توئی که زندگی و زندگانیم باشی

توئی که زندگی و زندگانیم باشی
تو یادگار زمان جوانی ام باشی

منم که دست تو بازیچه زمان بودم
تو کودکی بدرون، هیچ دانیم باشی؟

منم چو کوه به پایت ستاده ام عمری
تو هم که قلّه ی آتشفشانیم باشی

توئی جوابِ هرآنکس فرشته می جوید
توئی که پاسخِ دردِ نهانیم باشی

تمام چهره تو ماه کاملی دیدم
تو ماهتاب شب آسمانیم باشی

دلِ گرفته زبانش نبوده تا گوید
تو ترجمان دلِ بی زبانیم باشی

تو مرهمی ز برای دلان درد آلود
زنی تو هستی و شیر ژیانیم باشی

جعفر تهرانی

شعری سرودم امروز از سوز دل به ناچار

شعری سرودم امروز از سوز دل به ناچار
دیگر قلم شکستم اینهم کتاب اشعار

سرخوش نمی کنندم آواز بلبلان هیچ
قربان روم کلاغان تا می کنند قارقار

من زندگی نخواهم در بند زور و تزویر
راه فرار بسته ست هر جا کشیده دیوار

دلهای سنگ خارا با آه ما اثر نیست
وقتی نمیرود میخ در آن فرو یا مسمار

حق میدهم که داری از من فرار دایم
در اینه توانم، از خود نبوده دیدار

دل با زبان به جنگ است تا یاد آورم من
این دل که هست بیدار اینهم زبان انکار

اینجا شده قیامت مردم کنار دوزخ
هم کافرو مسلمان خوابم و یا که بیدار

خشکیده باغ زیتون، برگی اگر بیابی
این کفتران زیبا ببریده گشته منقار

کانون غم در اینجاست،آشوب و فتنه بر پاست
سعی و گریز بی جاست سرگشته ام چو پرگار

تنها امید دارم از قعر ظلمت آخر
یک اسب لنگ بی زین پیدا شود به یکبار

در حال خنده گریم در حال گریه خندم
نی مست الکلم من دیوانه هستم انگار


جعفر تهرانی

من که با مهتاب نجوا میکنم

من که با مهتاب نجوا میکنم
وقتی آب برکه باشد پاک و صاف
رقص مو لانا مهیا میکنم
میروم در دورِ زهره در طواف

آرزویم ساغر لبهای توست
جرعه ها پشت هم از یک دیگری
دیدگانِ آبی دریای توست
مرغ دل را میکندخنیاگری

از نگاهت کی توان کردن حذر
این من و حمام فینِ و ساعدم
دوست دارم من ز سوی تو خطر
روح و جانم هست اینک شاهدم

گیسوان بر شانه ها افکنده ای
سنگ زیرِ آبشارت میشوم
سرو تنهائی ولی بالنده ای
جوی آبِ در کنارت میشوم

نامت آید دل شود در انفجار
نبض در مچ میشود از حد برون
این خزان گردد برای من بهار
در رگان سرعت بگیرد جوی خون

دیگر این باغ بهاری جوش کرد
بر گل ِرویت عرق دایم نشست
بوی عطرِ آن مرا مدهوش کرد
شیشه قمصر با سنگ سر شکست

از گذار عمر کی مرغ دلم
برسر گلزار رویت جا گرفت
مرحمت فرما نما حل مشکلم
ترسم این عاشق ره عقبی گرفت


