ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
نقش بسته ست شبی تیره به پیشانی من
عالمی بسته کمر بی تو به ویرانی من
عنقریب است در این مخمصه طغیان بکند
رودِ پنهان شده در روحِ بیابانی من
من همانم که از آغاز هویدا شدنم
با خبر بود جهانی ز گران جانی من
منم آن دشت که از آتش حسرت همه عمر
شعله ور بود نگاهِ شبِ بارانیِ من
طاق ابروی تو را قبله گرفتم پس از آن
می برد رشک جهانی به مسلمانی من
داده ام تیغ به دستت؛ بکُشم یا بنواز
حد چنین است تو را گوش به فرمانی من
شده ام رام تو باید بنویسد پس این
وحشی چشم شما شرح پریشانی من
زهرا وهاب
با اینکه تیرگی همه جا بی تو با من است
در من چراغ یادِ تو هر لحظه روشن است
چشم تو این توهّم گم کرده راه را
گنجینه ی همیشه ی آیات متقن است
ای مژده ی شکفتنِ من در بهار عمر
باغ دلم بدون تو درگیر بهمن است
در من کبوتریست که بی بال و پر مدام؛
در فکرِ تا حوالی تو پر گشودن است
با من که جز غمِ تو رفیقی نداشتم؛
این روزها زمین و زمان نیز دشمن است
گلزار واژه های غزل بی حضور تو
ماوایِ بلبلی است که در حال شیون است
سر می کشد به عرش خدا با تو شعر من
از بس حروف نام بلندت مطنطن است
ای عشق ای بهانه ی شیرین زیستن
تکلیف من بدون تو با مرگ روشن است
زهرا وهاب
بی چتر روی باور من سایه گستری
در فکر بغض آینه های مکدری
ای جمع هر چه حُسن, نگاه بلند تو
با آنچه در خیال نگنجد برابری
تکرار حرف عشقی و با شیوه ای غریب
تعبیر شاعرانه ی شوقی مکرری
از بغض های خیس تو پیداست روز و شب
دلواپس حقارت روحی محقری
ای ذره ذره از تو جهانم غنی شده
همواره در هوای خیالم شناوری
من روح سرد یاسم و دل خوش به این که تو
برعکس روح یاس من امید پروری
بی بار منت از همه عطارهای شهر
در ذات خود به قدر کفایت معطری
خون است سهم آنکه به مهر تو دل سپرد
گلگون تر از کرانه ی دریای احمری
ای عشق ای تمام جهان مبتلای تو
از آنچه در خیال من آید فراتری
زهرا وهاب
جا مانده روی زندگی ام ردِ پای تو
پیچیده بین باغ الفبا صدای تو
انگار از بهشت خداوند چشمه ای
جاری است غرق نور یقین زیر پای تو
هرگز برای وصف دلت گفتنی نشد
این واژه ها که شعر شده با هجای تو
دور از نگاه سرد زمین رشک میبرد
هفت آسمان به وسعت جغرافیای تو
ای قله ی نجابت همواره سر به زیر
حقا که تنگنای زمین نیست جای تو
رویای سبز تخته سیاه کلاس عشق
بوده ست لمس روشنی دست های تو
در پرتو کلام شما قیمتی شدم
این مس فقط طلا شده با کیمیای تو
سر سبز شد مسیر رسیدن به شهر عشق
از همت نگاه بیابان زدای تو
ماندم فقط در این که تو بودی خدای عشق
یا عشق بوده معجزه ای از خدای تو؟!
زهرا وهاب
چنانکه سقفِ خیالِ تو, سایه سار مناست:
عجیب نیست؛ اگر سایه, غمگسارِ من است
چه رونقی است نهان, در نهانِ شهرِ دلم؛
که هر کجا که غمی هست؛ رهسپارِ من است
برایِ من که غریبم میان موطنِ خویش؛
همین بس است؛ که یادِ تو, همجوارِ من است
منم غریبه ی درد آشنات؛ پس هر کس
شبیهِ من به تو دل بست؛ از دیار من است
اگرچه زنده ام و می کشم نفس؛ عمری است:
که در نبود تو, اندوه سوگوار من است
چنان در آتش سوزانِ عشق شعله ورم
که روح شعله ی خورشید, داغدارِ من است
جهان, نشاطِ مرا آنچنان به یغما برد؛
که شرم, از غمِ این درد, شرمسار مناست
بهار, در نظرم نیست جز گذشتن عمر؛
که با خیالِ تو پاییز هم بهار من است
دلم خوش است که در کارزارِ عقل و جنون
کمانِ ابرویِ دلدار, ذوالفقارِ من است
مرا به نام جدیدم صدا کنید؛ اینک:
شهید راه غمش , نام مستعار من است....
زهرا_وهاب