خانه‌ام را برده‌ام لبِ یک رود قدیمی،

خانه‌ام را
برده‌ام لبِ یک رود قدیمی،
که در آن
هیچ‌کس
نام مرا نمی‌داند.

فرش‌هایم
از سایه‌ی درخت‌اند،
و پنجره‌ام
رو به پرواز یک پرنده باز می‌شود.

هیچ ساعتی
در خانه‌ام نمی‌گذرد،
تنها زمان
با تیک‌تاکِ برگ‌ها
می‌افتد روی خاک.

من
دیگر دنبالِ چراها نیستم،
دنبال واژه نمی‌گردم
برای فهمیدنِ جهان.
فقط نگاه می‌کنم
تا جهان
خودش
با من حرف بزند.

و گاهی
سکوت،
پاسخِ همه‌چیز است...


ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.