بیا با هم بخندیم، دنیا مال ما باشه
دلمون پر از شادی، غصهها فراموش شه
چشمات مثل یه جادو، دلمو میبره
کنار تو همیشه، خوشی ادامه داره
عشق آتیشی توی قلبم روشنه
با تو زندگی همیشه پر از رنگه
بخند تا دنیا قشنگتر شه
با تو همه چی بهتر شه!
قدمهامون یکی، راهمون پر از رنگه
هر روز با تو انگار، زندگی قشنگه
صدای خندههامون، میپیچه تو خیابون
دلامون شاد و روشن، مثل یه آسمون
عشق آتیشی توی قلبم روشنه
با تو زندگی همیشه پر از رنگه
بخند تا دنیا قشنگتر شه
با تو همه چی بهتر شه!
بیا بچرخیم دور هم، مثل موجای دریا
زندگی با تو خوبه، بیبهونه و زیبا
بیا دستاتو بده به دستای من
همین حالا شروع شه جشنای من
با خندههات بزن به قلب این دنیا
تو که باشی همه چی میشه رویایی!
شهرام کاظمی مرادی
ای بونه ی لبخند من ای
راز نهانم
ای نام تو هرشام و سحر
ورد زبانم
چونکودکگلچین که دویده
به گلستان
درپیش تو لبریز زشوق و
هیجانم
هرگز نه میسر شود ام
ازتو بریدن
چون خون همه جاری شده ای
درشریانم
در دام نگاهت شده ام
مرغ اسیری
ترسم که فراموش به این دام
بمانم
آن ماهبلندی که هم ازصخرهی
امید
چنگی چوپلنگان زده صیدت
نتوانم
علی_مولایی
دور از تو هر روزم پر از گریهست
فکرت منو از زندگی انداخت
خوابم نمیگیره شبا بیتو
ای کاش دوریت با دلم میساخت
رویای آغوشِ تو رو دارم
رویایی که عینِ معما هست
هرچی میخوام حلش کنم اما
حس میکنم عطرِ تو اینجا هست
هر جور میتونی فقط برگرد
این دور بودن از تو یعنی درد
من هرشبو تا صبح میمیرم
چون که همش دلتنگته این مرد!
رویای آغوشِ تو رو دارم
رویایی که بوی جنون داره
هرچی میخوام که بیخیالتشم
فکرت منو راحت نمیذاره
سخت میگذره روزای تنهایی
روزایی که از قلبِ من دوری
شکی ندارم بینِ ما دوتا
تو بیشتر انگار مغروری
هر جور میتونی فقط برگرد
این دور بودن از تو یعنی درد
من هرشبو تا صبح میمیرم
چون که همش دلتنگته این مرد!
علیرضا صانعی
جهنم معکوس تکامل است
هر چه در سانتی متر بیشتری بسوزی
چهار دست و پا تر می شوی
در فقدانی برای میل سواری و عروج بورس
دویدن محض
تا روزی که در آخر خط بنویسی :
من قبلا اینجا بوده ام
بی خانمان
بی اسم
بی امضاء
محمد صادقیان
کنون سزد ک نشینم به گفت و گو شاید
مگر رسم دمکی من به تار مو شاید
صدای ذوق من از بودنت نمی آید؟
به سرکشی خیال تو رفته او شاید
اگر بگفتمت ای دوست ما برای همیم
تو بر طریقت نازت به مگو شاید
کنون که مجلس تنهایی من و یار است
سزد که ساقی ما آورد سبو شاید
ظریف و دلبر و زیباست خنده ی تو چنان
که غنچه هم شده زان خنده، خنده رو شاید
علی رضایی
دلم بهانه می کند، برای خنده های تو
که بشکند سکوت را صدای دل ربای تو
تو بارش ترانه ای، به روی دفتر غزل
بهانه ی سرودنم، وفای چشمهای تو
هزار بار نوشته ام، تو بهترین ترانه ای
وحس پاکی دعا،صفای چشم های تو
بیا که خسته گشته ام، من از خزان زندگی
بهارمن همیشه ،هست لـقای چشم های تو
همیشه سهم من زتو، سکوت بود وانتظار
امید وصل را دهد ندای چشم های تو
به شوق میکنم گـُنه،به راه وصلِ عاشقی
اگر که کیفرم دَهَد خدای چشم های تو
شِکُفته روی دفترم سروده های انتظار
که مرهم است بردلم،دوای چشم های تو
اگرچه چشم ناز تو ،سرآمد سرودن است
قبول کن شود غزل،فدای چشم های تو
به باغ انتظارِ تو ببین چه هدیه می دهم
گل سپید یـاس را برای چشم های تو
صدیقه_جُر
شب
وقتی چراغها خاموش میشوند
شهر شروع میکند
به جویدنِ استخوانهای خودش.
