خواهش مکن ای دل به تمنای ابد
کز دولت عشقت به تمنا نرود
از دوری تو کیست که خواهش نکند
از دولت منای تمنای ابد
من، سر از سر تو از دور، خیزم
از دوری آن همه ابروی، خیزم
ابر ابر روی تو می دانی چیست.
آن همه آب گرفتن بر روی تو نیست؟
حکمت و پند به خجلت بشنست
ای بی عفت و بی خجلت زشت
عارف پیش تو آمد پس اش زدی و گفتی
من بهتر از اویم ماه ترین امت حاکم هستم بعد هم کشتی
کشتی به کجی تو ندیدم در عالم به مقصد برسد
این نکته ندانی بدان مقصد تو ته گورستان های ابدی است
ای صبر و شکیبایی خدای منان
آن دولت بی خردی را بردار با عز و جلال
آن کرده خرد را مگذار پوچ شود
آن بی خردان را مگذار ریشه دوانند در جان و تن ما
صاحب علم را بر زمین بر مدار طوسی بنهار
تا همه جان گیرند، خردمند شوند،
پا بر زمین جولان خیزان، سوی طاغوتیان بنهارند
آن گرز، گریبان خیزان
تا عمر هر طاغوتی به سر رسد
تا دولت جان تا ابد پاینده بماند در
آغوش خداوند مهرورزان
تو گویی کیست خداوند جهان
من در فکر دانایی تو پیر شوم ای نادان!!!
کوهسار بزرگوار
هر چند ما به مهر تو ، ایمان نداشتیم
عاشق شدیم و فرصت کتمان نداشتیم
پاییز بود و کوچه پر از کودکان عقل
عمری گذشت و شوق دبستان نداشتیم
چنگیز چشمهای تو ، با روحمان چه کرد
ما را چه شد که جرات طغیان نداشتیم
ای سینه ی دریده ی من در هجوم تیغ
از ابتدا میلی به این دونان نداشتیم
ای آرزوی سوخته، ای خواب ناتمام
آغازمان کجاست که پایان نداشتیم ؟
جهانگیرزمانی جونقانی
کنعان که رها شد ز غم و غصه یعقوب
من ماندم و عشق تو و یک لشکر مغلوب
در جنگ غمت بی سپر و زخم پذیرم
تیرت به دلم خورد جهانم شده آشوب
من مات ترین مرد در این معرکه بودم
بر گوش دلم خورد غمت با چَک دژکوب
در بند شود یوسف اگر یار نفهمد
این قدرت عشق است که زلیخا شده مقلوب
باشد که منم از غم عشق درس بگیرم
الله کند مهر مرا در دل محبوب
ای عشق مرا نیز بسوزان که بسوزم
یا یار مرا خوب کند ، خوب ترین خوب
یعقوب و زلیخا و تو و یوسف و کنعان
عشق است دلیلی ز پس هر غم مطلوب
ای عشق همانگونه که جان شد ز تو پویا
عمری است وجود تو مرا کرده دل آشوب
سجاد ممیوند
من از جایی میآیم
که درختان
با ریشههایشان حرف میزنند،
نه با برگها.
و هر نسیم،
رازهایی دارد
که نمیشود با صدای بلند گفت.
در خیابانها
کفشها بیشتر از آدمها قدم میزنند،
و چشمها
سالهاست که فقط نگاه میکنند،
بیآنکه ببینند.
ما نسلِ "فعلاً حرف نزن" بودیم،
نسلِ صبر،
نسلِ مدارسی
که دیوار داشتند، اما پنجره نه.
کتابهایی خواندیم
که بیشتر از فهم،
به حافظه نیاز داشتند.
و یاد گرفتیم
بلند فکر کردن،
جرم است.
درختان را نشانمان دادند
اما ریشهها را پنهان کردند.
و ما
به جای بالیدن،
یاد گرفتیم خم نشویم.
آسمان، آبی نیست،
فقط کپی بیکیفیتِ گذشتههاست،
و خورشید
هر صبح
با اکراه طلوع میکند،
انگار که خجالت میکشد
از تابیدن بر اینهمه خاموشی.
اما هنوز،
در لابهلای این خاک خسته،
چیزی میلرزد،
مثل بذرِ یک رؤیای کوچک
که منتظر باران است.
و ما،
اگرچه بیصدا،
هنوز بلدیم
چطور از سکوت،
ترانه بسازیم.
عرفان قدمگاهی
هر شب به زیر نور چراغ
میرم و میگیرم از تو سراغ
روزهای قرار ماههاییست که گذشته
حالا دیگه منم و این روزهای فراق
هر شب میام به یاد قرار
و با سایه ام دیدار میکنم روی دیوار
به یادِ بودن در کنار یار
با گریه ای که تبدیل شده به کلی زار
قبلا هفته ای یک شب میدیدیم همو
الان هر شب میام و به سایه ام میگم نرو
کِی میشه بازم بیای و من ببینم تو رو
تو که خودت رفتی من هرگز نگفتم برو
الان فکرم اینه که با کی قرار میزاری
یا مثل من تنهایی با سایه ات کنارِ دیواری
تو شاید با سایه ای هستی که سرِ قرار میکاری
و من هم با سایه ای که منتظرم توی شبم بیاری
ابوالفضل دوستی
سالها بعد در توصیف تو
چنین خواهم نوشت
فلبش مملو ازاندوه و حسرت
نگفتن دوستت دارم بود
لیک من و تمام من ازهجوم
باران بوسه های نگاهش یک آن هم
درامان نبودیم.
لعیا_قیاثی
نسیمِ ساحلِ عشقت،مراتاآن ثریا بُرد
مثال ِمرغ دریایی،به سوی موج دریابُرد
چنان غرقِ خیالاتم،که رویای تُرا، دارم
عزیزم چشم زیبایت،مرا تا ناکجاها بُرد
نسیم منصوری نژاد
دنیا مبهوت طریقت یا حسین
همه محو نگاهت یا حسین
همه پروانه شمع وجودت
همه آزادگان دنباله رویت
خودت دنباله روی راه احمد
همان احمد که خوانندش محمد
همه الگو گرفته از صفاتت
صفاتت بر گرفته از محمد
محمد برگزیده از خداوند
خداوندا مرا کن در مسیرش
که باشم هم مسیر پیروانش
خداوندا مرا کن جان نثارش
که باشم عاقبت از یاورانش
حسین محمود