به غـروبِ خســته ماندی، من و خاطراتِ جوشان

به غـروبِ خســته ماندی، من و خاطراتِ جوشان
که ز چشـمه‌سارِ یادت، نشـــــود دلم گریـــــزان
__________________________________________
به دعایِ نیمه‌شب‌ها، به صــدایِ اشـکِ خاموش
به خدایِ عشـق سوگند، که هنـــــوز تویی پنهان
__________________________________________
تو که رفتـی و شکـستی، دلِ بی‌قــــــــرارِ من را
به کدام درد گـویم، که ز خــونِ دل گلســــــتان
__________________________________________

به نسیمِ بامدادت، دلِ من هنــــوز مست است
تو نمی‌دَمی و با من، نفســـــی نمی‌کُنــــی جان
__________________________________________
من و سایه‌ام دو تنـها، من و خلـــــــوتِ غریبی
به هوایِ دیــدنِ تو، گــــــذرد شبان و پـــــایان
__________________________________________
نه مرا امیــدِ فرداست، نه دلـم زِ غــــــم رهایی
همه عشقِ من تو بودی، همه بی‌کسی همین‌سان
__________________________________________
دلِ من هنــوز خسته‌ست، زِ عبـورِ مــوجِ تندت
تو که رفتـی و نمانـــــدی، من و بی‌قــرارِ طوفان
__________________________________________
به شکسـته بادِ مویــت، دلِ من اسیر ماندست
که چـو بندِ زلــــــفِ تارَت، نبــود قرارِ آســـــان
__________________________________________
نه شـراب می‌رهانــد، نه نمازِ شــــــــب نجاتم
که تـویی گنـاه و توبـه، به یکی نگـــــــاهِ تابان
__________________________________________
به شـبِ غمت نشـستم، که ببیـــــــنم از تبسم
اثری دگــر نیــامد، زِ خیالِ چهــرهٔ خنـــــــــدان
__________________________________________
همـه آرزویِ من بــود، که دوبـــاره بازگـــــــردی
تو اگر نظــر کنی باز، دلـــم شود غـــــــزل‌خوان
__________________________________________

به غمِ نبـودنت هم دل دلــــــــــــگشا گرفــته
تو بخواه و زنده گردم، که هنوز به عشق حیــران

علی حکمت اندیش

با عشق تو کل کهکشان آرام است

با عشق تو کل کهکشان آرام است
هر لحظه زمین و آسمان آرام است

شاید که تو مانند خدایی ای عشق
وقتی که چنین با تو جهان آرام است


مهدی ملکی

لذت عشق همین است که دل آشکار شود

لذت عشق همین است که دل آشکار شود
حسّ تو زیباست و حیف است که انکار شود

عشق آن نیست که آرام بماند در دل
باید که آتشش همه جا آشکار شود

ای که مهرت شده مهمان دل عاشق من
دلبری چون تو حیف است که دل آزار شود

آنچنان خریدم همه‌ی ناز و نوازش تو
که خبرش در دل هر کس مشهور شود

توی چشم تو پیداست که دل دلباخته است
چه نیازی است که بر لب اقرار شود

می‌روی با چمدانی پر از خاطره‌های ما
تا که این قصه شبی سوژه‌ی بازار شود

باخبر باش که فقط برای تماشای تو بود
ضربان دل من خواست که باز تکرار شود

سخت دلتنگم و گفتم غزلی برای تو
شاید این بار کمی فاصله هموار شود

امیر کاوه

می شناسی ازبهارگان

می شناسی ازبهارگان
__ سبز را
پرنده را
__که آشیانه کرده
___لابلای شاخه ها
و ..... می شناسی
__آبِ جاری گذرنهاده برچمن
___به سبز ها
____به سبزه ها
به سبزه زار نقش بسته
__ازگل بنفشه
___هربنفش را
سرخ را
شقایق چمیده برکمر
__کرانه تا کرانه
___پشته پشته
هرطرف نگاه می کنی
__گلِ بنفش وزردوسرخِ سنبل
___ازمیان سبزه ها
____کشیده سر
و می شناسی
__آن کبوتری
___که می پرد
____زِ آشیان
تو ـــ کوه را
توــــ دشت را
توسبزه های سبز را
به نقش نقشِ هرقلم
__کشیده ای
و می شناسی
__آن نگاه را
___که برقلم
____نشانه می رود
خطی که می کشی
به رنگ های بسته برمیان بوم ها
__نگاه
___می شود
و می شناسی
__آن دلی
که در میان سینه
__می تپد
___برای تو
برای هر نگاه تو
__که می دود
____بروی سبز سبزه ها
من از میان سبزِ سبزه زار تو
گذارِ هرقدم
__که می زنی
لبی کشیده ام
__به نقش بوسه
___برغبارِپای تو
و می شناسی
__آن بهار را
___که سبز
____می شود
وسبزه های سبز را
وآن بنفشه را
__که درکنارجوی
___باز می شود
تو باقلم
__زِ شهرِ شب
___گذشته ای
سحر که می رسد
تو
__عشق را
___نشانده ای
____به هر ورق
و نقش
__می زنی
تویی
__بهارِ من
تویی
__نگاه من
و می شناسی
__آن درخت سبز را
___بهار را


