هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟
من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم
تو در نگاه من ، چه می خوانی ، نمی دانم
اما به جای من ، تو پاسخ می دهی : آری
ما هر دو می دانیم
چشم و زبان ، پنهان و پیدا ، رازگویانند
وآنها که دل به یکدیگر دارند
حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند
ننوشته می خوانند
من « دوست دارم» را
پیوسته در چشم تو می خوانم
نا گفته می دانم
من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری
قلب من و چشم تو می گوید به من : آری
فریدون مشیری
کجا به امانت بگذارم
نفسی را که بندِ جانِ دگر بود؟
یا چشمانی را که عهد بر یادآوری خاطرات بستهاند
تا ببارند
و مرا خیسِ تو کنند؟
چرا قلبم هنوز
نامت را میتپد؟
چرا مردمان این شهر
بازیگر شدهاند
و نقشِ تو را ایفا میکنند؟
چرا…
چرا عطرت
تمامِ هوایم را پر کرده
و من
هنوز خالی از توأم؟
دستانِ سردم
همدیگر را پس میزنند
و دستانِ تو را صدا میکنند.
چرا هیچکس باور ندارد لبخند دارم؟
شاید
چون هنوز تو را به یاد دارم…
و این پرسش و پاسخها
مرا دیوانه کرده است.
میبینی؟
خودم هم میدانم
عشقِ تو با من چه کرده است.
درست است… نیستی.
اما من اسیرم؛
اسیرِ کسی
که هنوز برایش میمیرم.
دیگر توانِ کشیدنِ درد را ندارم،
جای تو همیشه خالیست
در این زندگی.
کاش زمان
لحظهای را به من میبخشید
تا انتخاب کنم
بودنت را…
تا نگاهِ دوختهات را
به نگاهم
برای همیشه
مُهر بزنم.
مستانه روستا
جمعه
چمدانِ سر بسته ایست
که کسی در آن بوی پیراهنت
را تا نکرده، جا گذاشت
و من تمام بعدازظهر میان
لباسهای نپوشیده ات
گریه کردم
صدیقه جـُر

شده در خلوتِ خود، مطلعِ یک درد شوی؟
بشکند قلب تو و با آینه همدرد شوی؟
شده در خویش بسوزی، ندهی هیچ صدا؟
زیرِ خاکستری از خشمِ خودت، سرد شوی؟
شده از فکر زیاد، آنقدر آشفته شوی؟
خانهبر دوش، بگیری و چو شبگرد شوی؟
شده از عشقِ کسی، شعر ببافی شب و روز؟
تا که چون برگِ خزان، بینفس و زرد شوی؟
شده بر بامِ جهان مثلِ کبوتر باشی؟
مرغِ پربسته شوی، در قفسی طرد شوی؟
عاقبت میرس این دل، به تمنایِ کسی،
مگذار از نفس افتاده و دلسرد شوی
صدیقه_جـُر

خانهام را
بردهام لبِ یک رود قدیمی،
که در آن
هیچکس
نام مرا نمیداند.
فرشهایم
از سایهی درختاند،
و پنجرهام
رو به پرواز یک پرنده باز میشود.
هیچ ساعتی
در خانهام نمیگذرد،
تنها زمان
با تیکتاکِ برگها
میافتد روی خاک.
من
دیگر دنبالِ چراها نیستم،
دنبال واژه نمیگردم
برای فهمیدنِ جهان.
فقط نگاه میکنم
تا جهان
خودش
با من حرف بزند.
و گاهی
سکوت،
پاسخِ همهچیز است...
ابوفاضل اکبری
وقتی شانه ای نیست سنگ صبورت باشد
جاده ای نیست تا تورا به رویاها ببرد.
شعر می شود آرام جانت.
سیدجواد جوادی
پیش از تو
ساعت،
جدا از مچ زمان،
میچرخید
در سرگیجهای بیپایان.
امید،
چراغی نیمهروشن،
میتپید
تردیدش را
از پشت پردههای مه
و عشق،
طعم نارنج آفتاب
پنهان در دهان افق.
با تو
زمان
باز بر نبض دستم نشست،
و خورشید
از مشرق نگاهت
طلوع کرد،
با نفسهای من
نادر صفریان
صدای پایش
نزدیک است
آرام
بی صدا
با نجوایی پر از حس خدا
می آید
می نشیند، بر بلندای دل
شعور می خواندش
و می سراید برایش شعر
شعری
از جنس بلور
به شفافیت آب زلال
ابوالفضل مقدم