مَن از تو تا تو در حالِ سفر بودم
وقتی که از اغیار در رنج و حذر بودم
وسعت نداشت، حوضِ خشک و بیلعابِ تو
وقتی که بر امواجِ دریا در خطر بودم
وقتی که شاکی بودی و کج شد کلاهِ تو
مَن در دهانِ شیرها دنبالِ سر بودم
ابری اگر میشد هوایِ خانهات هر روز
مَن زیرِ باران، گمشده، بیبال و پر بودم
وقتی که شمعِ بیفروغت پشتِ شب گم شد
مَن با تمامِ سایههایت همسفر بودم
شبتابِ بزمِ سایههایِ گنگِ شب بودی
خورشیدِ بَزمَت بودم اما مختصر بودم
آنقدر این بیروزنی در خود مرا گم کرد
تا عاقبت هر لحظه در انکارِ در بودم
تقویمِ جانم را چه آسان خط زدی اما
مَن از تمامِ لحظههایت بیخبر بودم
وقتی خوشیهایت کمی زیر دلت میزد
مَن از خودِ دلخستگی، دلخستهتر بودم
فاطمه کاظمی نورالدین وند
در پردۀ خاموشِ عدم، آینهای میرویید
از نقطۀ بیرنگِ عدم، قصهٔ من میرویید
باد آمد و از چاکِ سکوت، چرخِ جهان وا شد
راز از دلِ تاریکِ مهآلودۀ بیچون میرویید
آتش به لبِ کوهِ کهن، روشنیِ نو افشاند
بر دامنِ این خاکِ قدیم، نغمهٔ افزون میرویید
از چاهِ عمیقِ حقیقت، سایۀ نور آمیخت
در چشمۀ خاموشِ دهر، چشمهٔ مدفون میرویید
چون خطّ قلم بر صفحۀ باد، حادثه خاموش بود
از گردشِ یک آهِ بلند، رعدِ پنهان میرویید
از سطرِ طلا در دلِ شب، مهرِ نخستین زایید
در ساحتِ بیرسمِ عدم، صورتِ موزون میرویید
خورشید ز دل خاست و کوه، سجدهکنان لرزید
در بسترِ رنگینِ افق، آتشِ مجنون میرویید
از پیکرِ بیجانِ سحر، بالِ سپیدی برخاست
در سفرۀ آرامِ هوا، چلچلۀ مفتون میرویید
دیریست که از باغِ عدم، شاخهٔ معنا رُست
در شاخۀ بیخوابِ ازل، میوۀ بیهون میرویید
آهنگِ تو از چنگِ فلک، پردۀ دیگر آورد
در حلقۀ بیمرزِ فنا، نغمۀ موزون میرویید
چون باد به یک اشاره، مرزِ دو جهان را شِکَست
از دامنِ این برهوت، دولتِ افزون میرویید
آخر ز دلِ مُردۀ شب، صبحِ تو چون مُلک گشود
آخر ز غبارِ نفس، پیکرِ افسون میرویید
شایان رضاخانی
به موجبِ مادهی دل،
تو
مالکِ رسمیِ تپشهای منی.
این عشق
بینیاز از ثبتِ اسناد است،
اما اگر بخواهی
حاضرم
در دفترخانهی نگاهت
امضا کنم
اقرارنامهی دوستداشتن را.
میان من و تو
هیچ شرطِ فسخی جاری نیست؛
این عقد
لازم است
و خیارت
از من سلب شده است.
هر بار که دور میشوی
دادخواستِ دلتنگی
علیه نبودنت
تنظیم میشود
و محکمهی اشک
بیدرنگ
حکمِ حضورت را صادر میکند.
تو قاضیِ عادلِ قلب منی
و من
متهمِ همیشگیِ عاشقی؛
جرمم
واضح است:
تملکِ بیاجازهی نامت
در تمامی اوراقِ روحم.
اگر روزی
دعویِ جدایی مطرح شود
بدان
این پرونده
مشمولِ مرور زمان نمیشود؛
زیرا عشق
در قانونِ دل
حبسِ ابد است
با امکانِ ملاقاتِ هر لحظهی نگاهت.
منوچهربرون
اگرچه نیستی، با چشمهایت گفتگو دارم
مرورت میکنم شبها و بغضی در گلو دارم
شب از دست من دیوانه، کفری می شود وقتی
مرا میبیند از بس با خیالت گفتگو دارم
"نگاهت"، "رفتنت"، "باغیر بودنهای بعد از من"
حساب زخمهایی را که خوردم موبهمو دارم
به دریا از تو گفتم، اشکهایش رو به بالا رفت
اگر ابری شدم، این یادگاری را از او دارم
غمت هر شب برایم قصه میگوید، خدا را شکر
پس امشب هم به جای تو، غمت را پیش رو دارم
امانم را بریده اشکهایم، خستهام کرده
بس است این شبنخوابیها، خدایی آبرو دارم
علی صفری
شب
تا گلو بالا آمده
می آید صبح
یا که تاریکی
مرا می بلعد
مروت خیری
و من هر شب تو را در خواب می بینم
خدا میداند آری
هر شب و هر شب .
