ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
تا از شب گیسوی تو با شعر قلم زد
در خاطره اش دست به دست تو قدم زد
در حجم گره خورده ی آغوش تو افتاد
رؤیای خیالش به تو صد بوسه رقم زد
تا غنچه ی لب های تو بر گونه شکفتند
در گوشه ی چشم سیهش ژاله بهم زد
می ریخت بهم قامت رعنای وجودش
آنگونه که صد طعنه به ویرانیِ بم زد
مبهوت به چشمان تو در این غزلش بود
یک لحظه فقط آینه اش پلک بهم زد
محمد عسگری
همینکه خاکریز شانه هایت سنگرم باشد
نمی ترسم اگر اشکی به چشمان ترم باشد
کنارت امنیت دارم پر از آرامش محضم
چو زیر آتش بیگانه دستت معبرم باشد
هوای عشق آلوده ، مرا دریاب می میرم
بمان تا حجم آغوش تو تنها بسترم باشد
چو کفرم می زند بر دل بسوزانم هلاکم کن
نگاهم کن که چشمت وحی بر پیغمبرم باشد
سپاه دست های گرم تو پشت و پناهم شد
امیدم باش تا عشقت امیر لشکرم باشد
محمد عسگری
هر بار مرا دیده و گفتا که ندیده
دل گفت که از دست تو دیوانه رمیده
چشمم ز فراقش همه شب خواب ندارد
در خویش نگنجیده و هِی جامه دریده
گفتا : غزلی تازه بگو از رخ ماهش
گفتم : سخن عشق مرا خوانده , شنیده
پیدا نشد آخر سر زلفش که دل من
هر لحظه سراسیمه به هر سوی دویده
از مهر من ای کاش نشاند به دلت یار
آنکس که تو را خوب تر از خوب کشیده
محمد عسگری