من
روی تختی که نامش «امنیت» بود
دراز کشیده بودم
و درد
آنقدر دقیق بود
که میشد نقشهاش را کشید.
دو تصویر داشتم:
یکی واقعیت
اتاق، دیوار، نفس.
و دیگری
اژدهایی
که با دندانهای قانونیاش
استخوان پایم را میکند
و میبرد
برای ساختنِ برجهای بیشتر.
میتوانستم بگویم
التهاب است،
عصب است،
فیزیولوژی است.
اما ترجیح دادم بپذیرم
هیولا وجود دارد.
چون درد
وقتی نام نداشته باشد
وحشیتر است.
دستهایم
بیاجازه
دایره میکشیدند در هوا
انگار میخواستند
مرزِ نامرئیِ اطاعت را
پاک کنند.
من دستهایم را گرفتم.
نظم
همیشه از انگشتها شروع میشود.
در تاریکی
تصویری نشست کنارم.
نه حرف زد
نه وعده داد
فقط بود.
و حضورش
از تمام مسکنها
کارآمدتر بود.
فهمیدم
نجات
گاهی فقط یک توهمِ دقیق است.
اما کافی بود
تا لحظهای
درد را متوقف کند.
بعد
دستی از جهانِ واقعی
تکانم داد.
گفت: بیدار شو.
و آرامش
مثل اعترافی اجباری
پس گرفته شد.
من ماندم
و استخوانی
که هنوز داشت
کمکم
به نام توسعه
تراشیده میشد.
اژدها
افسانه نبود.
فقط
کسی بود
که آنقدر عادی شده
که دیگر
هیچکس
نامش را نمیبرد
ستایش توانا
ای پناهِ دل که جان بی تو پریشان میشود
عالمی از لطفِ تو جانا گلستان میشود
شب ز سوزِ آهِ من تاریک تر گردد ولی
با تَجلایِ رُخت صبحِ درخشان میشود
گرچه دردریایِ طوفان غرقِ عصیان بوده ام
قطره با اذنِ تو خوددریایِ جوشان میشود
در قنوتِ اشک ،اگر نامت رسد بر لب شبی
سنگِ تیره از کرم ، آیینه رخشان میشود
هر که بر درگاهِ تو با جان و دل او سر نهد
خاک راهت از شرف تاجِ سلیمان میشود
واله از درگاهِ تو نومید نتوان شدن
چون گدایِ کویِ تو شاهِ خراسان میشود
علی حسن پور واله
فاصله…
مجازاتِ گناهِ عریانی است
به نامِ صداقت
وقتی خودت را بیپرده نشان میدهی،
چشمها میگریزند،
دستها میلرزند،.
و دلها
از شدت حقیقت
یک قدم عقب مینشینند.
اما تو،
چون پرندهای که
بالهایش را از شکارچی نمیپوشاند،
میدانی
این فاصله
تنها نشانهی شجاعت توست،
و صداقت
آخرین گناهِ عریان است…
بگذار فروبریزد
هر آنچه که از صداقت میگریزد،
تا پرواز تو
آزاد شود،
و بالهای حقیقت
در آسمانِ خودنمایی کنند.
بگذار فروبریزد
هر آنچه
تاب دیدن این عریانی را ندارد،
تا صداقت
برای همیشه زنده بماند.
من ایمان دارم:
نداشتن از سر صدق
بهتر از داشتن با دروغ،
که قلب را در تاریکیِ پر از سایه میفشارد
شبنم ولیدی