نامت مرا جان می دهد هم دین و ایمان می دهد

نامت مرا جان می دهد هم دین و ایمان می دهد
ای از نظر پنهان زمن ای کفر وُ ای  ایمان من

در خَلوتم مأوی تویی درجَلوتم غوغا تویی
من بی تو فارغ  از خودم هم واجد و امکان من

من عاشق روی  توأم گم گشته کوی توأم
آلاله  زیبای من سرو سرابُستان من
1

دارد شمیم روی تو آن راهِ سوی کوی تو
ای با قدم هایت  عجین وی سرمه ی چشمان من


مصر است  گویا این جهان خشگ وُ خموش ولامکان
ابر پراز باران تویی  ای یوسف کنعان من

بی تودلم ویرانه ای چشمان تومیخانه ای
عصیانگر رندانه ای آرامش وطوفان من

عرفان تویی درمان تویی برهان  تویی فرقان تویی
قرآن ناطق هم تویی ای سوره رحمان من

سیدجواد جوادی

من اَز تمام شاعران شهر سر بودم ،

من اَز تمام شاعران شهر سر بودم ،
شاعری بودم که بی تو ؛ بی هنر بودم .

اَز کتاب هایی که روی میز کارت بود ،
هر چند شاعر تر نبودم ؛ ساده تر بودم .

هر جا کم آوردی برایت شعر می خواندم ،
با اینکه اَخم دیگری بودم ولی لبخند تو بودم .


هر جا یکی کم بود که تو فوری خشمت را ،
روی او خالی کنی ؛ آن دور و بر بودم !

اَز دور میفهمم کجایی ، خانه یا بیرون ؟
اَما تو چه ؟ آن روز فهمیدی پشت در بودم ؟

اَز خود به تو ، اَز تو به او ، اَز او به تو ؛
من در تمام عمر فقط بازیچه اَت بودم .

من عاشقی کردم تو خیانت فرق ما این بود ،
اَهل خیانت بودی و من ؛ اَهل تو بودم .

اِی کاش آن روزی که تو رفتی و من ماندم ،
یا می مردی ، نه ، زبانم لال ؛ می مردم .

گفتی اَگر تو جای من بودی چه می کردی ؟
خیانت نمی کردم عزیزم من اَگر بودم .

برگشتی و زخم زبان هایی زدی بر من ،
من بیشتر عاشق شدم ؛ اَز بس که کر بودم .

مائده طلوع

نقاش نیستم

نقاش نیستم
ولی...
انتظار تو را می کشم
لذت دیدار تو را می کشم

بهمن نوری قاضی کند

تو را نمی‌خوانم،

تو را نمی‌خوانم،
می‌سوزم.
نگاهت
شبیه واژه‌ای‌ست
که از دهانم
فرار می‌کند.

سیدحسن نبی پور

دگر مرا باده ساده ندهید

دگر مرا
باده ساده ندهید
به زور مرا
به خمخانه نبرید
سرم گرم
به سودایست
دگر مرا
شفا نکنید
دگر دوا مکنید
مرا صبر نگه دارید
از این خانه مرا
به خمخانه نشوید
من از این
پنجره ای فولادی
میترسم
دگر مرا
به دیگ بسر ندهید
دگر برایم لا لایی نخوانید
من از لا اوبالی ها بیزارم
من از این ژرژ خوایدن ها بیزارم
من از این نیوشیدن ها بیزارم
من تو را به لطف بهار
میخواهم
پس مرا بیدار نکنید
بگذارید که من باشم

