هر چند گذشته از شب و تنهایم
دیدار گلی سرخ شده رؤیایم
می سوزم و بیقرارم و می ترسم
ای حضرت عشق دل کند رسوایم
محمد صادق بخشی
یارِ ما رفت و دگر یادی ز ما حتّٰی نکرد
پشتِ سر حتّی نگاهی بر منِ تنها نکرد...
آهازین بختِ سیاهیکه گریبانگیرِ من
عاقبت رحمی بر این دیوانهٔ شیدا نکرد...
گریهها کردم کهدریا از دلش خون میچکید
بیوفا دنیا که از دریای خون پروا نکرد...
یارها دیدم دلم سوخت و نگفتم با کسی
ای بمیری دل کهاز سوزِ تو این سودا نکرد...
منتظر را آنچنان غمکرده گمدر زندگی
کآخر از او قصهای اهلِ دلی پیدا نکرد...
حسن کریمزاده اردکانی
باز هم شب شد
شب هنگام
غم دیرینه یاد کرد مرا
بی آنکه پرسد کجا بودم
انگار ماه هم
زین غم آشکار آگاه بود
زیبا تر از همیشه میدرخشید
و زیبایی اش را
که انگشت نشان بود
به رخ میکشید
علی مرتضی موحدی
کاش میشد لحظه ای با دلم خلوت کنم
از نگاه واز شُکوه و از صدایت بادلم صحبت کنم
کاش میشد لحظه ها را در بغل انباشت کرد
در سکوت و در فراق برداشت کرد
کاش میشد اختران در روز دید
خوشه یِ پروین را از نور چید..
کاش میشد جایِ تیشه ریشه داشت
جایِ گریه در فراق اندیشه داشت...
آرش خزاعی فریمانی میرزا
کراوات میشوم
میپیچم بر گردنت
مرا به آغوش خود
محکم گره بزن
نازنین لقائی
آمد حدیث عشق را ویران کرد و رفت
تیری به قلب من زدو گریان کردو رفت
آمد صفای عشق را هم از باطنم زدود
خاکی بسرم ریخت و بیجان کردورفت
آمد ندانست که مهر و محبتم چه گشت
از فصل پاییز بودو زمستان کرد و رفت
آمد مرا هم چو قربانی عشق خود نمود
زخم زبان ها شنیده بودم آنم کرد و رفت
حرف ازحقیقت گفته بودم و اککم بکرد
بار ها رنجیده بودم و رنجان کرد و رفت
او در طلسم خودش گرفتار گشته بود
فرزانه ایست چو مرا بیخان کردو رفت
آمد بهار و با فصل هایش از هر نسترن
یک لاله را بچید و طوفان کرد و رفت
ازخواسته های دلش گفت واز اسرار دل
اسرار دل مرا هم او سوزان کردو رفت
خردادبود و فصل تولد دخترش چو دید
فصل تولدمرا هم اوحیران کرد و رفت
آمد که خاطرات مرا هم او زنده کرده بود
جانم گرفت و با قاتلم پیمان کرد و رفت
دریا به داد من برس که طوفان گشته ای
این قایق فلک زده مرا بوران کرد و رفت
تاریخ را ورق میزدم از حال خود بگویی
جعفری رادیدم که او جوشان کردو رفت
با ساربان اجل هم نشستم به کوی عشق
بهرام را چو دیدمش او نشان کرد و رفت
آنجا که مینوشم از این کهکشان به دور
دیدم که ملایکه ای را احسان کرد و رفت
قرآن بیاورید وبا فال حافظ خوش است
فالی بکرده ایم که او پوشان کرد و رفت
علی جعفری
دل پیرم دوباره عاشق گشت
باز دیوانه هم چو سابق گشت
بس که خون خورد در پی هجران
دیده گانم گل شقایق گشت
آن دقایق که سر بشد با او
بهترین عمرم آن دقایق گشت
روی امواج چشم او این دل
در خیا لم مثال قایق گشت
کشتی آرزوی من دیگر
هدف بادناموافق گشت
عشق با عقل در ستیز افتاد
عشق در این جدال فایق گشت
شکر ایزد میان این آشوب
چشم من باز بر حقایق گشت
جعفر تهرانی
ای مرغِ سحر ناله سُرا آلتِ دستم
درگیرِ فراقم که کنون مستِ اَلَستم
از شوقِ وصالست عیان گشته اَلَستی
دِه جامِ مِی هستی که بیگانه پرستم
کیست آنکه مرا یاری کند مستی در آیم
مستانه ی بی ساقی چه آستانه پرستم
بس سینه ی من پر شرر است طالبِ شرَم
آتش بِکشانَم دو جهان شعله ی مَستم
بیگانه چه ترسم که غمَم گشته بَرِ دوست
پر نام و نشانم که نشان دارِ اَلَستم
گر ثروت رسوائی من هستیِ کان گشت
پس غایت رسوائی سِزَم ساقی پرستم
حافظ تو اگر چاره طلب کردی به ناچار
ناچاری سِزایی مگو دُر دانه ی هَستم
حافظ کریمی
فرا زمینی
شاید فرزندان ما اینگونه شعر بگویند
تاکسی های نور از مسیر مریخ عبور خواهند کرد
در مریخ همایشی داریم
بچه های کهکشان همسایه سنگ پرتاب میکنند
انسانها از نور تغذیه میکنند جیمز وب کاردستی کودکان دبستانیست است
انسان دنبال سلاحی است از اتمِ پیش پا افتاده قویتر تا آن را بر سرعتی بالا تر از نور سوار کند وبجنگد با غولهای نوترونی
مردگان در تابوت هایی از غبار در کائنات رها شده اند
بر چرندیات من بخندید نسل گیر افتاده در زمین این سلول دور افتاده از دورترین کهکشانها
فکر کنید من چرند میگویم اما آنچه به ذهن انسان خطور کند اتفاق می افتد
احمد صحرایی