده ام بوقت تمیز
بیاکه جان دادن خود را هم نثار خواهم کرد

بیا که ظلمت شب فزون گشت و ستاره من
بیا که نامه عشق را بهر تو جار خواهم کرد

بیا که رقص ملاییک دیده ام به وقت سحر
بیا که لاله عشق را بهر تو نار خواهم کرد

بیاکه دایه عشق را بوسیده ام به وقت دگر
بیا که نامه عشق را بهر تو خوارخواهم کرد

بیا که جعفری هم ازعشق تو پیرگشته کنون
بیا که خامه عشق را بهر تو دار خواهم کرد


علی جعفری

بشتاب به سوی عشق که از آن جهان یابی

بشتاب به سوی عشق که از آن جهان یابی
خوش باشی و ازعشق خود هم نشان یابی

بشتاب که غرق نگاهت هم گشته اند عالم
درآغوش ما باشی و خیر انس و جان یابی


بشتاب که سیر ملاییک دیدم وخواب گران
من در عبادت  بودم و تو هم سیر آن  یابی

بشتاب که مهر تورا در دلم کاشته اند کنون
ازخاک دل برخواسته ام که نقش فان یابی

بشتاب که خواب بنفشه میدهی رقص آب
عشق در پیشه باشد وتو هم رقصشان یابی

بشتاب که پیوسته بود سیر محبت به نام
همگام جعفری باشی وتوهم خیرشان یابی

علی جعفری