آن هیولای گمشده درونم را پیدا نمی‌کنم؛

آن هیولای گمشده درونم را پیدا نمی‌کنم؛
نمی‌دانم از کدام قرن‌ها، با خودم حملش می‌کنم،
و از کدامین خاطرات و احساساتِ گذشته‌ام.
عجیب است که او همیشه و همه‌جا همراهِ من است؛
آن‌قدر که تمامِ روحِ مرا در تاریکی فرو برده است.
حتی نمی‌توانم کلمه‌ای درباره‌اش بنویسم…
هر جا که تنها می‌شوم،
انگار صدایِ پوچِ او را می‌شنوم؛
انگار می‌خواهد تمامِ تاریکی‌هایش را،
مانندِ یک فیلمِ سیاه‌وسفید،
به من نشان دهد؛
تمامِ خاطراتِ کهنه‌اش را که از خانه‌هایِ متروکِ درونش بیرون می‌آیند.


شاهین افتخاری عمله

عاشقان قصه ی شیدایی من گوش کنید

عاشقان قصه ی شیدایی من گوش کنید
شرحِ بدنامی ورسوایی من گوش کنید.

یار با برقِ نگه شعله به جانم ریزد
فکرِ خونریزیِ آن تیغِ دو ابروش کنید.

مُشتعل گشته وجودم رفقا مرحمتی
آتشِ عشق ز جانم همه خاموش کنید.


خونِ من ریخته امشب به دو مژگانِ سیاه
تا سحر وِلولهِ بر خونِ سیاووش کنید.

من نگویم که برای منِ عاشق هرگز
زانوی غم چو مصیبت زده آغوش کنید.

یا ازین دامگهِ عشق رهایم سازید
یا که این قصه ی پر غصه فراموش کنید.

راه بر غصه ببندیدو به میخانه روید
بَزله گوییدو بخندیدو قَدَح نوش کنید.

به سرای دلِ شوریده ی [پرویز] آیید
به نوای نِی و تنبور غزل گوش کنید.

پرویز مهرابی

دلتنگم…

دلتنگم…
برای نجوای پرمِهرت،
برای خطوط پیشانی‌ات
که قصه‌های سالیان را بی‌صدا روایت می‌کردند،
برای دستان گرمت
که جهان را برایم امن‌تر از هر پناهی می‌ساخت،
برای چشمانی
که معنای زندگی را در سکوت‌شان می‌دیدم.

دلتنگم…
برای نفسهایت
که ریتم آرامش من بودند،
برای آغوشت
که جهان در آن کوچک می‌شد و من بزرگ،
برای حسِ بودنت
که مثل صبحِ روشن، همیشه مطمئن بود،
برای آن طنازیِ پدرانه‌ات
که در پسِ جدیت، مهربانانه می‌خندید.

دلتنگم…
برای روزهایی که گذشتند
و من نفهمیدم چطور از کنارم عبور کردند،
برای لحظاتی
که تکرارشان دیگر هیچ‌گاه ممکن نیست.

و پدرم…
دلتنگی‌ام فقط برای تو نیست،
برای آن «خودم» است
که کنار تو آرام‌تر بود،
برای آن خانه‌ای
که وقتی تو بودی سقف نداشت،
آسمان بود.

دلتنگم…
برای صدا زدنت
بی‌دلیل، بی‌بهانه،
برای گفتنِ یک «پدر» ساده
که حالا هزار کوه راه میانش افتاده.

می‌دانی؟
آدم وقتی دلتنگ می‌شود،
دستش به هیچ‌جا بند نیست،
فقط به خاطره.
و خاطره…
گاهی چنان تیز می‌بُرد
که انگار نبودنت تازه‌ترین زخم دنیاست.

اما هنوز…
در هر نسیمی که می‌وزد،
در هر لبخند بی‌هوا،
در هر دعای شبانه،
تو هستی.
نه در فاصله،
در عمقِ من.

