در سقف زمین نداشت تک ستاره ای
چشم به آسمان بود وابر پاره پاره ای
دست کشید تا ستاره ای دزدانه کند
در مُشت نشسته بود سنگ خاره ای
آهسته زیر لب به گریه گفت اقبالم کو
آمد ندای درسکوت ، تو بد بیاره ای
عبدالمجید پرهیز کار
پا در رکاب درد به هرسو روانه ام
اسب خیال بسکه زده تازیانه ام
مثل اسیر مانده ازآشوب ها بجا
تیر بلا گرفته ز هرسو نشانه ام
حالا کبوترانه دلم را وطن ربود
باید که پر گشایم ازاین سو به خانه ام
در راه می رسم به سراشیبی سقوط
بر دره ای که هست سرای فسانه ام
سیلاب غم به دست فراموشی ام سپرد
تنهاترین مسافر غم در زمانه ام
هیچ آشنا به کلبه ی دل سر نمی زند
ویران سرا است ماهیت آشیانه ام
اما به پاس صبر فراوان خود هنوز
در کوره راه بی ثمر ی جاودانه ام
سرخَم نمی کند دل" شیدا" به پای غم
تا عاشقی به پاست بدور از بهانه ام
قدرت الله شیرجزی
زِ آشوبِ جهان دل را آرام باید،
درون سینه صبر ره دل ایوب باید.
زِ درد و رنج اگر خواهی رهایی،
چو مردان خدا دلی محبوب باید.
به لب شکایت و در دل رضا با حکم یزدان،
که راز عاشقان با صبر مکتوب باید.
مزن فریاد، اگر تیری ز تقدیرت رسیده،
که در میدان تقدیر، آنکه صابر خوب باید.
ببین هر برگ عشقی را که با باد خزان گفت:
مرا رفتن به حکم اوست مصلوب باید.
ربنا نسیم صبرم ده، که در میخانهٔ عقل
به صبر و رضا به رب گردون باید.
عطیه چک نژادیان
چه بی رحمانه غم دارد اتاقم
تو را انگار کم دارد اتاقم
به پاس کوچ پاییزیت اینجا
پر و برگ و قلم دارد اتاقم
مگر که آب دیده سیل بوده؟
که این سان بوی نم دارد اتاقم
نمی بینم به دیوار عکس دلدار
بسی چون دود و دم دارد اتاقم
علیه من ز رنج و درد و ماتم
سپاهی هم قسم دارد اتاقم
دری رو به رهایی نیست بی دوست
دری رو به عدم دارد اتاقم
مگر جز عنکبوت گوشه گیری
رفیقی محترم دارد اتاقم؟
مرا در آینه تهدید کردند
چه انسان های سم دارد اتاقم
خرابی اش گذشت از حد ولیکن
غرور ارگ بم دارد اتاقم
جویا نیاوری
تعریف زندگی که در این دوره ، خسته است
از دل مپرس هیچ که آنهم شکسته است
ما را گناه چیست؟ که یزدان لا یزال
درهای رحمتش که زمانی ایست بسته است
پیوند دوستی مگرش رشته پرنیان
بود از گذشته ها، که کنونش گسسته است
دیگر که لفظ عشق ز دفتر ستردنی ایست
این میوه های عشق که بی جان و هسته است
آن طفل بینوا که بدارد سرشک خون
در انتظار لقمه ی نانی نشسته است
چشمی بر این سرشک روان کن در این دیار
فردا که مرغ جان تو از دست جسته است
ای نا نجیب مختلِس مال مردمان
دلهای بسته داری و لبهای پسته است
خوش گفت نازنین که در این دوره غریب
اشک خدا به پستو بر عارض نشسته است
یک آرزو مراست که جانم چو میرود
بینم دوباره باز بهاری خجسته است
جعفر تهرانی
شوق بودن در کنارت را میاندیشم چه حیف
رنج روزگار آمد و ما بین ما دوری فتاد
چشمهایم را ببندم باز نگاه دارم تویی
چون چرا و از کجا آمدی ای شوم مراد
سید نیما کسائیان
و دست در تمنایی گس
که فراز آوردمش،
چون شاخه ای
که هیچ
میوه،
جز حسرت نداشت...
ذهنِ انگشتهامان
از بلوغ،
متورم بود
وقتی
بر صیقلیِ صفحهی دیجیتال
خیال کال باغی را تعبیر می کرد
و آن
سرزمینِ طلایی،
از روزنی تاریک
بر خوابِ
رؤیاهایمان
میخندید...
تنم
شکارِ گرمِ دندانگیری بود
که چشمِ دجّال
هر لحظه
صیدش میکرد؛
و در تکثر بیامانِ این تصویر،
امواج
مرا
به سخره میگرفتند.
خواستم
از خودم
فراتر روم؛
جا بگذارم خود را
پشتِ طاقچهی عادت
و
دست بشویم
از اینهمه
خواهشِ الکن مدام...
پیچ و تاب گوسالهی سامری،
اما
در شیب سرگیجههای تند
چشم در چشمِ زمان،
قبیله گنگ شب را
به انابت آیه های سترون
دلخوش میکرد
فاطمه کاظمی نورالدین وند
در دلِ شب
در خلوتی اندوهبار
که صدایِ خنیاگرِ سایه ها
به سویِ ماه می گریخت
و نُت های باد
به رقص در می آورد
قامتِ ایستاده ی درختان را
در دلِ جنگلی خاموش
چشمانی
به امید فردای روشنِ
این سرزمین
بی صدا می گریست.
فریبا صادق زاده
زیباترین موسیقی
آوای تن تو
در حصار آغوش من است
نتهایش با هر نوازش انگشتانم
زیر و بم میشود
و این، تمامیت عشق است
که دوستداشتنت
را به تصویر میکشد.
سیدحسن نبی پور