کیستی که من
جز او
نمی بینم و نمی یابم
دریای پشت کدام پنجره ای؟
که اینگونه شایدهایم را گرفته ای
زندگی را دوباره جاری نموده ای
پر شور
زیبا
و
روان ..
#احمد_شاملو♥
انسان زاده شدن،
تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل،
توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
.
انسان
دشواری وظیفه است..
احمد شاملو
تمامیِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!
احمدشاملو
می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.
خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
می خواهم نفس سنگین
اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
احمد_شاملو
می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.
خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
می خواهم نفس سنگین
اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
احمد_شاملو
میخواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود.
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته
یکی شوم
حس می کنم و میدانم
دست می سایم و میترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد
می خواهم آب شوم
در گستره افق
آن جا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود . . .
احمد شاملو
از رنجی خسته ام که از آنِ من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آنِ من نیست
با نامی زیسته ام که از آنِ من نیست
از دردی گریسته ام که از آنِ من نیست
از لذّتی جان گرفته ام که از آنِ من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آنِ من نیست...
''احمد شاملو''
دوستش میدارم
چرا که میشناسمش
به دوستی و یگانگی...
هنگامی که دستان مهربانش را
به دست میگیرم
تنهایی غمانگیزش را در مییابم...
اندوهش
غروبی دلگیر است، در غُربت و تنهایی
همچنان که شادیاش
طلوعِ همهی آفتابهاست...
احمد شاملو