کرده ای ابرو سیاه و مو بلند

کرده ای ابرو سیاه و مو بلند
گشته ای در عاشقی همچون برند
قلب من بازیچه ی چشمان تست
باشکوهی ،استوار و سربلند
من غزلساز نگاه عاشقم
دلبری کن ،بر من شیدا ،بخند
گشته ام صید دو چشم ساحرت
کن جدا از دست و پای من ، کمند
می کنم از دل ، دعایت تا سحر
تا رها گردی ز طوفان ، از گزند
من طلب کردم کمک از چشم تو
چشم جا دو یت مرا از پا فکند
ما نده ام با خاطرات عشق تو
جلوه ای کن ،در به روی من مبند
سر خوش از آزار من گو تا بکی
بی تو مانم جان من ، من تا به چند
می‌کنم سر با خیال هر شبت
می دهم بر این دل وا مانده پند
می نهم سر بر سر بالین خود
تا بیاید اشک چشمم بلکه بند
تا ابد هرگز نگردد شعله سرد
آن تنور ((شعله سوزان )) عاشقانند


نادر خدابنده لویی

در آشکارای پنهانِ اکنونِ بی‌کران

در آشکارای پنهانِ اکنونِ بی‌کران
تشنه‌ترینم …
چشمانم را به سمت نگاه شفقت تو گشوده‌ام
و در حوالی انگورهای مستی
پیاله ی شهود را به عطر صدایت آغشته‌ام.
آرام دل.......
دوستت دارم هایم
چنان محجوب و سر بزیر
چون بوسه های بیقراری بر منحنی‌های تنت نَشیمن خواهد
شهد دلنشین باش و در شعرم چون شبنم شوق شفا بخش
گل وجودم.....
وقتی شدم و آمدی
در حاله ای از ابدیت
در آن‌نخستین
یعنی دم آغاز
وقتی تورا در روحم دمیدند
به آرامش رسیدم در دل تقدیر
میدانی؟
هرم تن و تاک اندامت
ریتمِ مستی و وتکای سکر آور این نجواست
گوش دل می‌خوانَدَت
در این رویای همیشگیی ممنوعه
الهام‌بخش این همه جسارت
بدان
از گذشته ی نرسیدن تا آینده ی دوری
تشنه‌ام…
حال‌را به عطر صدایت پیوسته‌ام.
دوستت دارم آشکارا
چون شهود در شراب
در این سفر
که نامش«عشق» است
و شعر من و تو در آن جاودان


حسین گودرزی