پسِ کوزه دُردِ شراب دیرینِ ماست
درد شراب، ضامن سبوی آگینِ ماست
بس بگردان ساقیا دگرکه میخواره شویم
چون کوزه بیفتد ز حال شیرینِ ماست
رضا فریدونی
غمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
چو در روز دیدار دلبر نیابد
به درماندگی شب به ساحل نشیند
نشد وصل معشوقه او را فراهم
به دنبال این حل مشکل نشیند
شبیه مریضی که بی چاره مانده
بدنبال درمان عاجل نشیند
چو گاهی نمانَد به دل تاب دوری
به دیدار آن ماه کامل نشیند
چنان مرغ وحشی ِ سرگشته روحش
تمنا کند عشق و در دل نشیند
شده دام عاشق دو ابروی مشکی
که با چشم در دور باطل نشیند
بسی معجزه پشت هر لحظه جاری است
که معشوق آید ، مقابل نشیند
به بوسه به دیدار ، آغوش و وصلش
هر آنچه کند حل مشکل ، نشیند
به روز مصیبت به دریای مشکل
اگر مِهر او گشته شامل ، نشیند
بیت نخست از طبیب اصفهانی است
فریما محمودی
غم را نمییابم از اینجا که منم
درد را نمیفهمم از اینجا که منم
خونی در من جاری نبود و رگهایم همه خشک
چونان کویری تشنهی یک قطره آب.
سرمایی در من آتش میگرفت
و بهمن یی که نامش را جهان گذاشته بودند
بر سرم ریخته بود،
زلزلهیی هر دم زانوهایم را به لرزه در میآورد
بی آنکه زانوی دیگری را تکان دهد،
در من آتشی میگداخت که تشنهی یک قطره آب بود.
نفسم از حدش تنگتر بود
و بسیار از آنچه که میبایست بیشتر،
چشمانم را توان دیدن نبود
گوش هایم را توان حس کردن،
هرچه میدیدم کم بود
هرچه میشنیدم کمتر
حال آنکه هیچکدام را سیرمانی نبود
و هرچه بر آنها نافذ بود زیادت میکرد؛
در تمام حواس پنجگانهام حسی بود که تشنهی یک قطره آب بود.
غم را یافتم
درد را لمس کردم، به قلب فشردمش
بهمن اما هنوز روی سرم آوار بود
و زلزلهیی در زانوهایم جاری،
در من هنوز آتشی میگداخت که تشنهی یک قطره آب بود
دریا را شنیدم،
عطرها را لمس کردم
و آواها را چونان جواهراتی بس گرانبها در قلب گذاشتم؛
در من آتشی میگداخت که بهمن را ذره ذره آب میکرد.
در نیمه شبی بس تاریک،
در پیچ و خمِ اندوهِ به قلب فشرده
هیچکس را رغبت برداشتن نعش ترک خوردهام نبود
هرچه در توانم بود را یافتم
نعش خویش را در آغوش فشردم
قطره قطره امیدْ گریستم بر کالبدی تهی.
قطره همه من بودم
و دیگر هیچ چیزْ درونم تشنهی یک قطره آب نبود.
نرگس منتظری
بیا و بنشین کنارم که غزل دم کرده ام
قندان دلم را پر از قند کرده ام
یک لحظه بیا کنار من بنشین
که برایت کمی بوسه آماده کرده ام
گلی حسینی
تورفته ای
و حال دلم خوب نیست
همه جا هستی
به خانه به کوچه به خیابان
ازسماجت آینه
"تاتیره ترین عمق ها"
هزار ایستگاه درمن
خیره ام
به قطاری که نمی آید
باقر_اکبری
دعایی زیبا از بابا طاهر :
خدایا دانشی ده ؛ غم نگیرم .
بده آرامشی ؛ ماتم نگیرم .
خدایا از شهامت بی نصیبم،
شهامت ده که آرامش بگیرم.
خدایا ؛ این تفاوت بر من آموز.
که در گمراهی مطلق نمیرم.
تصور کن که من در یک شب آرام و بارانی
تورا می بینمت در کوچه ای..یا یک خیابانی
تصور کن که بعد از اینهمه دلتنگی و حسرت
ببینم من تو را...آن هم کجا.. در اوج ویرانی
صدای نم نم باران و بوی خاکِ نم خورده
چه غوغا می کند یک بوسه از لب های مرجانی
لبت را با عطش،با بوسه ای مستانه خواهم بست
دلم را می فشارم بر دلت... با یک فراوانی
نه فرصت می کنی چیزی بگویی مانعم گردی
نه خود می گیری از لبهای من لب را به آسانی
تصور کن کمی در زیر باران هم قدم باشیم
بگیری دست من را مثل فیلم هدیه تهرانی
من آن شب می شمارم با قدم های تو تهران را
تو خود را می زنی آن شب به جای هدیه.. می خوانی
چه می گویی به من وقتی بفهمی عاشقت هستم
چه می گویم به تو.. اصلا نمی دانم.. تو می دانی؟
سعید غمخوار