ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بندم اگرچه بر پای نیست
سوز ِ سرود ِ اسیران با من است
و امیدی خود به رهایی ام ار نیست
دستی هست که اشک از چشمانم می سترد
و نُویدی خود اگر نیست
تسلایی هست
احمد شاملو
و من همه ى جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه مى کنم ...!
احمد_شاملو
بگذار کسی نداند که ،
چگونه من به جایِ
نوازش شدن ؛
بوسیده شدن ؛
گزیده شده ام ...!
#احمد_شاملو
شبانه شعری چگونه توان نوشت
تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟
شبانه
شعری چنین
چگونه توان نوشت؟
من آن خاکسترِ سردم که در من
شعلهی همه عصیانهاست،
من آن دریای آرامم که در من
فریادِ همه توفانهاست،
من آن سردابِ تاریکم که در من
آتشِ همه ایمانهاست.
احمد شاملو
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست
نگاهت شکست ستمگری ست
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست
شاملو
در آن سوی دوردستِ بعید
که رسالت اندام ها
پایان میپذیرد،
فراسوی پرده و رنگ!
در فراسوی پیکره هامان،
با من
وعده ی دیداری بده...
#احمد_شاملو
درخت با جنگل
علف با صحرا
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تورا دریافته ام
زیباتــرین ســرودها را
در خلوت روشن با تو گریسته ام
دستت را به من بده
بخاطر زندگان.....
احمد شاملو