عصر آخر شده

عصر آخر شده
دجال و خرش معرکه گیری کردند
همه دورشان جمع شدند
و گفتگویی کردند
پخش حلوا شده
دجال و ملک رویِ بنا میخندند
گفته بودند روزی
عهد انسان خون است
بشر از عشق و وجود و معرفت
مکنون است
بشنیدید عاقبت اندیشان
غافل از زیرِ بنا بود
که ملائک پیش بینی کردند
چون فقط خالق عشق داند
عهد انسان حق است
بشر از عشق و وجود و معرفت
برحق است
که چنان
نگفته بودند روزی
در سلوک اساس انسان خلق است

رضا فریدونی

ای آخر بی جانم

ای آخر بی جانم
آتش افروز، برآ جانم
هرچه اندر بستر می خانه ویرانم
از رستن باده بیزارم
هم سفر بادم
آتش افروز، برآ جانم
در آرزوی آن
وانگهی عصیان و سرگردان
گویم ز فراز عشق مردودم
من که از آبم
همچو مستان
در کنج این غم خانه دیوانم
هستی، یک قطره اشک بود
مستی، ذره ای آگاه تر از پلکانم
ای هیچ و بی پروای راه
میان عشق و آتش تشنه ی آبم
هم سنگر خاکم
آتش افروز، برآ جانم


رضا فریدونی

عشق را قضاوتی در کار نیست

عشق را قضاوتی در کار نیست
پرونده ها دست شیطان است
واقعیتِ مصنوعی
هر لحظه زندگی جان است
یا هم نوایم
گریه بود دوایم
که صریح گویم با عرض پوزش
مقصر اصلی خود انسان است
ماجراجویی هم
حکایتی از زبان داستان سرا است
روشناییت
در لا به لای چهره تاریک دنیا
نوشتنت
از غروب دلگیر فردا
سرچشمه مسیر حیات است
دریافتم
که نکوی سادگی
جلوه روی جهان است

رضا فریدونی

آن کیست نظر کرده ز شب واگشته حالم

آن کیست نظر کرده ز شب واگشته حالم
این پیمانه را پر کرده که گمگشته حالم
یا یک نظر کرده جهان را چو دگرگون
یا دستمان حلقه ببسته که دگر سرگشته حالم


رضا فریدونی

پسِ کوزه دُردِ شراب دیرینِ ماست

پسِ کوزه دُردِ شراب دیرینِ ماست
درد شراب، ضامن سبوی آگینِ ماست
بس بگردان ساقیا دگرکه میخواره شویم
چون کوزه بیفتد ز حال شیرینِ ماست

رضا فریدونی

ناکجا خوابم کزین عالم سفر گشتم

ناکجا خوابم کزین عالم سفر گشتم
وابسته خاک و گم گشته درین دشتم
خوشا همسفر راهم وز یار طلب کردم
در حلقه آن خوابم و بیدار بگذشتم


رضا فریدونی

هیچ نمیتوانم بگویم در وصف تو

هیچ نمیتوانم بگویم در وصف تو
تو بگو من بنویسم
نامه ای با موضوع خود می فرستم، در انتظار جواب ...
رضا فریدونی