پدرم…
این دلتنگی،
نه تمام می‌شود،
نه عقب می‌نشیند،
فقط شکلش عوض می‌شود؛
گاهی اشک،
گاهی آغوشی خیالی،
گاهی لبخندی بی‌صدا
که به آسمان تقدیمش می‌کنم.


زهره ارشد

خدا رسید و مرا راهِ آسمان بخشید

طلبکار خلق و طلب یار آن‌که جان بخشید
و آن‌چه محال نمودند، ناگهان بخشید

همه درِ لطف به روی من بستند
خدا رسید و مرا راهِ آسمان بخشید

اگرچه دوست نماند و آشنا برگشت
نگاهم از کرمِ او یقین و امان بخشید

به سنگِ طعنه زدندم، شکست باورها
خدا به صبرِ دلم قوتِ نهان بخشید

مرا به وقتِ سقوط، خنده‌هاشان می‌درید
تبسمش بر شبِ تردید، صبح‌مان بخشید

جهان اگر نپذیرفت نامِ ساده‌ی من
خدا مرا به خویش عزّت و نشان بخشید

سپاسِ او که اگر هیچ‌کس مرا نخواست
همین که خواست، مرا بیش از جهان بخشید

محمدرضا علی پور

صدای پای بهار از ترانه می‌آید!

صدای پای بهار از ترانه می‌آید!
دوباره غنچه به لب‌های خانه می‌آید!

دلم اسیر زمستان و مرگ رویا بود
ولی دوباره امیدم به لانه می‌آید!

حضور آتش تو در نهاد من پیدا است!
و نام قدسی تو بی‌بهانه می‌آید!

اگرچه مهر تو را با نشاط می‌گویم
سکوت بی هدفی هر شبانه می‌آید!

تصوّرم شده فرمانروای ثروتمند
که عکس روشن تو در خزانه می‌آید!

به این بشر چه شب و روزهای سختی رفت!
ولی جلای تو همچون زبانه می‌آید!


فرشید ربانی

اگر می خواهید زنده بمانید

اگر می خواهید زنده بمانید
کار کنید
اگر می خواهید زندگی کنید
مطالعه کنید و سفر بروید

بهمن نوری قاضی کند

در دلِ خیابان،

در دلِ خیابان،
آدم‌ها
مثل موج
می‌آیند و می‌روند،
بی‌آن‌که
حتی یک نگاه
بمانَد.

من اما
میان این‌همه سلام و خداحافظ،
جای خالی کسی را
دست می‌کشم.

تنهایی
همیشه
گوشه‌گیر و ساکت نیست،
گاهی
در دلِ ازدحام،
با صدای بلند
اسمت را صدا می‌زند
و تو
به پشت سرت نگاه می‌کنی،
بی‌آن‌که
کسی باشد...


ابوفاضل اکبری

هجوم آوردی و مثل قوم مغول غارت م کردی

هجوم آوردی و مثل قوم مغول غارت م کردی

به همین سادگی


ثریا امانیان

به لب خندم، به دل طوفان، به ظاهرسخت آرام

به لب خندم، به دل طوفان، به ظاهرسخت آرام
که جانم غرق توحید است، نه دربندسرانجام
مرادرخویش بردی، زخودیکباره افتادم
فناگشتم، بقا دیدم، وویران شد بنای وهم واوهام
دلم گاهی ست درکعبه، گهی دیرمحبت
هرآنجا شمع افروختی، من آن سو رونهاده
نمازم نه درتسبیح، نه درمحراب وسجاده
دلم افتاد پیش تو، همین افتادنم احرام
اگرگفتم منم گم شد، اگرخاموش پیدا شد
سخن کم شد معنا ماند درآن دریای پرالهام
مراسوزی دگردادی، نه آتش، نه گلستان
که درسوز تو آرامم عجب آرام، ناآرام


فاطمه بهرام