پیش از تو

پیش از تو
ساعت،
جدا از مچ زمان،
می‌چرخید
در سرگیجه‌ای بی‌پایان.
امید،
چراغی نیمه‌روشن،
می‌تپید
تردیدش را
از پشت پرده‌های مه
و عشق،
طعم نارنج آفتاب
پنهان در دهان افق.

با تو
زمان
باز بر نبض دستم نشست،
و خورشید
از مشرق نگاهت
طلوع کرد،
با نفس‌های من


نادر صفریان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.