تا روی به من کردی و افتاد نگاهی
دل طالب آن شد که کند با تو گناهی
لبخند زدی بند دلم پاره شد ، ای وای
جز کنج لب و سینه ی تو نیست پناهی
معشوقه ی زیبای من از جنس اهورا
در جزر و مد افتاده دلم ، بس که تو ماهی
در خویش نگنجم اگر از خویش نرانی
کافی است که لبخند زنی گاه به گاهی
دور از نظرت هستم و در کنج همین شهر
کارم شده اندوه و خورم حسرت و آهی
محمد عسگری
دلی دارم،
به وسعتِ دریا،
که موجهایِ غمش،
به ساحلِ سینه،
بیقرار میکوبد.
و غمهایی،
به سنگینیِ کوه،
که شانههایِ جانم،
زِ بارِشان خمیده.
محبتِ تو، آرام،
چون ریشه در خاک،
در وجودم دوانده،
جانی دگر بخشیده.
چگونه میتوانم،
این عشق را زدود؟
این خاطراتِ روشن،
این حسِ جاودانه؟
نمیشکنم قلم را،
که شاهدِ شبهایِ بیتو بودن است.
نمیسوزانم سازم را،
که نالههایِ دل،
از پردههایِ آن،
فریاد برمیآرند.
درسته،
آتش زدی به قلبم،
با رفتنت، با سکوتت،
ولی این شرارهها،
عشقِ تو را،
خاکستر نخواهد کرد.
نرو!
برگرد، ای تمامِ هستیِ من!
که بیتو،
این نفس،
سرد و بیمعناست.
تمامِ داراییِ این دنیایِ بیرحم،
تنها تویی،
ای نابترین احساس.
بهار میآید،
با عطرِ شکوفهها،
با سبزیِ دشت،
اما دلِ من،
بی حضورِ گرمِ تو،
همچنان،
در انتظارِ یک معجزه است.
برفها آب میشوند،
و جایِ قدمهایِ تو،
خالیِ خالی،
در ذهنِ خیابانها میماند.
صدایِ نمنمِ باران،
مرثیهایست آرام،
برایِ لحظههایِ از دست رفته.
و بلبلان،
چه نغمهای سر دهند؟
وقتی که باغِ دل،
بیگلِ رویِ تو،
خاموش و بیجان است.
محمد علی مقیسه
درست در قلب هزارهٔ سوم
میانهٔ تمام طنازیهای بشر مدرن
وجبی از جهنم بنام غزه
در دستانِ ابلیس
هنوز خاکش با خون آبیاری می شود
آنجا که گلوله ها بیشرمانه
دقیق نشانه می روند
سپری از جنس کودکان را
علیزمان خانمحمدی
عشق را نتوان تفسیر کرد
گاه رنگ زلال چشمه ها
گاه رنگ ابی دریا
گاه رنگین کمان اسمان
گاه همچون خون بر جامه بازیگریک فیلم
عشق را نتوان تفسیر کرد
گاه همچون چشمه ای آرام
کندسیرآب عاشق تشنه آب را
گاه همچون دریای خروشان
بلعد اوعاشق دریا را
عشق را نتوان تفسیر کرد
گاه همچون رعد وبرق آسمان
زندآتش اَبر عاشق باران را
گاه همچون پروانه عاشق
بی خبرازظلم معشوق
چرخداوگرداب شمع
سوزانداوراجورمعشوق
لیک
پیک وصال نگذارد اورا
کو بفهمدسوز سوختن را
عشق را نتوان تفسیر کرد
نسرین شریفی
چشم در چشم تو افتاد و دلم ویران شد
دل به سودای تو بست و ز جهان خسران شد
موج گیسوی تو آتش به دل و جانم زد
عقل رفت و جهانم چو شبی سوزان شد
لب تو شهد بهشتی است که بشارت دادند
عقل رفت از کف و جانم تو بگو جانان شد
گر چه افتاده ام از دیده و دلگیرم باز
نام تو بر لب ما ورد همه دوران شد
تا تویی قبله جان، کعبه او را چه کنم
تو خدایی و دلم باز چه بی ایمان شد
زلف تو سلسله ای بود که ما را بستند
این اسیری مَثل نابِ همه کیهان شد
در دلم آتش به فروغ رخت افرو خته ای
هر چه بر آتش دل رفت غزلی جانان شد
نرگس مست تو و قامت رعنای شما
ساقی مجلس و سلطانِ همه دوران شد
جان فدای تو نمودیم و شبی بار دگر
به تمنای تو سمت حرم جانان شد
ساقیا باده بده در غم هجرش بزنیم
شاید این خسته دلم فارغ از این دوران شد
مهدی سمرقندی
در میان تک تک
این واژه های بی بدیل
در ازدحام ذهن من
در کوچه های خلوت این شهر
تنهایی مرا تفسیر میکنی !
با چشمهای مست خود
زیبائی مرا تعبیر میکنی !
من غرق میشوم
در عمق جان تو
من شاعری احساسی ام
اما برای تو !
شوکا صبور
هر زمانی که تو حس کردی هوا بارونیه
حاضرم چتری بشم پیراهنِ تو خیس نشه
چی از این بهتر که دستای تو توی دستمه
دوس دارم کاری کنم تا که دلت راضی بشه
عاشقم از وقتی که تو زیرِ چترم اومدی
از همون لحظه که با چشمات بهم چشمک زدی!
اسمتو توو خاطراتم تا ابد حک میکنم
هرکی دربارت اگه چیزی بگه شک میکنم
آسمونِ قلبِ من بی تو همش بارونیه
گریههای هرشبِ من واسه تو پنهونیه
کاشکی این روزا به سرعت واسه ی من بگذره
تو اگه باشی کنارم زندگی زیباتره!
عاشقم از وقتی که تو زیرِ چترم اومدی
از همون لحظه که با چشمات بهم چشمک زدی!
اسمتو توو خاطراتم تا ابد حک میکنم
هرکی دربارت اگه چیزی بگه شک میکنم..
علیرضا صانعی
قلبم
ریتم زندگی را از سر میگیرد
وقتی تو
در من جاری میشوی
همچون رودخانهای بیپایان
در هر واژه
در هر نگاه
در هر نفس
تو را مینویسم
بر سطرهای خاموشِ شب
تو را میخوانم
میانِ سکوتِ جاری در باد
و با هر تپش
نامت را به قلبم میسپارم
بیپایان
بیانتها …
پریناز رحیمی