تمام اینهمه شب های طولانی
که از آن تیره شب
(شام سیاه رفتنت ) بگذ شت .
هزاران و هزاران شام محنت بار ودرد آلود
که چشمانم دگر از نور سیمای تو روشن نیست ،
و عطر ناب اندامت نمی پیچد در این محنت سرا دیگر ،
و تکرار نفس هایت
هوای زندگی در جان محزونم نمی ریزد ،
به چشمانت قسم ،
هر شب به خوابت دیده ام ، هرشب .
اگر چه در گریز از من
اگر چه سخت بیگا نه
اگر چه همنشین دیگران (دردا از این تصویر)
اگر چه در فضایی تیره و مرموز و گرگ و میش
سحر گاهان بارانی به آن روزان دلگیر شمالی در نشیب دامن البرز را مانند ،
اگر چه دائما با آن نگاه سرد وبی رحمت
ملامت میکنی نا کرده جرمم را .
اگر چه در فضای خواب و رویا نیز
هنوز از طعم تلخ طعنه هایت
تلخ کامم من .
قسم بر لحظه های پاک دل دادن به چشما نت
تو در خواب منی هرشب ترا در خواب می بینم .
بخواهم یا نخواهم
پادشاه سرزمین خواب من هستی .
ولی ای نازنین بیدادگر افسوس
تورا من پادشاه عالم بیداری ام میخواستم ، باری
تو کاخ سلطه ات بنیان به دشت خواب و رویاها زدی آخر.
سید محمد اقبالیان
منم آن صیدِ پریشان که به دامِ تو خوشم
قدحی درد کشیدم و به جامِ تو خوشم
چو همان شمع که سر رفت و زبانش نگرفت
به همین سوختنِ بیسرانجامِ تو خوشم
قدِ تو فتنهی دوران، لبت اکسیرِ حیات
من به لبتشنهگیِ بر لبِ بامِ تو خوشم
شبِ گیسوی تو غارتگرِ آیینِ من است
به پریشانیِ این جان و به شامِ تو خوشم
دلِ من شیشه و لعلِ تو یکی سنگِ گران
به همین زخم زدنهای مدامِ تو خوشم
خاکِ من سرمهی چشمانِ رقیبان شد و باز
به تمنایِ خوشِ خاکِ مقامِ تو خوشم
نفسآشفته و خونینجگر و خانهخراب
به همین سوختنِ سرخ، به نامِ تو خوشم
محدثه فلاح رضوانکلائی
درهای خانه را
طوری بستی که هوا
از باز کردن پنجره شرم دارد
خانه انگار طنابی است
دور گردنم.
چشمهام از در عبور میکنند،
پاهایم از رد پایت،
و دستهایم
از شانهات
چمدانت که سنگینی قلب مرا
می برد .
چهار حرف نامت
در گلوم
جیغ میکشد.
صحنه کات می شود و من
به پیراهن تو
به پوست تنم
که روی تخت خوابیده، برمیگردم.
حالا دیگر تنها نیستم.
در من
کرگدنی پیر زندگی میکند،
خاطراتت را در شیارهای پوستش حمل میکند،
گریه میکند،
و به این فکر میکنیم:
عشقت
چاقویی بود زیر گلوناهید عباسی راهدار
در دل غم زده ام جای دلت بود.. نبود؟
کرده ای شعله ورم زد به سرت! زود نبود؟
آتش عشق تو در سینه من جا خوش کرد
که شدم شعله ور! از هر طرفت دود نبود؟
کاشکی زاغ نجابت ز سرت پر نکشد
این همه پر زدن از خواهش کمبود نبود؟
راستی سینه ی فرسوده ی من سوخت ببین
پر پروانه در این پیله گلآلود! نبود؟
کاشکی با غمت آنقدر نمیگفتم شعر
که غمت همدم این سینهی بیسود نبود
درد از هر طرفی درد میآورد به دل
درد هجران تو در سینه که محدود.. نبود
با غزل میگذرم از تپش قلب و تو آه
سینه ات متحد سردی این رود نبود
کاش در سینهی عرفان نشود حرف تو باز
درِ این خانه به روی تو که مسدود نبود
عرفان اسماعیلی