جعفر تهرانی

اگر چه نیست شبابم اگر زمین گیرم

اگر چه نیست شبابم اگر زمین گیرم
اسیر عشق تو هستم نبوده تقصیرم

مکن پریش تو این حلقه های گیسو را
غنیمتی ایست که آنها شدست زنجیرم

زمانه راه فراقم رقم بزد ای دوست
چه بایدم که چنین گشته است تقدیرم

هر آن زمان که نگاهم به چهره ات افتد
نشان خویش ببینم که واقعا پیرم

ترا به قاب دل خویش کرده ام محبوس
نکرده ای تو به قابی ز چوب تصویرم

سری ز درد بدارم ز بس در اندوه است
دلی به سینه ندارم همیشه دلگیرم

گریز پای نبردم اسیر صلح و صفایم
غلاف گشته در این روزگار شمشیرم

گرفته مرغ دلم برگ سبزِ زیتون را
بسوی لشکر دشمن نشان تغییرم

زمانه کرده مرا دوست با قلم ، لیکن
کنم ممیزی اشعار بعدِ تحریرم


جعفر تهرانی

چشم من از دیدن تو تا ابد هم سیر نیست

چشم من از دیدن تو تا ابد هم سیر نیست
پیش من بر گردجبران گناهت دیر نیست

داستان من وَ تو چون داستان روز و شب
روزهایش کوته و شبهای آن شبگیر نیست

گر زدم بر آب و آتش تا ترا آرم به دست
حکم قاضی هم بگوید کار من تقصیر نیست

تا وکیل تو شدم دانی چه آمد بر سرم
پاسخ حرفِ حق اینجا ، جز غل و زنجیر نیست

گر به سر پیرانه باشد دل جوان باشد هنوز
عشق اگر آید تفاوت بر جوان و پیر نیست

شهد و شکّر ریز تا منسوخ آری این حدیث
تلخ طینت تا ابد هم قابل تغییر نیست

آیه های ماهِ رخسارت ز بس سنگین بوَد
از برای هر مفسر قابل تفسیر نیست

این نسازد با خرد اصلا ندارم من قبول
چاره جز تسلیم گشتن بر در تقدیر نیست

زندگی بی تو نخواهم، کن مرا اصلا خلاص
ای کمان ابرو مگر مژگان تو ، هم تیر نیست

جعفر تهرانی

تک نگاهی کن به اشک جاریِ این دیدگانم

تک نگاهی کن به اشک جاریِ این دیدگانم
تا بدانی آنچه در دل هست، ناید بر زبانم

گاهی گر من بشکنم بغض درونم، گوش سنگین
بشنود تَقِّ شکست بند بندِ استخوانم

گر گشایم من کتابِ کهنه ی پندارِ ذهنم
دیگرم نه دوستانی باشدم ، نی همراهانم

هر چه گفتی کرده ام کاری دگر ناید ز دستم
لیکن این اسب غزل را تا بخواهی میدوانم

از دلم شادی برفته دردهایم گشته افزون
مدّتی باشد ندیدم در بهاران ارغوانم

فصل گلها و نهالان در ستیز است با خزان هم
زین طرف تو این چنینی زانطرف من انچنانم

خانه ویران،کوچه ویران،شهر ویران، بوم ویران
هر کجا ویرانی دیدم : آشنا با خشت جانم :

