مرا به دامنه های البرز

مرا به دامنه های البرز
به سایه های سبز چنار ببر
به سرمستی بره های جوان
به عشق چوپانان این دیار ببر
مرا به شوق دیدن یار
به بامداد لذت دیدار ببر
به مرزهای دور وطن
به پایان انتظار ببر
با ترانه ی مرا ببوس
به وداع آخرین بار ببر

علی ربیعی

شهریور که می رسد از راه

شهریور که می رسد از راه
دلم می خواهد
مثل تک درخت تاک
انگورها را
به میمنت و سرخوشی
شرابی کنم
و بعد لبخند تلخی بزنم
به دنیا و دارش


علی ربیعی

می توانم حقیقت را دوست نداشته باشم

می توانم حقیقت را دوست نداشته باشم
می توانم بهار را با پروانه هایش
صحرا را با غزال هایش
آسمان را با ستاره هایش
اردیبهشت را با شکوفه هایش
دوست نداشته باشم

می توانم حتی زندگی را
دوست نداشته باشم
اما نمی توانم تو را دوست نداشته باشم!

علی ربیعی

رویا یک واقعه ست

رویا یک واقعه ست
در جان آدمی
نمی شود او را زندانی کرد
تمی شود او را دار زد
نمی شود به او گفت از جلو نظام
رویا مختص آدمی ست
مثل رنج
مثل هجران
مثل عشق
مثل آزادی
رویا با هر آدمی به دنیا می‌آید
خدایی می کند
و با مرگ هر آدمی
آن رویا هم می میرد
اما من خواهشی دارم از شما
که مُهر و نشان آدمی دارید
اجازه ندهید کسانی
به رویاهای شما دستبرد بزنند
و از شما بخاطر رویاهایتان توضیح بخواهند
آنها کسانی هستند
که نمی خواهند شما رویا داشته باشید
فریاد بزنید من نیز رویایی دارم
رویای آزادی!

علی ربیعی

از دور نگاهت می کنم

از دور نگاهت می کنم
از دور می بوسمت
از دور نگرانت هستم
از دور دلم را به پایت قربانی می کنم
از دور فراموشت نمی کنم

علی ربیعی

می خواهم برای همیشه دوستت داشته باشم

می خواهم برای همیشه
دوستت داشته باشم
و دنیا را از چشم تو بببنم
اگر هم روزی به پایان رسیدم
نگران نباش
رویاها ماندگارند

سینه به سینه نقل می شوند
مثل آن دیدار کوتاه
شعرها را هم که نوشته ام
رویاهای من هستند
که با عشق به تو تقدیم می کنم
بیاد داشته باش
همه را به قاصدکها بسپار
تا هر جا که رفتند
خاطره عاشقانه ترین دیدارمان را
با خود ببرند
آن بعد ظهر طلایی رنگ اسفند
در آرامستان
دست رو چشمانت گذاشتی و گریه کردی
و بعد گفتی برو
و من هم رفتم
این عاشقانه ترین رفتن همه عمرم بود

علی ربیعی