رسیدیم به هم

رسیدیم به هم
آنگونه که شبنم
به گلستان پُر از گل
یا پرستو
به دشتی پُر از
سوسن و سنبل
یا شقایق که نیازش
به نم سرد
یا قناری
که پُر از چهچهه درد
رسیدیم به هم
آنگونه که صبح
می‌رسد از راه
یا که چشم می‌گشایی
از پس یک خواب دل‌انگیز
رسیدیم به هم
تا که جوبار شود
چشمه خورشید
دشت خشکیده
بجوشد به برش
سنبل و نسرین

مهرداد درگاهی

این شعرِ غزلواره، غزل نیست قصیده ست

این شعرِ غزلواره، غزل نیست قصیده ست
قرنی ست که رخساره ی معشوقه ندیده ست

دیوان مرا خوانده یقینا ولی انگار
از قصه ی هجران من هرگز نشنیده ست


روزی که جوان بودو جوان بودم و عاشق
تا این سر پیری که سراز عشق بریده ست،

صد نامه نوشتم که پیامی بفرستد
یک بار پیامم به پشیزی نخریده ست

با دانه ودام وکلک وحقه نشد کار
این کفتر نااهل من از بام پریده ست

روزی که قرار من و او تا به ابد بود
می گفت قلم بر همه جز یار کشیده ست


گفتم به دل از چاشنی عشق چه دیدی؟
گفتا که به جز هجر و جفاهیچ ندیده ست

عباس جفره

زمستان همیشه با تو سبز خواهد ماند

زمستان همیشه با تو سبز خواهد ماند
ای به جا مانده از فصل بهار...

باران ذبیحی

شعری برای باران با واژه های ابری

شعری برای باران با واژه های ابری
قلبم پر از ستاره با دیده های ابری
آواز دلنشینی ست باران پشت شیشه
همسازی ترانه با نغمه های ابری
در اعتماد سایه خوابیده بود دستم
دور از غم غریبی یا غصه های ابری
در دستهای زردم یک باغ خیس روئید
هر قطره لاله ای شد با شاخه های ابری
در رنگ وبوی باران پرواز کردم از شوق
دور از زمین شدم من از خانه های ابری
در آسمان امروز جشن صفا بپا شد
گلهای اطلسی با پروانه های ابری
رنگین کمان امروز پرواز رنگها بود
آبی آسمان و رنگینه های ابری
بعد از غروب باران باز آمدی دوباره
تکرار عشق من در آئینه های ابری


مهدی عبداله زاده

امروز دلم پر شده از ماتم عظمی

امروز دلم پر شده از ماتم عظمی
از کرب و بلا می رسدم بانگ غم افزا

هر سو نگرم نوحه و درد است و تکاپو
هر جا که روم پرچم اندوه تو بر پا

شد غلغله در بارگه باب حوایج
هم ولوله از یاد تو در عالم بالا

شد چله ی هجران تو،این غم نه تمام است
هر شام و سحر غمزده خلقی به تمنا

از مهر تو روشن شده هر شام سیاهی
وز نام تو بشکسته ستم،ای شه والا

انعامی به درگاه تو آمد به پناهی
باشد که ز فضل تو برد بهره،کریما

غلامرضا انعامی

این قوم حج نرفته چه تعبیر می کنند

این قوم حج نرفته چه تعبیر می کنند
گرد نفس اسیرند و تفسیر می کنند
در ذهنشان بجز عیش و نوش نیست
در عیش و رقصند و تکفیر می کنند
این قوم حج نرفته به گرد فسادشان
در جستجوی لذتند و تزویر می کنند
پیداست فقر حیا در وجودشان پر است
برقامت برهنگی همه تحریر می کنند
صدها هزار لاله ی شاهد دراین وطن
در خون تپیده اند چه تقریر می کنند ؟
آن لاله های سرخ در کوه و رملها
در خون فتاده اند و تکبیر می کنند
فرزند محرمند و همه تشنه ی فرات
چون رهروان حسین همه تنویرمی کنند
هرگز مجال هرزگی برما روا مباد
در کوی دوست بمانیم که تقدیر می کنند

مصطفی مروج همدانی

تو عشق بسرای

تو عشق بسرای

من می سرایم تو را

تو آوازی

من می خوانم تو را

مریم سپهوند

مانندِ سپیده پاک و زیبا شده ای

مانندِ سپیده پاک و زیبا شده ای
پر شور ترین حرفِ لبِ ما شده ای

خورشیدِ من از چشم تو بیرون آید
فانوسِ من و دیده ی دریا شده ای


سپیده اسدی