مرا صدا نزن...

مرا صدا نزن...

     که طنین صدای زیبایت

                 جز برایم تلخی نیست

تلخی آن خاطرات شیرینی که

                    همچون رویای یک ابر سفید

       در خنکای یک شب بهاری

                          بارید و گذشت...

و تنها برق آن خاطرات

                   تمام مرا سوزاند...


مجید مصطفوی

سالکان در سفر خاک چه حاصل کردند

سالکان در سفر خاک چه حاصل کردند
سر خود را به نظر در قدمِ دل کردند

راه بستند به ما ، راهیِ بیراهه شدند
جز ندامت سرِ این کار چه حاصل کردند ؟

دامن کعبه ، غبار از رُخشان شست ولی
غافلانی که به هر گام ، دو منزل کردند

مثل گرداب به دورِ سر خود چرخیدند
قطعِ امّیدِ نجات ، از درِ ساحل کردند

غم و شادی به هم آمیخته در قابِ جهان
آه را با رخِ آیینه مقابل کردند

قومی از روی غرض تخم نفاق افشاندند
غافل از اینکه صد اندیشه ی باطل کردند

دست بردند به زلفی که گره وا می کرد
حل یک مسئله را عقده ی مشکل کردند

هست در دست کسانی که قلم می چرخد
آیه انگار که از دایره نازل کردند

چرخه ی زندگی از روی هدف را گاهی
با نگاهی به رخِ آینه ، کامل کردند

جواد مهدی پور

واژه‌ها در من پا می‌گیرند

واژه‌ها در من پا می‌گیرند
وقتی تو مرا می‌خوانی
شعر می‌شوم
سپید و کوتاه
به شوق مروری هزارانه
روانه‌ات خواهم شد.


سعید فلاحی

مرا ببر به شکوه و جلالِ کودکی ات

مرا ببر به شکوه و جلالِ کودکی ات
به خاله بازی و مهمانی عروسکی ات
،
هنوز دربدرِ کوچه های گوش من است
طنین دلکشی از نغمه ی چکاوکی ات
،
برای همرهی لحظه های خستۀ من
بیار بالشی از گیسوانِ پشمکی ات
،
چه ترش و شور و چه شیرین، بریز بر دهنم
ز چانۀ شکلاتی، لبِ لواشکی ات
،
علاجِ خارش پهلو و دوش و پشت من است
نوازش سرِ انگشت های پیچکی ات


محمود فریدون فر

در لحظه مستش می شوی دیگر به سامان نِی شوی

در لحظه مستش می شوی دیگر به سامان نِی شوی
در هر دم وَ ساعت تا ابد سوزی و سامان می شوی

هر ساعتی رویش شود این دل مرتب می رود
با یاد پهلوی خوشش جان سوی بالا می شود

آن لحظه عین خلق بود تازه به تو گردد وجود
دیگر ابد با عشق او هر لحظه تشنه در سجود

لحظه نه عین زندگیست جانت فقط در بندگیست
چون روی زیبا دیده ای عاشق شوی دیگر به لیست

وای لحظه نه یک آن بُدش تو می شوی چون او خودش
حالا خودش ره می رود در بحر گشتی قطره اش

تو قطره ای، دریا شدی چون بین موجِ ها شدی
دیگر هیاهو می کنی چون جزء آن بطحا شدی

عرشی بگو سبحان خداست پاک و مطهرتر ز ها ست
سیّد به فریاد بلند، گو او بلندتر از صداست

سید جعفر مطلبی

گفتی که بیا عاشقت هستم به کار عشق

گفتی که بیا عاشقت هستم  به کار عشق
گفتم که بیا مانده ام شبی به بار عشق
گفتی که بیا درهم و دینار هم شویم
گفتم که بیا شدم همیشه گرفتار عشق
گفتی که بیا از این غافله ها با هم رویم
گفتم که بیا همی شدم  توبه کار عشق
گفتی که بیا عاشقت شوم و همیشه بمان
گفتم چشمم به در هست و دیوار عشق
گفتی مریض هستم و شفایم چه میشود
گفتم دعایت میکنم شده ام به بار عشق
گفتی که بیا نجاتم بده ز دست ظالمان
گفتم که بیا میرسم ازیمین و یسارعشق
گفتی که بیا عذابم داده اند به حدخون
گفتم که بیا من هم شده ام فداکار عشق
گفتی که امانتی شده ایم بدست دیگران
گفتم بمان امانتی ایست وفا دار عشق
گفتی که دلم آگاه شده به گریه های تو
گفتم که گریه میکنم همیشه به نارعشق
گفتی که مزاح مگوکرا به خواب دیده ام
گفتم که بخواب ای همسرخواب دارعشق
گفتی که بیامرده است مجنون شنیده ای
گفتم که بیا نمرده است او وفادار عشق
گفتی که بیا جعفری فدای گریه های تو
گفتم که بیافدای تومیشوم شاهکارعشق
گفتی‌ که بیا مجنون تویی سپیده کیست ؟
گفتم که بیا فدایش شده ام به دار عشق


علی جعفری

چه می شود گفت

چه می شود گفت

از این خسوف

از این حجاب

که در حافظه ماه

می دود

آنقدر

که تو گویی

روی گونه های بنفشه

جای پای شب مانده است

درهای بسته

حتی سنگ را

با خود می برد

و غروبی اینچنین

به بهای تقدس الواح بابلی

چوب حراج به روشنایی

روز می زند

و حالا تو می پرسی

که چرا تا ابد

از ذهن ماه

پاک نمی شود

این لکه سیاه ؟

پاک نمی شود اما

همیشه

در دیالکتیک فصل‌ها

در پی هر زمهریری

می آید بهار .


کامران اسدی