ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دوازده شب
سکوت است و
سکوت
که به طبل خیایان می کوبد
خبری از سمفونی آب جوی نیست
پدال ابرها هم
بیهوده پایین و بالا می شود
چند تایی پلاستیک
مثل سیزیف در سراشیبی سرگردانند
روی آسفالت
رد لاستیک ها
بوی لنت ترمز
و عطر مشکوک گلایل های جدول
در خیالم
در شکه ای آمد و رفت
و ناگهان
ماه که روی پلک پنجره ها
مهتاب می ریزد
چطور بگویم درسا
شاپرکی افتاده از
ارتفاع تاریکی
دلش خون است
هم از دودها
هم از میکروب های آدم نما
گلبول سفید گل سرخ
و چقدر
این پل های هوایی تکیده اند
ما
پا روی سیم های اتصال گذاشته ایم
کاش می شد
تا سیاهی ها را رنگ بزنیم
می دانی
آسمان حریر دریاست و
ستاره ها ماهی
کاش می شد
به جای شیشه
فرمان های خود سر
ماشه و تیشه
به ستاره دست بزنیم
بمان درسا
فردا آفتاب
از بالاترین نقطه کوه
ته مانده برف ها را می مکد
بمان حالا
که رد گیلاس ها
ماسیده روی بلوز سفید تنت .
کامران اسدی
صورتها
صورتها
آغازشان، کجاست
شاید
ابتدای چشمان تو باشد
آخر
کدام گلی
به
بن بست می رسد
بگذار
تا
چند روزی
مهمان ،آب و نان ،آغوش
تو باشم
من
از عشق
با اطلسی ها ،گفتم
گفتند:
که ما
هنوز، باز نشدیم
می دانم
شانه ها
جاده های فرود و پروازند
برای همین
برای پریدن
باید
تا
به ریشه های رود ، چنگ بزنیم .
کامران اسدی
خلاصه
از بطن دو تا آغوش پا به ماه
به هوای ریشه
پر زدیم
در کوله بارمان
سودای نارنج
من تو بودم و تو من
انگار زندگی روی طناب راه می رفت
چقدر روی سیم های مست
پایین و بالا شدیم
لبخند از سر لبها می کوچید
هر بار
که خورشید برای زمین
چای غروب می ریخت
تو به من گفتی
یا این همه دریا
پس چرا
سقف حقیقت چکه کرده ؟
بالهای تو اما
خوب بُر خورده بود
راستی
یادت هست
چقدر در بالهایت
خاک آزادی بار زدی
وقتی
آفتابی نمور
گردش خون ماه را هل داده بود
حیف
که من ماندم
و تو پریدی
تا بادها را جارو بزنی
ابدیت
میوه کاج را
به تو تعارف کرده بود
کامران اسدی
چه می شود گفت
از این خسوف
از این حجاب
که در حافظه ماه
می دود
آنقدر
که تو گویی
روی گونه های بنفشه
جای پای شب مانده است
درهای بسته
حتی سنگ را
با خود می برد
و غروبی اینچنین
به بهای تقدس الواح بابلی
چوب حراج به روشنایی
روز می زند
و حالا تو می پرسی
که چرا تا ابد
از ذهن ماه
پاک نمی شود
این لکه سیاه ؟
پاک نمی شود اما
همیشه
در دیالکتیک فصلها
در پی هر زمهریری
می آید بهار .
کامران اسدی
بدلی بود
دل خوش به اینکه
زیر پا
نمی شود
گل کاغذدیواری
در عصری که
مبل ها
ریشه فرشها را
جویده اند
پرده پیچیده
طومار پنجره را
و لحظه هایی
که بی عارند
اما غبطه می خورد
قاصدک
به ایستاده درختی
که با دار کوب
از یک جوی
آب نمی خورد .
کامران اسدی
گمان نکن
که با کاشتن نور
در چال گونه های شفق
به مرداب شب
نمی رسیم
حواست هست
بابونه های دریا ندیده
با قطره های بی تقدس باران
از مرز آفتاب گذشتند
از گرده زمین پایین بیا
دیگر
گوشش به هیچ صدایی
بدهکار نیست
این مسیر پیچ در پیچ
خشکیده برکه کوچکمان
نوک می زند مرغ ماهیخوار
به چشمان خیس
هشدار !
در روزگاری که شاخه ها
دیگر
قد نسیم را
به چلوار باد
کوک نمی زنند
باید
راز خط های سفید خیابان را
از مهتاب پرسید .
کامران اسدی
تو یخ پاره قطبی
غرق در التهاب فراموشی
سرسرای کویری
پا خورده خورشید
عاری از ابرها
لبریز از فاصله ها
دست به سینه آسمان
که می کشی
آه می کشد از این همه آه
که به بالا می رود
بیا تا با هم
نگاهی به قفل کهنه خانه بیاندازیم
و به درهایی
که برای التیام
زخم های تو روزی
گشوده می شوند
به سقوط بیاندیشیم
نه از بلندای آسمان
که از پرتگاه خویشتن مان
من اما خوشحالم
که تو مثل آن شکوفه یا برگی
که به جز درخت سبزی در بهاران
به کسی نمی آویزی
کامران اسدی