ای غم

ای غم
در خانه‌ای
کنار اندوه جهان
مرا زندانی کردی
و آن ناراحتی
های دردناک و
آن چشمان پر اشک
را مثل خنجری بر
سینه ام فرو کردی که
همچون بارانی بر
دنیای منِ ویران بارید
مثل آنکه باران
بر کویری خشک
باریده باشد...

مارال کناررودی

عشق...

عشق...

با این همه تبعیض...

این همه درد...

ذره ذره ...

عاشق می کشد...

بی هیچ خون خواهی...

بی اشک معشوقی...

یا حتی یاد بودی...

منتقم کجاست ؟

مجید جاوید

چه در دل من چه در سرتو

چه در دل من چه در سرتو
من از تو رسیدم به باورتو
چه در برتو چه در برخاک
من از چه بگویم بجز داغ غم تو
چه در سیاهی شب چه در سپیدی روز
چه فرقی است هر دو گرفتارم در غم بی مثال تو
چه بغض در گلوی من چه اشک بر دیدگان تو
چه سود به زخم دلم از دشنه بی وفای تو
چه بغض فروخفته ام چه زجر به تن کشیده ام
من از خود گذشته ام تا که رسم به خاک تو
با که بگویم از غمم از شبی چون جهنمم
می رسد زهر طرف دشنه ای برجان تنم
چه گویمت زحال خود مرگ رسد به دادمن
درد سلوچ کم شود از دل و دیدگان تو

امیرحسین سبط

گل وگلدان

هرگز نمی‌توان گفت
گل عاشق‌تر است یا گلدان...

گل و گلدان
یک روح در دو بدن نیستند؛
اما جسم و جانشان
در هم تنیده است


شبنم حکیم هاشمی

شهریور که می رسد از راه

شهریور که می رسد از راه
دلم می خواهد
مثل تک درخت تاک
انگورها را
به میمنت و سرخوشی
شرابی کنم
و بعد لبخند تلخی بزنم
به دنیا و دارش


علی ربیعی

روزهای خوب خواهند آمد

روزهای خوب خواهند آمد

تو به صدایت میرسی

و من

زیر آسمانی که به عطر سکوتت دلباخته است

آرزوهای شکسته ام را بند میزنم

جمع میکنم

گیسوی ماه را از شانه های شب

دست میکشم بر خیال حوض

زمان عمیق تر میشود

و ماهی ها بزرگ

آنقدر عمیق

که نگاهم غرق میشود

قدم های باد را که دنبال میکنم

به ادامه ی چشم هایت میرسم

آستین شعرهایم خیس میشود

در باغ حرفهایت آتشی روشن میکنی

و برای چند ساعت که شده

زندگی، همه جا را خوب خواهد دید.

شهلا گرگانی

زمان آن شده که سوی تو روان باشم

زمان آن شده که سوی تو روان باشم
به رهنوردی این راه جانفِشان باشم

درون خویش شدم ذوب در غمت تا باز
چو اشک خویش به سوی حرم روان باشم

سیاه رویم و با این وجود همواره
امیدوار بدان یار مهربان باشم

غریب وار به راهت روان شدم ای عشق
که یک مسافر بی‌نام و بی‌نشان باشم

منم که در دل خود ذره وار می‌خواهم
که جزء کوچک و دیّار کهکشان باشم

سریع می‌روم و نیست در دلم آرام
که رهسپار به همراه کاروان باشم

ببین که شوق درونم چنان به جوش أمد
که بی نفس به سوی شهر تو دوان باشم

در اربعین حسینی به دل شده الهام
که پرکشان به سوی نور جاودان باشم

به لطف یک نظر ارباب می‌خرد مهدی
مرا که غرق تمنای بیکران باشم


مهدی رستگاری

اشک های من ...

اشک های من ...
شعر نابی ست ...
تصویری به جای کلمات ...
تا زنده ام ،شعر مرا فریاد کنید.


رقیه مرادی