شده در خلوتِ خود، مطلعِ یک درد شوی؟

شده در خلوتِ خود، مطلعِ یک درد شوی؟
بشکند قلب تو و با آینه همدرد شوی؟

شده در خویش بسوزی، ندهی هیچ صدا؟
زیرِ خاکستری از خشمِ خودت، سرد شوی؟

شده از فکر زیاد، آن‌قدر آشفته شوی؟
خانه‌بر دوش، بگیری و چو شب‌گرد شوی؟

شده از عشقِ کسی، شعر ببافی شب و روز؟
تا که چون برگِ خزان، بی‌نفس و زرد شوی؟

شده بر بامِ جهان مثلِ کبوتر باشی؟
مرغِ پربسته شوی، در قفسی طرد شوی؟

عاقبت می‌رس این دل، به تمنایِ کسی،
مگذار از نفس افتاده و دلسرد شوی


صدیقه_جـُر

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.