سیاوش دریابار

گلهابه ترنم شاخه زسوی ویران باد

گلهابه ترنم شاخه زسوی ویران باد

چسبیده به گلبرگ های خودش ندهد بر باد

گلدان گل به لب قرنیز ایوان ،آویزان

ترسان زتندی و بلای این طوفان

ایوان فتاده به گرداب گرد وخاک ، سرگردان

فرمان به پنجرهِ بازِبرخودش لرزان

قاب تصویر نشسته در طاقچه به پنجره هشدار

که گرد وخاک قاتلیست بیدار

نفس بریده زتصویر مالک گریان

ببند پنجره را تا نسیم ستانیم از ایوان

که پنجره بر هم شد وشیشه اش بشکست

که نسیم ستاند ی بسی اینک است موسم طوفان


احمدرضاآزاد

قلم برایم شعری بنویس

قلم
برایم شعری بنویس
بگذار در این
غروب تار تنهایی
کلمات
بر این آشوب دل
مرهمی باشند
بنویس
که در این شلوغی دنیا
من تو را
و تو ستاره ها را
در چیدمان واژه ها داری
بنویس
بگذار آسمان تار امشب را
با نور ستاره ها روشن کنیم
بنویس
بگذار نسیم خوش این باد
از کوچه های شعرمان
گذر کند
بنویس
تویی چوب دستی جادویی مان
بیا تا با هم
به جاده های شعرمان سفر کنیم
برویم به جایی دور
یک دشت سبز
بنشینیم در کنار رودی روان
درگوشمان نغمه های پرندگان
در چشم مان گل های سرخ گلستان
بنویس تاج نگین زمرد پادشاهی مان
برایم شعری بنویس
ای تو که باشی بهترین یار مرا
بردی غم از این دل آشوب را
بنویس تو که بهترین خوشنویسی

علی ابرم

گفته بودم زندگی را من تنها با تو میخواهم

گفته بودم زندگی را من تنها با تو میخواهم
گفتند راه سختیست تا رسیدن ؛ گفتم میدانم

گفته بودم جز تو با کسی از عشق نخواهم گفت
گفتند ؛ روزی میمانی تنها ؛ بی یار و بی جفت

گفته بودم تو که باشی چیزی در این عالم کم ندارم
گفتند عشق نابودت می‌کند ؛ گفتم چه کنم چاره ندارم

گفته بودم شعر خواهم نوشت تا تن دیوانِ من جا دارد
نمی دانید شما ، آن چشمان در عینِ سیاهی دریا دارد

گفته بودم به تو از تو می نویسم به اسمِ شعرها
گفتند در قلب سنگش ندارد اثری این گونه سِحرها

گفته بودم میروم از این دیاری که جایِ توست
گفتند هر جا بروی این زنجیر هر کجا بر پایِ توست

گفته بودم هر یاد تو پیله ایست مرموز به دورِ من
گفتند باز کن ، گفتم این دست و تن نکشد جورِ من

گفته بودم عشقت عجیب در رگ و پی م تنیده
گفتند روزی برسد در خرابی کسی مثل تو را ندیده

گفته بودم؛ میدانم عاقبت دستم به دست میگیری
گفتند؛ بفهم ؛ آخرش نداری یار و فرزند در روزه پیری

گفته بودم نباشی سیاه شود هر ماه و سالم
گفتند در چه حالی ؛ گفتم دروغ چرا خرابه حالم

گفته بودم به جان و دل میخرم هر رنج و دردت
گفتند ؛ بینوا اشتباه بود که گفتی از حرفِ قلبت

این اشتباه آخر تو را می‌رساند به آن خاکِ سیاه
جوابی نداشتم ، چیزی نماند از آن همه برو بیا

دگر نه من چیزی گفتم و نه دیگران به من حرفی زدند
او با سکوتش؛ اینان با حرفشان آفتاب بر آدم برفی زدند

بشنو از من یار، اینبار گفته بودم نیست، می گویم است
این سکوت را نشکنی، تا ابد دوری ز تو می جویم است

یک قرار بود بین ما ، کاری ز تو، آمدنش با من شد
یک عدد، رمز و تنها مسیره دیداره منو تو با هم شد

یک قدم، تنها یک قدم از این مسیر تو دور شوی
برای عشق بی تکرار من در جستجوی گور شوی



علیرضا دربندی

عشق آمد ودر زدو من جوابش کردم

عشق آمد ودر زدو من جوابش کردم
آنگونه که روایش بود خطابش کردم

مار گزیده بودم وترسیدم ازحیبت عشق
چنان که هر چه خواست عطایش کردم

معشوقه ی ما که آن ره (عشق)به خطارفت
من همه هستی ام را تاوان خطایش کردم

دیرزمانیست قفل دل ما گم کرده کلیدش را
عشق ز سینه مرد وهر آنم را لقایش کردم

عشق در دلم زمیان خاکستر سر بر آورده بود
که از بیم فراق وبی وفایی دوباره خوابش کردم

کنون دل داده ام به ساقی و میخانه رفیقم
آری لحظه های عاشقانه را فدای می نابش کردم

او تمنا کرد ومن به قداست عشق نکردم گنه ای
دل بریدم ودورشدم ز شیطان و ثوابش کردم

او دست دراز کرد بهر وصل و وصال
من به تماشا نشستم وازدور طوافش کردم


داودچراغعلی