جعفر تهرانی

این سهم ما ز بیت وطن زهر مار شد

این سهم ما ز بیت وطن زهر مار شد
شکر خدا کنیم نه یک چوب دار شد

در شهر هر کجا بروی دیده میشوی
بهتر که پیش خلق خدا استتار شد

درهای علم بسته بشد از هجوم جهل
جاهل گرفت حجره و آموزگار شد

تابوت عشق بدرقه تا گور کرده اند
بر نعش عشق خرمن گلها نثار شد

مجنون ز پشت نعش سراسیمه میدوید
لیلی ز دور ناله کنان اشکبار شد

مردم نماز سرب و گلوله ادا کنند
فریاد مرگ از در و برزن شعار شد

از خون پاک غنچه نشکفته ها دگر
باغ ارم شبیه به یک لاله زار شد

ساقی میکده در سوک خم نشست
پستوی خانه میکده غمگسار شد

نادان مقام یافت وَ پُر اعتبار گشت
دانا مقام داد وَ بی اعتبار شد

دارم امید انکه شود روزی عاقبت
شیپورها زنند که فصل بهار شد


جعفر تهرانی

چشمان ترا دیدم و خورشید در آن بود

چشمان ترا دیدم و خورشید در آن بود
در صورت تو جلوه ی مهتاب عیان بود

با این غزلم جلوه مهتاب فزون گشت
جام غزلم را چو می ناب چشان بود

دیدم دو کمان است یکی در تو یکی من
ابروی تو و این کمر من که کمان بود

از هُرم تب عشق تو میسوخت دما سنج
از اول خلقت اگر آن زیر زبان بود

از دیده روان است سرشکم ز پی تو
چون طفل یتیمی که پی لقمه ی نان بود

روزی که ترا دیدم در وعده دیدار
از شوق مرا دیده فقط جوی روان بود

نزدیک چو می شد سر آن ساعت دیدار
در سینه مرا پاندول دل در هیجان بود

آن گوشه دیدار قدوم تو چو افتاد
از کعبه مقدّس ترو قدّوس نشان بود

در قلب منی چون که ترا ترس ز جان هست
ترسی که ترا هست مرا ایمن جان بود

آغوش تو کی میشود آنروز فراموش
ای کاش مرا قدرت اِسکان زمان بود

من را ز چپ و راست بلاها نکند خم
از راست دماوند و هم از چپ سبلان بود

جعفر تهرانی

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
خاقانی شروانی

وارونه کنم گردون گر باشدم این امکان
آخر ز چه رو باید یک عمر در این زندان

این دست قضا هر گز مهری نکند با من
او خود کند اینگونه یا اینکه برد فرمان


از زخم زبان هر کس پنهان بکند دردش
من خود همه دردم چون خود را بکنم پنهان

از گریه شده چشمان چون رنگ شفق دیگر
تا کی شفق مغرب هر صبح و شبم یکسان

این درد توان مشکل بر خامه رود دیگر
با این جگر خونین با سینه چنین بریان

گر کوه کشد دردم آتش کند از قلّه
گر ابر شود آهم خوناب کند باران

جا دارد اگر دریا یکسر بشود خشکی
یا آنچه که خشکی هست دریا بشود چندان

خندانم اگر گاهی باور تو مکن هر گز
: تلخ است چنین خنده گریان بُوَد این خندان:

گردون بُوَد ار گردان چون مار تند بر من
مار است اگر گردون پیچان ز چه رو گردان

گه تفته به سندانم کوبد به سرم دایم
گه نیستم ار تفته هستم به عوض سندان

دلخون و پریشانم از درد وطن امروز
کی طاقت آن دارم بینم وطنی ویران

امروز چرا کشور افتاده چنین محزون
ویران شده هر گوشه هر مرد و زنی نالان

آن غنچه نوروزی آن باد دل افروزی
خشکیده چنان اکنون، آتش شده آن این سان

آدم نَبُود گر او این مام وطن بیند
آن دل نشود آتش دیده نشود گریان

از دولت ساسانی طاقی که بُوَد باقی
دارد چه حکایتها از حشمت آن دوران

کسری نگران در خاک چشمی به وطن دارد
چشم دگر از حسرت بر باقی طاق ایوان

این درد وطن گر باد روزی به بَرد دجله
آن طاق فرو ریزد از بن شکند ایوان

این ملک چرا هر روز در دست بلا افتد
تازی بزند آتش چنگیز کند ویران

آتش نشده خاموش نو تازی به نفت اندود
هم سوخت ز بن باقی هم کرد ز بن ویران

امروز در این کشور تا جور و ستم باقی ایست
دانا بکند اندوه نادان بدهد فرمان


جعفر تهرانی

مرده ای هستم و جانی که ندارم بی تو

مرده ای هستم و جانی که ندارم بی تو
چون نباشی به چه معنی ایست بهارم بی تو

فرض کن راست بُوَد آیدم از باغ بهشت
دختری ناز؟ نخواهم به کنارم بی تو

من از این موسم گل تحفه ندیدم، تنها
ارغوانی که در این دیده گذارم بی تو

صفحه سینه من روزشماری ایست دقیق
نشود روز و شبم را نشمارم بی تو

قلمم جز تو کسی را نشناسد هر گز
باغ اشعار چگونه بنگارم بی تو

بعد از این عاشقی می بود که دیوانه شدم
هیچ دانی که من آن عاشق زارم بی تو

بوته عشق در این خانه دل کاشتمی
ترک این خانه کنی من چه بکارم بی تو


جعفر تهرانی