درس امروز قصه غم توست

درس امروز قصه غم توست
تو بگو، من چرا سخن گفتم؟

این که با خود می‌کشم هر سو

این که با خود می‌کشم هر سو
نپنداری تن است
گور گردان است و در او
آرزوهای من است


سیمین بهبهانی

هرچند رفته ای و ‏دل از ما گسسته ای...

هرچند رفته ای و
‏دل از ما گسسته ای...
پیوسته پیشِ‌ چشمِ خیالم نشسته ای‏...!

‏⁧سیمین بهبهانی

دورے راه به نزدیکیِ دل چاره شود...

دورے راه
به نزدیکیِ دل
چاره شود...


"سیمین_بهبهانی"

رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز

رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز
میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز
بگذارید به آغوش غم خویش روم
بهتر از غم به جهان نیست مرا دوست هنوز...

چـہ گویمت ؟ کـہ تو خود با خبر ز حال منے

چـہ گویمت ؟ کـہ تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، ‌نهان شدہ در جسم پر ملال منی

چنین کـہ مے گذرے تلخ بر من، از سر قهر
گمان برم کـہ غم انگیز ماہ وسال منے

خموش و گوشـہ نشینم، مگر نگاہ توام
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منے

ز چند و چون شب دوریت چـہ مے پرسم
سیاہ چشمے و خود پاسخ سوال منے

چو آرزو بـہ دلم خفتـہ اے همیشـہ و حیف
کـہ آرزوی فریبندہ ی محال منی

هوای سرکشی ای طبع من، ‌مکن، کـہ دگر
اسیر عشقی و مرغ شکستـہ بال منی ..
.

" سیمین بهبهانے "

اگر به باغ نباشی درختِ سختِ تناور

اگر به باغ نباشی درختِ سختِ تناور
چو برگ در تفِ توفان، دهن‌کجی کن و بگذر

سیمین بهبهانی

ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ

دزدی مرتباً به دهکده ای میزد، تا ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎیی از او ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪ!

رد پایی ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ !
ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ هم ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ،
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ.

ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ شما ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ.

ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.

ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ.
ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﺩﺍﺷﺖ،

ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.


سیمین بهبهانی

ای مهربان،

ای مهربان،
امروز هوا گرفته و ابری‌ست، عیناً دلم.
این اضطراب همیشگی مرا رها نمی‌کند.
چه کم دارم؟ تو بگو...

با این دل رمیده،نیازم به عشق نیست

با این دل رمیده،نیازم به عشق نیست
تنهاییم به عیش جهانی برابر است !