بینم ترا دوباره اگر ، جان فدا کنم
منت گذار تا که به قولم وفا کنم
از این فراق گوشه گرفتم ز مردمان
تنها شبانه روز خدا را صداکنم
ما چون دو قطره آب که درهم رود شدیم
دیگر چگونه خویش من از تو جدا کنم
حسنت به شعر می کشم و بینمت در آن
در شعر خویش نام ترا من صدا کنم
دریای نیلگون چشم تو دیوانه ام نمود
رخصت بده که خویش درونش رها کنم
تنها شراب ناب کند درد من دوا
از دست روزگار همین در خفا کنم
یاران کجا شدند در این دوره ی غریب
در شهر با چراغ پی آشنا کنم:
دلها فسرده است از این روزگار دون
ترسم که شرح علت این ماجرا کنم
ای وای من ز پند ریائی دلم شکست
بهتر که پند او همه باد هوا کنم
جعفر تهرانی
دیگر که مرده هستم، دیدار ما خطر نیست
در یک قفس اسیرم ، نه بالی و نه پر نیست
در لشکری با دشمن در جنگ و در ستیزم
با خصم من پسر هست ،اینجا مرا پسر نیست
گم گشته کویرم قدرت نمانده من را
حتی سرابی از دور از بهر ما اثر نیست
پیک صبا خبر را از ما فقط بگیرد
وقتی که باز گردد اصلن از او خبر نیست
خشکیده ام ولیکن اقبال ما تمام است
راحت کنید من را اینجا مگر تبر نیست
در آسمان چارم آنجا ترا پدر هست
اینجا میا که دیگر، ای وای من پدر نیست
ما را گذار دیگر ، از راه دیگری هست
افکار قهقهرائی با عقل معتبر نیست
جعفر تهرانی
دلشادم و سرمست نه از باده ی انگور
کز محتسب شهر به کنجی شده مستور
با باد صبا آمده از دوست پیامی
از آنطرف آب که راهی ایست بسی دور
گفتم که دهم پاسخ او از دل و از جان
دیگر نکنم این قلم خویش به سانسور
تا رفت قلم دستم یک معجزه ای شد
گویا که کسی گفت مرا اکتب بالنور
با نور فرستادم و با نور رسیدم
زیبا رخ و مه پیکرو چشم آبی و مو بور
زیبا رخی در دنیا نی حور بهشتی
افسانه اقوام دگر کلده و آشور
در چهره او صنع خدا بود هویدا
گفتم که تبارک به خدا با دل پرشور
ای بانوی من با تو که محبوب بیامد
در این دل غمدیده و رنجیده و مهجور
جعفر تهرانی
عمری غزل برای تو گفتم کفاف نیست؟
عمرم برفت پای تو اصلا خلاف نیست
رفتم کنار برکه که مهتاب روی تو
بینم،درون برکه دگر آب صاف نیست
صلح و صفا بیارو کبوتر هوا فرست
شمشیرهای تیز چرا در غلاف نیست
من اهل صلح هستم و تو اهل جنگ گرم
ما بین ما که هیچ سر ائتلاف نیست
بی پرده آنچه در دلم آید کنم غزل
اشعار عاشقانه من در لفاف نیست
در عمق شعر من نظری بر دلم نما
دانم کسی مثال شما مو شکاف نیست
دورت طواف میکنم اما تو ماه من
دور زمین که شان تو اصلا طواف نیست
همچون فرشتگان خدائی برای من
این گفته از دل است سخنهای لاف نیست
جعفر تهرانی
کی میشود که باز با ما مهربان شوی
چون جوی اب صاف کنارم روان شوی
بوی بهار آید و بهتر که همسفر
با کاروانِ باغِ گلِ ارغوان شوی
از بس که دیر کرده ای ،من نصف جان شدم
نصف دگر بگیر، چو در اصفهان شوی
مهمان من تو باش تا جانرا فدا کنم
یک جام بوسه خواهم اگر ، میزبان شوی
ای آهوی رمیده اجازت بده که ما
ناز ترا کشیم نه از ما نهان شوی
من دکترای عشق ز مجنون گرفته ام
آخر چرا رفوزه تو در امتحان شوی
گر روزی ماه در بغل مادرش شود
ترسم به جای ماه تو در آسمان شوی
ای پادشاه حسن که حق داده ای طلاق
ای وای اگر تو خسرو صاحبقران شوی
جعفر تهرانی
دل پیرم دوباره عاشق گشت
باز دیوانه هم چو سابق گشت
بس که خون خورد در پی هجران
دیده گانم گل شقایق گشت
آن دقایق که سر بشد با او
بهترین عمرم آن دقایق گشت
روی امواج چشم او این دل
در خیا لم مثال قایق گشت
کشتی آرزوی من دیگر
هدف بادناموافق گشت
عشق با عقل در ستیز افتاد
عشق در این جدال فایق گشت
شکر ایزد میان این آشوب
چشم من باز بر حقایق گشت
جعفر تهرانی
مژگان بهم زدیّ و جهانم بهم زدی
شکر خدا کنیم نه بسیار ،کم زدی
لشکر به دل کشیدی و تاراج کرده ای
بر قلّه بلند دلم یک علم زدی
این روزگار در دل ما غم نهاده بود
یک ائتلاف با غم دیرین رقم زدی
بی اذن ما حکومت سرکوب کرده ای
با نام خویش سکّه زر یا درم زدی
این اختناق در دل ما از برای چیست
این مرغ دل چه کرد که پایش قلم زدی
معلوم من نشد که تبارت چه بوده است
زینگونه هجمه ای که به رسم عجم زدی
از این هجوم تو همه حیران بگشته اند
در یک کلام ،حال خدا هم بهم زدی
جعفر تهرانی
این روزگار دون همه دیوانه کرده است
بشکسته دل عاقل و فرزانه کرده است
ترسم کشیده است به دیوانگی ، از این
ثعبان که لانه در این خانه کرده است
این شمع تابناک چرا بیشتر ز قبل
عادت برای کشتن پروانه کرده است
در این بهار مرغ چمن آشیان چرا
پیش عقاب دشمن بیگانه کرده است
این عاشق شکسته به دنبال درد خویش
سر را درون خمره میخانه کرده است
دیدی که لاله های فراوان در آن خزان
سنگ مزار خانم ریحانه کرده است
میخانه بسته دید چو ان پیر، خون دل
از دیدگان خویش به پیمانه کرده است
ساقی کشیده دختر انگور را به بر
ژولیده موی دلبر خود شانه کرده است
جعفر تهرانی
غیر مهتاب بیائید که در دل نکنیم
آب این برکه ذلال است بیا گل نکنیم
قامت راست از آن سرو بلند آموزیم
پیش جاهل قد افراشته مایل نکنیم
راه نو رفته و هر کهنه به آتش بکشیم
بیش از این خون به دل آدم عاقل نکنیم
در دل خویش نهال گل خوشبو پرور
تا خاشاک و خسی بیهده حاصل نکنیم
مکتب عشق به آسانی نگیرد پایان
گر ندانیم در این مدرسه منزل نکنیم
بحر عشاق نه دریای بدون خطر است
پس دگر فکر نجات و لب ساحل نکنیم
چشم دل باز بگردید از این رنج دراز
بی تفکر دگر اندیشه باطل نکنیم
جعفر تهرانی