سکوتِ آب

سکوتِ آب
می‌تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
می‌تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندانه قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب ظلمات است ــ
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان ست:
فریاد را تصویر کن!‍

‍ #احمد_شاملو

هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال،

هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال،
این گنگِ شب
که گیج و عبوس است
خود را به روشنِ سحر
نزدیک‌تر کند،
لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره
ــ هرچه هست ــ
آخر ز تنگه‌هایِ سحرگه گذر کند...

تو باد و شکوفه و میوه‌ای،

تو باد و
شکوفه و
میوه‌ای،
ای همه‌ی فصولِ من!
ای آسمان و
درخت و
باغ من،
گل و زنبور و کندوی من!
با زمزمه‌ی تو
اکنون رخت به گستره‌ی خوابی خواهم کشید
که تنها رؤیای آن
تویی...

...
احمد شاملو

بگذار عشق تو در شعر تو بگرید،

بگذار عشق تو
در شعر تو بگرید،
بگذار درد من
در شعر من بخندد...

بگذار سُرخ خواهر همزاد زخم‌ها و لبان باد!
زیرا لبان سرخ
سرانجام پوسیده خواهد آمد
چون زخم‌های‌ِ سُرخ...


#احمد_شاملو

بگذار عشق تو

بگذار عشق تو
در شعر تو بگرید،
بگذار درد من
در شعر من بخندد...

بگذار سُرخ خواهر همزاد زخم‌ها و لبان باد!
زیرا لبان سرخ
سرانجام پوسیده خواهد آمد
چون زخم‌های‌ِ سُرخ...


#احمد_شاملو

بی نجوای انگشتانت،

بی نجوای انگشتانت،

جهان

 از هر سلامی

خالی‌ست.

 

"احمد شاملو"

جاده ها با خاطره ی قدم های تو

جاده ها با خاطره ی قدم های تو
بیدار می مانند.
که روز را پیش باز می رفتی،
هر چند
سپیده
تو را
از آن پیش تر دمید
که خروسان
بانگِ سحر کنند ...


احمد شاملو

اندوهش غروبی دلگیر است

اندوهش

غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست



احمد شاملو

جاده ها با خاطره ی قدم های تو

جاده ها با خاطره ی قدم های تو
بیدار می مانند.
که روز را پیش باز می رفتی،
هر چند
سپیده
تو را
از آن پیش تر دمید
که خروسان
بانگِ سحر کنند ...


احمد شاملو