لعنت بر رفتنت که قشنگ می‌روی

لعنت بر رفتنت که قشنگ می‌روی
ای جانِ جانم
بی‌جانم کردی
و در این دشت خشکیده
مرا تنها رهایم کردی
و بر ساحل عاشقی مان
با طنین موج‌های نامهربانی،
غم را فرود آوردی
و رفتی و من هنوز بارانی م...

مارال کناررودی

ساده دوستت داشتم

ساده دوستت داشتم
بی‌بهانه میخواستمت
برای آرامش روحم
تپش قلبم
تو اما
در سکوت عاشقی ام
هیاهو را بنا کردی
من  خیالات ممکن خواستم
و تو ناممکنش کردی
من سخت بودم
و تو آسان
تو رفتی و من
در این کلبه کوچک
عاشقی مان تنها ماندم
حتی تا ثانیه های آخر الان
آخرین لحظاتِ خیال تو
بر گوشه قلبم
بی اراده نقش می‌بندد
اما من آرام آرام
با غبار  خیانت تو
در حال فرسوده شدنم و تمامم
در حالیکه در قلبم به غروب
عشق مان چشم دوخته ام
و نمی دانم با این حجم
از نبودن چه کنم...؟

مارال کناررودی

زمان، در حال گذر است

زمان، در حال گذر است
حتی همین حالا
همین حالا ای که
در پی خواندن این متن، گذشت...
همین حالا، همین حالا ای که
یک برگ از درخت افتاد و
در آغوش زمین غلتید
همین حالا، همین حالا ای که
در حسرت یک لبخند گذشت
همین حالا، همین حالا ای که
با یک پلک زدن
با دیدن تابلو های رو دیوار
با یادآوری خاطراتی که
بر دیوار قلبت نقش بسته‌اند
گذشت
همین حالا، همین حالا ای که
همهٔ این‌ها گذشت اما من
از تو، از خاطرات با تو
نخواهم گذشت...

مارال کناررودی

در سکوت صدایت میزنم

در سکوت صدایت میزنم
صدایم را میشنوی؟
برایت از عشق آواز میخوانم
الفبایش را تو نغمه خوانی کن
و نجوایش را گوش کن
که چگونه تو را هر لحظه
می خوانم و می خواهم
تو در آغوش دلتنگی های منی


مارال کناررودی

ای غم

ای غم
در خانه‌ای
کنار اندوه جهان
مرا زندانی کردی
و آن ناراحتی
های دردناک و
آن چشمان پر اشک
را مثل خنجری بر
سینه ام فرو کردی که
همچون بارانی بر
دنیای منِ ویران بارید
مثل آنکه باران
بر کویری خشک
باریده باشد...

مارال کناررودی