کجا به امانت بگذارم

کجا به امانت بگذارم
نفسی را که بندِ جانِ دگر بود؟
یا چشمانی را که عهد بر یادآوری خاطرات بسته‌اند
تا ببارند
و مرا خیسِ تو کنند؟
چرا قلبم هنوز
نامت را می‌تپد؟
چرا مردمان این شهر
بازیگر شده‌اند
و نقشِ تو را ایفا می‌کنند؟
چرا…
چرا عطرت
تمامِ هوایم را پر کرده
و من
هنوز خالی از توأم؟
دستانِ سردم
همدیگر را پس می‌زنند
و دستانِ تو را صدا می‌کنند.
چرا هیچ‌کس باور ندارد لبخند دارم؟
شاید
چون هنوز تو را به یاد دارم…
و این پرسش و پاسخ‌ها
مرا دیوانه کرده است.
می‌بینی؟
خودم هم می‌دانم
عشقِ تو با من چه کرده است.
درست است… نیستی.
اما من اسیرم؛
اسیرِ کسی
که هنوز برایش می‌میرم.
دیگر توانِ کشیدنِ درد را ندارم،
جای تو همیشه خالی‌ست
در این زندگی.
کاش زمان
لحظه‌ای را به من می‌بخشید
تا انتخاب کنم
بودنت را…
تا نگاهِ دوخته‌ات را
به نگاهم
برای همیشه
مُهر بزنم.


مستانه روستا

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.