جمشید أحیا

هر که دردِ عشق دارد، لاجرم مجنون نباشد

هر که دردِ عشق دارد، لاجرم مجنون نباشد
هر که بر بیداد خیزد، خائن و ملعون نباشد

گر کسی بر حالِ ملت، ناله‌ی مسکین نماید
نامِ او دشمن نهادن جز غمِ افزون نباشد

دردِ مردم را شنیدن، پندِ آن پیرِ خِرَد بود
هر که گوشِ جان سپارد، آن دگر محزون نباشد

آن‌که خاموشی گزیند، در حضورِ ظلمِ دوران
با همه ایمان که دارد، او مصون از خون نباشد

هر که فریادِ مخالف برکشد بر ناثوابان
پاسخش دشنام گردد، گر که او همگون نباشد

پُست‌ها را می‌سپارند از رهِ نازِ سفارش
جاودان گردد در این ره، گر ز آن بیرون نباشد

مملکت قَحط‌الرِّجال است، حلقه‌ای بسته به تعداد
نیست در دامانِ قدرت، گر کسی هم‌خون نباشد

ثروتِ بی‌انتها را گر سپاری دستِ ناحق
گر بر او سهمی نباشد، دیگرش مدیون نباشد

نفت و معدن، رود و جنگل جمله نعمت‌ها اعطا شد
جمله نعمت‌ها تمام‌اند، سفره‌ها موزون نباشد

اردلان ،سودی ندارد گر نگویی درد مردم
بابِ نو گویم بدین‌سان، از خِرَد بیرون نباشد


سید اردلان رﺋﯿﺴﯽ

روزی که نگاهم به نگاه تو در افتاد

روزی که نگاهم به نگاه تو در افتاد
عشق آمد و بر سینه ی من جلوه گر افتاد
ابلیس نگاه تو مرا برد کجاها
بی آنکه بداند. دل من در خطر افتاد
عمری به دل خون شده ،اسرار، نهان بود
با آمدنت راز نها نم به در افتاد

روزی که خداوند ، بنا کرد جهان را
صد وسوسه بر پیکر ام البشر افتاد
ساقی ز جفا ریخت ،به پیمانه ی حوا
زان باده کزو ،بر دل آدم شرر افتاد
صد ناله ز اعماق وجودم به هوا خاست
روزی که گل ما به کف کوزه گر افتاد
مانده بودم چه کنم از سر دیوانگی ی عشق
آندم که مرا بر رخ ماهت نطر افتاد
دیدم که به بن بست نگاهت چه خبر هاست
روزی که به میخانه ی زلفت گذر افتاد
ما به امید نگاهی سر راه تو نشستیم
شاید که به زخم نگه ما ،اثر افتاد
ما جز ز کف ساغر تو باده ننوشتم
از سرخی لبهای تو ،خون در جگر افتاد
آن دم که مرا تیر نگاه تو رها شد
صبرم بشد از دست و دلم ، با خبر افتاد
چشمان تو روزی که مرا باده می داد
چرخی زد و از ناز نگاهت ، قمر افتاد
دیدم به خرا بات مغان لاله رخی را
صبری به دل آ مد ،چو نگاه سحر افتاد
دیدم که برون شد ، ز رخش نو ر خدایی
اعجاز نگاهش به سحر کارگر افتاد
حاشا که روم جز به در خانه ی عشقت
کین مو هبت از لطف تو و چشم تر افتاد


نادر خدابنده لویی

دیدم او را چون مهی در آسمان

دیدم او را چون مهی در آسمان
برد دل را بر سرایی بی نشان

یاد را در لحظه از جانم ستود
چشم جان را در تجلّی وانمود

چون زبان از چرخش افتاد آن زمان
عقل از جنبش گریزان شد نهان

نور او در سینه ام آتش فزود
در دل شب، آفتابش بی حدود

هر چه بودم، در شعاعش گم شدم
در عدم، با نور او همدم شدم

چشم وا شد، پرده ها از هم گسست
ماند جانم در سکوتی سرد و مست

دل از آن رویا به سختی بازگشت
چشم من از آسمان، بی راز گشت


ماند تنها حسرتی در عمق جان
تلخ کام از شهد آن صبح نهان

مصطفی نجفی راد

باید تو را می دیدم

باید تو را می دیدم
خیابان چهارباغ باشد یا لانزدل
زیر پل خواجو باشد یا لاینزگیت
فرقی نمی کند

وقتی نقش جهان
پیوند میخورد
به جاده ای از جنس
دریا به آسمان

باید تو را می دیدم
در یک صبح یک شنبه ی پاییزی
وقتی انگشتان خورشید
در لابه لای رنگ ها می پیچد

از قرمز به نارنجی
از طلایی به موهای من
از سبز به چشمان تو
و از آبی به اقیانوسی آرام

باید تو را می دیدم
تا نگاهت برای همیشه
بر دلم بنشیند
تا اینجا بمانی

و من برایت
از تابستانی که گذشت بگویم
از بهاری که می اید…


مریم رستم زاده

تراژیک دیدار،

تراژیک دیدار،
و لحظه‌ی فروپاشی من...

با موسیقی چشم‌های تو کامل می‌شود.

یکباره
مژه‌ های قلمیت
روی شاسی‌ های پلک می‌کوبند...


شیما اسلام پناه