خـاکسترم و بـاد، مــرا خـواهـد بـرد
ایـن جـنـگل بـیداد مرا خـواهد بـرد
هـرچـنـد کـه جـان بـه راه او بـگـذارم
خـاکـی ست کـه از یاد مرا خـواهد برد
نیلوفر سلیمانی
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی
=
استاد شهریار
با اینکه تیرگی همه جا بی تو با من است
در من چراغ یادِ تو هر لحظه روشن است
چشم تو این توهّم گم کرده راه را
گنجینه ی همیشه ی آیات متقن است
ای مژده ی شکفتنِ من در بهار عمر
باغ دلم بدون تو درگیر بهمن است
در من کبوتریست که بی بال و پر مدام؛
در فکرِ تا حوالی تو پر گشودن است
با من که جز غمِ تو رفیقی نداشتم؛
این روزها زمین و زمان نیز دشمن است
گلزار واژه های غزل بی حضور تو
ماوایِ بلبلی است که در حال شیون است
سر می کشد به عرش خدا با تو شعر من
از بس حروف نام بلندت مطنطن است
ای عشق ای بهانه ی شیرین زیستن
تکلیف من بدون تو با مرگ روشن است
زهرا وهاب
شنیدم که چشمان تو کیمیاس
بدیدم که چشمان تو بی ریاس
در این روزگارِ غریبه پرست
فقط دل به تو بستن است احتیاج
اگر راز این قلب من فاش شد
دهان من از حرف تو پاک شد
به دور از همه مردم تیره رای
بگردم به دور رُخِ حیله گر
سیّد ستاره حیدری
توصیف می از مست شنیدم روزی
گفتا به بهشتم برد این بهروزی
هرگز تو به فردا نتوانی رفتن
امروزه اگر فکر غم دیروزی
رامین خزائی
محمود درویش
بارانی آرام در پاییزی دور
===========================
بارانی آرام در پاییزی دور
وَ گنجشکها آبیاند… آبی
وَ زمین، ضیافتی.
به من مگو که من ابرِ فرودگاهام
چون من هیچ نمیخواهم
از سرزمینی که افتاد از پنجرهی قطاری بیرون
جز دستمالِ مادرم
وَ دلایلی برای مرگی نو.
بارانی آرام در پاییزی غریب
وَ پنجرهها سفیدند…سفید
وَ خورشید اناری در گرگ و میش عصر
وَ من نارنجبُنی متروک
پس از چه رو میگریزی از تنام
حال که من هیچ نمیخواهم
از سرزمینِ خونواژهها و بلبل
جز دستمالِ مادرم
وَ دلایلی برای مرگی نو.
هر پاییز در جنگل قدم میزنم
تا چهرهام را با باران بشویم،
برگی زرد
برگی سرخ
برگی شعلهور چون آتش،
از خودم میپرسم
بهراستی اینها برگاند یا اندیشههای درختان؟!
آیا جنگل هم اندوهگین میشود
و گریه میکند ؟
آیا جنگل هم خاطرهها را درک میکند
آیا درد میکشد
آیا ناله میکند؟!
آیا درختان گذشتهشان را بهخاطر میآورند؟!
((سعاد الصباح))
باران
نام کوچک توست
که در کوچه هایش
در محلّات خاطره
پروانه ها
گل دست فروشی می کنند
پرویز صادقی